نگاهی به «ملبورن»

, , ارسال دیدگاه

Melbourne

نیما جاویدی اولین فیلم بلند سینمایی خود را با نگاهی به سرشت ناساز و خشن حقیقت ساخته و پرداخته است. او خشونت پیش‌بینی ناپذیر و عریان حقیقت را بر بدنه‌ی خانواده‌ای دو نفره که در ابتدای راهِ ناهموارِ حیات‌اند می‌آزماید و دادگاه اخلاق انسانی را در فضایی تپنده و هولناک، ابتدا در قلمرو احساس و سپس در وادی منطق مخاطب برپا کرده و بیننده را در مقام هیئت منصفه، به چالشی بزرگ در این دادگاه تصویری دعوت می‌کند.

امیر (پیمان معادی)، عکس‌هایی را که برای ثبت خاطرات آخرین ساعت‌های قبل از سفرشان (مهاجرت موقت یا دائمی؟) گرفته، برای پی بردن به حقیقت ماجرای فوت نوزاد موشکافانه بررسی و تحلیل می‌کند. شاید آن لحظه‌ای که او سرخوشانه در کنار خانواده‌اش در مقابل دوربین لبخند می‌زند، تصور رخ دادن و کشف رمز آن از دل عکس‌ها را نداشت. مشابه اتفاقی که برای قهرمان فیلم آگراندیسمان (آنتونیونی) رخ می‌دهد و او ناخواسته درگیر ماجرای قتلی در پارک می‌شود.

در ملبورن، کشمکش قصه صرفاً تکرار می‌شود و شخصیت‌های محوری بارها در حالتی مشابه با حادثه‌ی بزرگ (مرگ نوزاد) مواجه می‌شوند و کشمکش اصلی، به علت فقدان پیرنگ‌های فرعی قدرتمند که سبب قوام‌بخشی به پیرنگ اصلی شوند، ارتقا داده نمی‌شود. تصمیم زوج قصه برای حل‌وفصل بحران (ترجیحِ فرار بر قرار)، از همان ابتدا بر بیننده آشکار می‌شود و رویارویی نهایی و نقطه‌ی عطف دیگری رخ نمی‌دهد. در ملبورن، بحران که دراماتیک‌ترین نقطه‌ی کل داستان و گام نهایی گسترش قصه است، در ابتدای فیلم معرفی شده و دست‌وپا زدن‌های مذبوحانه‌ی زن و شوهر و ورود شخصیت‌های فرعی، نمی‌تواند چرخه‌ی روایت را استوار نگه دارد.

جاویدی، شخصیت‌هایش را بارها در سرزمین وهم‌آلود تردید رها می‌کند تا با نمایش بحران تصمیم‌گیری توسط شخصیت‌ها، تعلیق خلق کند. اما او نتوانسته شخصیت‌هایش را هم‌دلی‌برانگیز  پردازش کرده و مخاطب را وادار به هم‌ذات‌پنداری با شخصیت‌ها در موقعیتی بغرنج و نفس‌گیر کند؛ در فیلم، خبری از اندوه جانکاه و بی‌انقطاع  قتل غیرعمد برای زوج جوان و مایل به پیشرفت قصه نیست و آن‌ها هم‌چون مجرمین فراری، مسیر کتمان را در پیش گرفته و در این حین، سیگاری می‌کشند و قطراتی اشک می‌ریزند. سوگواری آن‌ها در تاکسی به سوی فرودگاه ادامه پیدا کرده و تراژدی که در ابتدای فیلم حادث شد، تا انتهای فیلم، بدون هیچ تغییر و تحول (قصه‌گویی کلاسیک) و یا نشانه‌هایی از انحطاط ذهنی و تجسم‌بخشی به روان بشر (قصه‌گویی مدرن)، خاتمه می‌یابد. شخصیت‌های قصه‌ی ملبورن، هیچ تلاشی برای نجات احتمالی نوزاد نمی‌کنند و بدون داشتن کوچک‌ترین اطلاعات پیش‌زمینه‌ای درباره‌ی علائم و نشانه‌های مرگ، حکم نهایی فوت را صادر کرده و از همان لحظه با پاک کردن صورت مسأله، صرفاً در تقلای برون‌رفت فوری و فرارگونه از فاجعه‌ای انسانی بر می‌آیند.

نیما جاویدی، در اولین ساخته‌ی خود، گام در مسیر تجسم بخشیدن به قضاوت‌های متنوع بشر در کشمکش‌های حساس و تعیین کننده‌ی اخلاقی گذاشته است. عرصه‌ای که اصغر فرهادی در آن ماهرانه جلوه‌گری می‌کند. فرهادی در نگاه رئالیستی‌اش، سعی دارد، پوسته‌ی ظاهری زندگی و تصمیمات چاره‌ساز یا ویرانگر انسان را در هم شکسته و رخدادها و موقعیت‌های ملتهب اخلاقی را آن‌گونه که در زندگی روزمره‌ی طبقه‌ی عظیمی از اجتماع معاصر وجود دارد، نشان دهد. اما جاویدی، بر خلاف فرهادی، نمی‌تواند عواملی که قضاوت‌های اخلاقی قطعی و پایدار را متزلزل می‌کنند، خلق کرده و در بطن روابط شخصیت‌های اصلی و فرعی‌اش، جای دهد. او برای القای تعلیق‌های خام و حشو گونه‌ی نیمه‌ی دوم داستانش به مخاطب، به تدوین سپیده عبدالوهاب که ضرباهنگی تند به قصه داده، پناه می‌برد. موضوعی که باعث می‌شود ملبورن علی‌رغم ساختار بصری هوشمندانه و فیلم‌برداری درخشان هومن بهمنش، در رساندن پیام‌اش عقیم بماند.

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد