بررسی تطبیقی رویکرد قهرمان در «عصر یخبندان» و «قیصر»

, , ارسال دیدگاه

ice age

چندی پیش، عصر یخبندانِ مصطفی کیایی، کارگردان جوان و با استعداد سینمای کشورمان را تماشا کردم. اثری که مثل خط ویژه، ساخته‌ی قبلی‌اش، ریتم و ضرباهنگی بسیار جالب – و کم‌تر دیده شده در سینمای ما – داشت اما همانند خط ویژه دارای اشکالاتی بود. کارگردان مثل فیلم قبلی، در صدد بیان و حل بسیاری از مسائل و معضلات اجتماعی در فیلمی صد دقیقه‌ای، آن هم با بیان مستقیم کاراکترها بود که مانند نمونه‌های پیشین، دیالوگ‌هایش به شعار پهلو می‌زد و انگار، بیانیه‌ای ژورنالیستی از زبان بازیگران قرائت می‌شد. بعضی دیالوگ‌های فیلم (مانند «زن آدم، مثلِ کارت سوخته! هر وقت بخوای تو جیبته. ولی خب بالأخره بعضی وقت ها باید بنزین آزاد هم بزنی!») به نظرم فارغ از جنبه‌های اجتماعی، از جنبه‌های زیباشناختی هم بسیار ضعیف بود؛ حتی اگر از زبان شخصیت منفی فیلم، کارگردان قصد چنین دیالوگی را داشت، بسیار زیباتر و شکیل‌تر می‌شد این نگرش را در آن کاراکتر بیان کرد. نمی‌دانم، شاید حرف غیر منطقی‌ای دارم می‌زنم ولی شنیدن این جمله در یک فیلم سینمایی، بسیار آزارم داد…
اما غرض اصلی این یادداشت، پایان این فیلم و استراتژیِ پیشنهادیِ کارگردان برای ختم قصه است. کاراکتر بدِ داستان (بهرام رادان) که در نیمه‌ی دوم فیلم مشاهده می‌شود که بدمن تمام‌عیار و پلید است (که به نظرم ضعف در شخصیت‌پردازی و تک‌بعدی بودن آن را نشان می‌داد) به یک‌باره تصمیم به حذف‌اش گرفته می‌شود. اما استراتژی کارگردان برای حذف این کاراکتر از قصه چیست؟ کارگردان، به سان سلف پیشین‌اش قیصر (مسعود کیمیایی، ۱۳۴۸) چاقو را به دست جوانک مظلوم و جنوب شهری داستان (محسن کیایی) می‌دهد تا خود راساً وارد میدان شود و انتقام همه‌ی شخصیت‌ها را از او بگیرد. اگر ۴۶ سال پیش، قیصر، با آن مونولوگ تأثیرگذارش به خان‌دایی، جهان‌بینی خود را در چرایی انتقام از برادران آب‌منگل، نشان می‌دهد (که البته آن فیلم هم به رغم ارزش‌های فراوان سینمایی‌اش، از بعد اجتماعی واپس‌گرا و مروج خشونت فردی است)، در این‌جا کاراکتر قصه‌ی مصطفی کیایی، استدلال روشنی جز این‌که این فرد مسئول اعتیاد بچه‌های محله‌شان است نشان نمی‌دهد و خود وارد کارزار می‌شود و چاقوی عدالت را در گردن آن بدمنِ پلید فرو می‌کند…
جواد طوسی، منتقد محترم در شماره‌ی مرداد ۹۴ ماهنامه‌ی سینمایی «فیلم»، در نقدش به عصر یخبندان به این موضوع، این‌طور اشاره می‌کند: «اساساً آیا آدمی که قدرت انتخاب داشته باشد و برای فعل آمیخته با خشونت خود، دلیلی عدالت‌خواهانه بیاورد، لمپن است؟»
استدلال جواد طوسی این است که در این فرآیند – به رغم آن‌که علت را همه می‌دانند – علت و معلول از هم قابل تفکیک نیستند و جامعه‌شناسان هم در تفکیک آن کم می‌آورند. و به این علت رفتار شخصیت اصلی داستان را تأیید می‌کند و معترضان به آن را عده‌ای روشنفکرنما می‌داند که بر سر قیصر هم همین انتقادِ بیهوده را روا داشته‌اند.

 در محله‌ای زندگی می‌کنم که به رغم آن‌که اکثر ساکنانش از طبقه‌ی متوسط جامعه هستند، خشونت و همراه داشتنِ (به تعبیر خودشان) «تیزی» برای نوجوانان چیزی دور از ذهن نیست. در محله‌ی ما هم، نوجوانان، هر کدام در مقام قاضی، برای هر متلک‌پران و دزد و… حکم صادر می‌کنند و راساً وارد عمل می‌شوند و روزبه‌روز هم چاقوی عدالت خود را تیزتر می‌کنند. همان‌طور که ایدئولوژی قیصر را برای گرفتن انتقام خون خواهرش، به آن طریق، به آن مسیر، درست نمی‌دانم، در این‌جا هم ایدئولوژی جاری در عصر یخبندان را هولناک می‌دانم و بر این باورم که پیشنهادهایش برای گسترش عدالت، بسیار تکان‌دهنده و قابل بحث است. فیلم‌ساز برای ساختن «قهرمان کنش‌گر»، فرش قرمزی از خون را پیش روی‌مان پهن می‌کند تا شاید در انتها، با هورا و کف زدن، بگوییم که چه‌قدر خوب که عدالت اجرا شد و هنوز عدالت زنده است، چرا که سال‌هاست اعتماد خود را به مجریان قانون از دست داده‌ایم. و این‌که تو، دلیلی به این سادگی پیدا کنی برای این موضوع تا به قول خودمان «ولی آخرش، دلم خنک شد»، به نظرم پیشنهاد بسیار خطرناکی‌ست… پایان خط ویژه هم به شیوه‌ی همین فیلم، عدالت فردی را پیشنهاد می‌داد (ریختن پول‌های دزدیده شده از روی پل هوایی بر سر مردم) که می‌شود درباره‌ی آن پایان هم بحث را ادامه داد چرا که «مردم» در آن سکانس با آن حرص و ولعی که به سوی پول‌ها می‌روند، در نظر بیننده، تحقیر می‌شوند و بر خلاف نیّت کارگردان، جایگاه «انسان» مورد وهن قرار می‌گیرد ولی در آن فیلم لااقل اجرای عدالت بر سر یک مال دزدی و به تعبیر خود آنان، ریختن پول بیت‌المال بین صاحبان واقعی آن بود ولی در این‌جا کارگردان و فیلم با مفهومی به نام «زندگی» سر کار دارد و راساً وارد داستان می‌شود و جلوتر از عدالت، جانِ بدمن قصه را می‌گیرد و رویکرد قصه هم به شکلی‌ است که مخاطب را به همذات‌پنداری و تأیید رفتار قهرمانانه کاراکتر محسن کیایی می‌کشاند.

در همین زمان، خلاصه‌ی داستان فیلم آخر آلخاندرو گونزالس ایناریتو، کارگردان مشهور مکزیکی در باب چرایی برقراری عدالت و نحوه‌ی انجام آن به هنگام ناامید شدن از مجری قانون، سخت تکان‌دهنده است و این سؤال را در ذهن منِ بیننده به وجود می‌آورد که آیا واقعاً عصر یخبندان از جنبه‌ی اجتماعی، اثری رو به جلو است و یا واپس‌گرا و مروج خشونت؟…

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد