نگاهی به «هم‌چنان آلیس»

, , ارسال دیدگاه

images

نام فیلم: هم‌چنان آلیس (Still Alice)

بازیگران: جولیان مور ـ الک بالدوین ـ کریستین استیوارت و…

فیلم‌نامه: ریچارد گلیرز ـ واش وستمورلند براساس رمانی از لیزا جنوا

کارگردانان: ریچارد گلیزر ـ واش وستمورلند

۱۰۱ دقیقه؛ محصول آمریکا، فرانسه؛ ۲۰۱۴

ستاره‌ها: ۳ از ۵

خلاصه‌ی داستان: آلیس، استاد زبان‌شناسی دانشگاه، در آستانه‌ی پنجاه سالگی، متوجه می‌شود که به آلزایمر دچار شده است. او، بهم‌ریخته و عصبی، سعی می‌کند زندگی‌اش را با این بیماری هولناک، هماهنگ کند…

یادداشت: جایی در صحنه‌ی شروع فیلم، وقتی همه‌ی خانواده برای جشنِ تولدِ آلیس، دور میز نشسته‌اند، اتفاق جالبی می‌افتد: لحظه‌ای که شوهرِ انا، به انا درباره‌ی خواهرش لیدیا، به شوخی می‌گوید که: لابد در زمانِ کودکی حسابی همدیگر را کتک می‌زده‌اید، آلیس، گیچ و گول، جواب می‌دهد که اتفاقاً او و خواهرش با هم خوب بودند، در صورتی‌که مخاطبِ شوهرِ آنا، اصلاً آلیس نبوده. این لحظه، هم‌چنان که قرار است آغازی باشد بر بیماریِ آلیس که کم‌کم دارد در تمام سلول‌های مغزش پخش می‌شود، در عین حال حاوی نکته‌ی دیگری هم هست: خاطراتِ او از دوران کودکی با پیگیری خاصی به مغزش هجوم می‌آورند و انگار در مقابلِ پاک شدنِ تمامِ داشته‌های ذهنی آلیس، وظیفه‌ی هویت‌بخشی به او را تا آخرین لحظه‌ی فیلم بر عهده می‌گیرند. به هر حال ما چیزی نیستیم، جز داشته‌های ذهنی‌مان و اگر آن‌ها نباشند، اگر یک روزی مغزمان خالی شود از اطلاعات، دیگر ما، خودمان نخواهیم بود. او حتی یک جا، زمانی که دیگر بیماری‌اش رو به وخامت گذاشته، اسم دخترش آنا را جورِ دیگری تلفظ می‌کند و بعد که خودِ آنا تلفظِ درستِ اسمش را یادآور می‌شود، آلیس جواب می‌دهد که لحظه‌ای او را با خواهرش اشتباه گرفته بود. وقتی هم که جابه‌جا در طول فیلم، تصاویرِ قدیمی‌ای می‌بینیم از آلیسِ کوچک و خواهرش که در ساحل می‌دوند و شیطنت می‌کنند، به این نتیجه‌ی قطعی می‌رسیم که انگار آلیس برای «بودن»، برای هویت داشتن، مشغول چنگ زدن به همین صحنه‌های گذراست. او تلاش می‌کند هر طور شده، لااقل این تصاویر را از گزندِ آلزایمرِ زودرسی که به آن دچار شده و دارد تک‌تک سلول‌های مغزش را می‌خورد، دور نگه دارد تا بلکه بتواند هم‌چنان آلیس باشد. آلیسی که کم‌کم انگار خود را با محیطِ اطرافش بیگانه می‌یابد و کارگردانان با تمهیدِ فلو (تار) کردنِ محیطِ اطرافِ او، در بخش‌هایی از فیلم ـ از جمله زمانی که مشغول دویدن است و ناگهان، انگار که راهش را گم کرده باشد، گیج و منگ، به اطراف نگاه می‌کند ـ سعی می‌کنند این ذهنیتِ آلیس را بازنمایی کنند. آلیس انگار کم‌کم از محیطِ اطرافش جدا می‌شود و به آدم دیگری تبدیل می‌گردد. روندِ این «آدمِ دیگری شدن»، چیزی‌ست که جولیان مور با تبحری فوق‌العاده، به تصویر می‌کِشدش. کافی‌ست چهره‌ی بشاش و نگاهِ هدف‌دارِ ابتدای فیلم را با راه رفتنِ بی‌هدف و شل و ول و نگاه‌های خالی از احساسِ انتهای فیلم مقایسه کنید تا پی به صحت این ادعا ببرید. فیلم سر تا پا، به جولیان مور تعلق دارد که نقش آلیس را شگفت‌انگیز ایفا می‌کند و به حق برنده‌ی اسکار هم می‌شود.

هر چه‌قدر، فیلم در نشان دادنِ زندگیِ این زنِ پنجاه ساله و پیشرفت بیماری‌اش موفق عمل می‌کند و هر چه‌قدر جولیان مور خوب است، در عوض نکاتِ دیگری هستند که خوب نیستند و پادرهوا رها می‌شوند که این قضیه با توجه به منبع اقتباس فیلم‌نامه، که یک رمان است (و ظاهراً به فارسی هم ترجمه شده)، نمی‌تواند دور از ذهن باشد. از جمله مثلاً قضیه‌ی ارثی بودنِ این نوع آلزایمر که در بخشی از فیلم مطرح می‌شود و دخترانِ آلیس را درگیر می‌کند و بعد هم دیگر حرفی از این قضیه به میان نمی‌آید. یا مثلاً ماجرای متفاوت بودنِ زندگی‌ای که لیدیا برای خودش انتخاب کرده و همیشه هم مورد شماتت آلیس و پدرش بوده، که در نهایت هم به نتیجه‌ی خاصی نمی‌رسد و ربطِ چندانی به خط اصلی داستان پیدا نمی‌کند. هم‌چنان که زندگیِ دخترِ دیگرِ آلیس، آنا هم تأثیرِ چندانی روی خط اصلی داستانی نمی‌گذارد و تنها به شکلی گذرا از رویش عبور می‌شود. می‌شود گفت همه‌ی آدم‌های دور و برِ آلیس، بسیار تخت تصویر شده‌اند و تنها شخصیتِ قابل لمسِ این فیلم، هم‌چنان آلیس است.

 

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد