نگاهی به مستند «شهروند شماره‌ی چهار»

, , ارسال دیدگاه

Citizenfour_poster

سیطره‌ی نامحدود و تهدیدآمیز حکومت‌ها بر خصوصی‌ترین زوایای زندگی مردم، دست‌مایه‌ی کتاب‌ها و فیلم‌های متعددی بوده است: رمان آینده‌نگرِ ۱۹۸۴ و همین‌طور فیلمی اقتباس شده از آن به همین نام ساخته‌ی مایکل رادفورد، دژ دیجیتال نوشته‌ی دن براون، برزیل تری گیلیام، کمیته‌ی ۳۰۰ کتاب افشاگرانه‌ی دکتر جان کولمن و حالا هم شهروند شماره‌ی چهار؛ این‌جا البته در ابعادی گسترده‌تر و هولناک‌تر (که لزوماً به معنای برتری‌ شهروند… بر سایر متن‌های یاد شده، نیست). در شهروند… با حکومتی طرفیم که بر خلاف آن‌چه می‌نماید دشمن شماره‌ی یک دموکراسی(؟!) است و در پس ظاهر عوام‌فریب‌اش، فضول‌باشی و سرکوب‌گر. حکومتی که انحصار وسایل ارتباط جمعی را به حد اعلایش رسانده است و بر شبکه‌های ارتباطیِ سراسر دنیا (به‌خصوص اینترنت) تسلطی بی ‌چون ‌و چرا دارد.

فیلم با نمایی کندشده از تونلی نیمه‌تاریک و نریشنی حاوی پیام‌های ردوبدل شده بین لورا و ادوارد شروع می‌شود که از نظر بصری با دنیای فیلم جفت‌وجور است و قرین. انگار در حال تماشای کانالی ارتباطی هستیم که چراغ‌ها/ فریم‌ها (بسته‌های داده) در آن به سمت مقصدی نامعلوم در حرکت‌اند. کارکرد اساسی نریشن هم (در این نما) برانگیختن حس کنجکاوی ما ست. بعد از شنیدن نریشن، حداقل انتظارمان این است که هرچه زودتر آن کارمند متمرد و افشاگر را ببینیم و درباره‌ی اسناد فوق محرمانه‌اش بیش‌تر بدانیم. اما فیلم‌ساز (لورا پویترس) با زیرکی، هویت این شخص را – که نقش محوری در روایت دارد – پنهان می‌کند و تنها، متنِ پیام‌های ارسالی‌اش را نشان‌مان می‌دهد (طبیعی‌ست که لورا پویترس در واقعیت چنین پروسه‌ای را برای ملاقاتِ سوژه‌ی جنجالی‌اش طی کرده باشد ولی خلاقیت او در این است که ما را هم در تجربه‌ای که از سر گذرانده، شریک می‌کند). بعد از نمای مزبور رفته‌رفته با سیستمی (و یا به تعبیری اختاپوس مهیب جهانی‌ای) آشنا می‌شویم که قرار است نقش آنتاگونیست را در متن بازی کند. و تازه پس از گذشت بیست دقیقه پروتاگونیست را می‌بینیم؛ البته هنوز بدون دانستن نام و پیشینه‌اش.

ادوارد اسنودن، نام مستعار «شهروند شماره‌ی چهار» را برای خود برگزیده است – انتخابی اندیشیده شده. شهروند در تعریفی ساده، فردی‌ست مطالبه‌گر و آگاه به حقوق سیاسی و مدنی خود نسبت به دولت. ادوارد به موقعیت و جایگاه ایده‌آل‌اش پشت کرده و خطرهای احتمالی را به جان خریده است تا بلکه قدمی هرچند کوچک برای آزادی خود و دیگران از این حصر نامحسوس، بردارد. هرچه روایت پیش می‌رود عرصه برای ادوارد تنگ‌تر و تنگ‌تر می‌شود و قضیه پیچیده‌تر و پیچیده‌تر.

شهروند… هم‌چون ارباب جنگ/ جنگ‌سالار (اندرو نیکول) یکی دیگر از مسئولیت‌های نهان رئیس‌جمهور آمریکا را رو می‌کند. در صحنه‌ی پایانی گلن گرین‌والد اطلاعات محرمانه‌ی تازه‌ای را روی برگه‌های کاغذ می‌نویسد و به ادوارد نشان می‌دهد. ادوارد بر این باور است که این اطلاعات، می‌تواند امیدبخش باشد و افشاگری‌ها را به سطحی بالاتر (پیش) ‌ببرد. با این حال نباید سخنرانیِ ویلیام بینی (در اوایل فیلم) را از یاد برد. ویلیام می‌گوید که او و سه نفر از همکارانِ پرنفوذش سال‌ها کوشیدند برنامه‌های جاسوسی دولت را به قانون اساسی محدود کنند اما تلاش‌های‌شان راه به جایی نبرد.

شاید با تکیه بر تجربه‌های چندین و چند ساله‌ی ویلیام بتوان صحنه‌ی پایانی را واقع‌بینانه‌تر تحلیل کرد. گرین‌والد در بالاترین سطح جدول عبارت رئیس‌جمهور آمریکا را به اختصار می‌نویسد و بعد از نشان دادن به ادوارد، دست‌نوشته‌ها را پاره‌پاره می‌کند. در واقع آن‌ها با سدی روبه‌رو شده‌اند که پیشروی تحقیقات را (در حالتی بدبینانه) غیرممکن کرده است. به همین خاطر همه‌ی آن اطلاعاتی که گرین‌والد روی کاغذ آورده و پیشِ روی ادوارد گذاشته است، چیزی نیست جز مشتی کاغذپاره.

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد