نگاهی به «کومیکو، شکارچیِ گنج»

, , ۱ دیدگاه

Kumiko, the Treasure Hunter

«یافتن و نیافتن‌اش به کنار، اصلاً گنجی در کار هست؟!»؛ این پرسش هنگام تماشای کومیکو… ذهن خیلی‌ها را درگیر خودش می‌کند. کومیکو با دیدن صحنه‌ی دفن کردن چمدانی پر از پول (در فیلمی سینمایی)، تصمیم می‌گیرد هر طور شده آن را به چنگ بیاورد. او مرزی بین دنیای فیلم و دنیای مریی (واقعیت عینی و ملموس) قائل نیست و همین، نقطه‌ی افتراق ما با اوست. حتی با فرض این‌که فارگو وجود خارجی ندارد و نه برادران کوئن و نه هیچ‌کس دیگر، هرگز فیلمی به این نام نساخته‌اند ما باز هم با تکیه بر متن می‌پذیریم که فارگو، مصنوعی فرهنگی و برساخته‌ی تخیل آدمی‌ است و واقعیتی مستقل از دنیای بیرون از قاب‌اش دارد. بنابراین تکیه‌ی کومیکو به آن، ما را در سلامت عقلی‌اش به شک و تردید می‌اندازد. به‌خصوص آن وقت‌هایی که برای یافتن محل دقیق چمدان به جزء‌جزء جغرافیا و مکان دفن‌اش توجه می‌کند و مقیاس و مختصات‌اش را روی کاغذ پیاده، پیش خود می‌گوییم «این دختر لابد یک چیزیش می‌شود.»

کومیکو اصلاً هم‌رنگ جماعت نیست. ژاکت سرخ فام‌اش (در لانگ‌شات) میان خیل جمعیتِ تیره‌پوش، جلوه‌گری می‌کند و او را متمایز. اوایل فیلم هم که در تونل مترو، خلاف جهت دیگر مسافران راه می‌رود. آن‌ها در حال آمدن‌اند و او رفتن. کومیکو جوینده‌ای‌ست نادر، در دنیای رخوت‌زده و بی‌آرمان امروزی. و به دنبال تحققِ رؤیایی‌ست به‌ظاهر دست‌نیافتنی و هپروتی. چارچوب تنگ و حقیر جامعه‌ی پیرامونی را جایی برای او نیست. دگربودگی او بیش‌تر از هر چیز ماحصل انتخابی آگاهانه است: رئیس‌اش به او می‌گوید دخترهای هم‌سن و سال تو همه ازدواج کرده‌اند و صاحب خانواده‌اند… کومیکو هم در پاسخ می‌گوید که هر کس راه و روش خودش را دارد.

وقتی کومیکو قدم به خاک آمریکا و مینه‌سوتا می‌گذارد هم‌چنان خوش‌باورانه انتظار داریم که در طول سفر، سرِ عقل بیاید و یا سر آخر «گنج درون»را بیابد. اما نه، کومیکوی مصمم و باورمند، به هر جان کندنی هست آمونسن‌وار طبیعت بی‌رحم و پوشیده از برف و یخِ داکوتای شمالی را در می‌نوردد و در برابر چشمان خیره و متعجب‌مان، دقیقاً به همان چیزی که می‌خواهد، می‌رسد (اگر صحنه‌ی کشفِ گنج، چنین احساسی را در شما برنینگیخته احتمالاً یا با فیلم همراه نشده‌اید و یا به هر دلیلی دوست‌اش نداشته‌اید).

شاید حضور غافل‌گیر کننده‌ی خرگوش/ بونزو (مونس تنهایی‌های کومیکو) در دوسه نمای پایانی فیلم، کمی ابهام‌برانگیز و ناموجه به نظر برسد. توجه کنیم که کومیکو در اواسط فیلم بونزو را در واگن مترو رها می‌کند و از آن به بعد ما هم مثل او ازش بی‌خبر می‌مانیم (بونزو کجاست؟ نمی‌دانیم). تا این‌که به یک‌باره و در پایان فیلم سر و کله‌اش پیدا می‌شود (اما از کجا؟… باز هم نمی‌دانیم). به نظرتان این روند شبیهِ چشم‌بندی نیست؟ خرگوش این‌جا همان کاربردی را دارد که در شعبده‌بازی. در حقیقت فیلم‌ساز به سیر روایت و رودستی که به تماشاگر می‌زند کاملاً آگاه بوده است و می‌دانسته که یافتن پول‌ها مثل درآوردن خرگوش است از کلاه.

 

یک دیدگاه

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد