پالپ فیکشن/ قصه های عامه پسند

, , ۱۰ دیدگاه

جشنواره ی کن به ریاست مارتین اسکورسیزی در سال ۱۹۹۴ بالاخره به تردید ها پایان داد و نخل طلای کن را به کوئنتین تارانتینو جوان اهدا کرد.منتقدین به ویژه از جنس اروپاییش به این اتفاق اعتراض کردند و این انتخاب را بزرگترین اشتباه تاریخ سینما دانستند.در آن سال تنها کسی که از این انتخاب دفاع  کرد کلینت ایستوود بود.چند سال بعد وقتی کریستف کیشلوفسکی درگذشت دوباره اعتراض ها بالاگرفت زیرا سال ۱۹۹۴ آخرین سالی بود که کیشلوفسکی بخاطر آخرین ساخته ی خود می توانست در این جشنواره حضور یابد اما داوران جشنواره ی کن در انتخابی عجیب داستان های عامه پسند را بر قرمز ترجیح دادند.قرمزی که بی شک یکی از بهترین فیلم های تاریخ سینما و بهترین فیلم کریستف کیشلوفسکی (از نظر بیشتر منتقدین(محسوب می شود.علامت سوال بزرگی برای  بسیاری از منتقدین و سینما دوستان شکل گرفت.

صادق هدایت ادبیات داستانی را به دو دوره تقسیم می کند.دوران قبل از جیمز جویس.دوران بعد از جیمز جویس.این دسته بندی اهمیت جیمز جویس را مشخص می کند.به ویژه رمان اولیسش که لقب  بهترین رمان تاریخ را یدک می کشد.همین کار را سید فیلد)معروفترین مدرس فیلمنامه نویسی در امریکا(در مورد قصه های عامه پسند انجام می دهد.او دوران فیلمنامه نویسی را به دو دوره ی قبل و بعد از این فیلم تقسیم می کند و معتقد است شکل فیلمنامه ایی که تارانتینو نوشته نه تنها در نوع خود بلکه در مقایسه با بسیاری از فیلم های خوب بی نظیر است.کایه دو سینما در نگاهش به این فیلم به این موضوع اشاره می کند که:((قرمز تنها یک فیلم خوب بود.حال آنکه قصه های عامه پسند آغازی بود برای جریانی تازه در عرصه ی سینما((

قصه های عامه پسند فیلمی پست مدرن و کارگردانش نیز اغلب(و احتمالا همه) آثارش به نوعی پست مدرن است.از ویژگی های این نوع فیلم ها ارجاع به سینمای گذشته است.این ارجاع تنها از سر ذوق نیست و در بر دارنده ی مفاهیم مرتبطی است.ضمن آنکه در تمامی سطوح می تواند حضور داشته باشد:ارجاع درموسیقی.ارجاع در مضمون.ارجاع در روایت.نام ها و شخصیت ها و … .برای نمونه انتخاب ساختار اپیزودیک این فیلم علاوه بر آنکه دربر گیرنده ی مفهموم کل فیلم (یعنی زمان ) هم می شود به کمک گذشته بوچ(با بازی بروس ویلیس) و عشقش به ساعتی که از نیاکانش به ارث رسیده طعنه اییست به رمان مشهور ویلیام فاکنر یعنی خشم و هیاهو . یا اشاره می کنم به نام پلیسی که در زیر زمین به مرد ها تجاوز می کند و نامش زد است که اشاره اییست به فیلم زد ساخته ی کاستا گاوراس که موضوعش درباره ی حکومت خفقان است.از این دست ارجاعات در طول فیلم بسیار است.

زمان در این فیلم اصلی ترین مضمون فیلم می شود.زمانی که از دست می رود و توسط صاحبش قابل بازگشت نیست که به صورت از دست رفتن ساعتی ارزشمند در اپیزود مربوط به بوکسوری به نام بوچ مطرح می شود.یا شخصیتی که در زمانی برای ما مهم می شود وینسنت )با بازی جان تراولتا(در اپیزودی دیگر کاملا ساده و بی اهمیتی کشته می شود.زمان می تواند انسان ها را برای ما مهم یا بی اهمیت کند.زمان می تواند لذت بخش و شور انگیز باشد همچون تعلیقی که بعد از پایان اپیزود ابتدایی به وجود می آید و شور انقلابی دو زوج را برای ما به اوج می رساند و زمان می تواند اسطوره شکن  و اسطوره ساز باشد.همچون سکانسی که رئیس مورد تجاوز قرار می گیرد.دقت داشته باشید که در زمانی دیگر از رئیس شخصیتی خداگونه با قدرتی بی انتها خلق می شود.و آنقدر بالا برده می شود که حتی تصویرش نمایش داده نمی شود.یا شور و هیجان زوج پر ادعا در اپیزود ابتدایی با عجز و گریه در اپیزود انتهایی به پایان می رسد.

زمان می تواند حوادث کوچک و بی اهمیت گذشته را برای فردی مهم و با ارزش سازد.همچون جولز که بخشی از کتاب مقدس را می خواند و اهمیتی به آن نمی دهد و ناگهان در لحظه ایی از زمان دچار تحول عمیق روحی می شود و به مذهب رو می آورد.زمان می تواند سریع بگذرد و آهسته شود و …

اگر زمان روند عادی خود را طی نمی کند یک بازیگوشی ساده از تارانتینو نیست.او کاملا با دلیل و برای تاکید و تاثیر بیشتر دست به این کار می زند.او  چند داستان موازی را روایت می کند.این داستان ها به هم گره می خورند.زمان روند عادی خود را طی نمی کند.نوشتن چنین فیلمنامه ای کار ساده ای نیست.هوش و خلاقیت فوق العاده ای می طلبد.نه بخاطر پس و پیش کردن زمان و نه داستان های موازیش.بخاطر منطق نانوشته ای که در این پس و پیش کردن ها وجود دارد و در نهایت مفاهیم فراوانی را شکل می دهد.همچون بازی دومینو که برداشتن یک مهره همه چیز را بهم می زند کافیست یکی از سکانس های این فیلم را جابه جا کنید تا ببنید دیگر یک دهم زیبایی سابق را هم ندارد.برای نمونه فرض کنید سکانس پایانی بالافاصله بعد از سکانس ابتدایی قرار می گرفت.ما با شخصیت جولز(با بازی ساموئل جکسون) و حرفه ی او آشنا نبودیم بنابر این سکانس دوم به لحاظ مضمونی برای بیننده کاملا خنثی می شد.ضمن آنکه تعلیق لذت بخشی که بعد از پایان سکانس ابتدایی شکل می گیرد از دست می رفت.

نبوغ تارانتینو به سیر داستانیش ختم نمی شود.دیالوگ نویسی های او بی نظیر است.هر دیالوگی که گفته می شود کاملا حساب شده است و حتی یک جمله هم اضافی نیست.دیالوگ ها با اینکه فوق العاده جذاب و زیبا هستند)عده ای از تماشاگران حتی به شنیدن دیالوگ ها بسنده می کنند زیرا به اندازه ی کافی زیبا هستند که دلیل دنبال کردن یک فیلم باشند(یکی از مهمترین ابزار های شخصیت پردازی دیالوگ نویسی است.لایه های روانی شخصیت ها مورد اشاره ی من است.تارانتینو این فن را نتنها خوب می شناسد بلکه می داند کجا و چرا استفاده کند.تمامی دیالوگ ها با شخصیت ها همخوانی دارند..و تارانتینو این کار را خوب بلد است و به بهترین شکل ممکن شخصیت پردازی می کند.برای نمونه داستانی که در ابتدا دو شخصیت فیلم درباره ی رئیس برای یکدیگر تعریف می کنند هم شخصیت رئیس را در ذهن ما شکل می دهد.هم همسر او را.و هم از نوع حرف زدن ها نسبت به شغل و افکار این دو آشنایی پیدا می کنیم.

تارانتینو دنیای خاص خودش را دارد.فیلم های او با وجود ارجاعات فراوانی که به هنر گذشته دارند هرگز کلیشه ایی نمی شوند و در واقع((تارانتینویی)) باقی می مانند. او خوب می داند چه عناصری به زیبایی و البته جذابیت این هنر کمک می کند.او در فیلم هایش گاه فضایی خلق می کند که بیننده بی صبرانه منتظر ادامه باشد)چه خواهد شد؟(.برای اینکار روند اطلاع رسانی به بیننده را طولانی و پر تعلیق می کند.و گاه بیننده را وادار می کند که دنبال حقیقت بگردد)چرا اینگونه شد(و برای اینکار اتفاقی را نشان می دهد اما چرایش را با شک و تردید و البته ناقص نمایش می دهد و بقیه را به سکانس های بعدی موکول می کند.گاه پس و پیش کردن زمان را به همین منظور انجام می دهد.و البته او از هر دو حیث در کار خود موفق است.ضمن آنکه فراموش نکنیم که قصه های عامه پسند به علت مضمونی که دارد ) زمان (مجبور است که ساختاری اپیزودیک داشته باشد و البته اشاره به خشم و هیاهو و ساختار اپیزودیک این رمان از اصلی ترین اهداف تارانتینو است.

عنصر دیگری که در آثار او به وفور یافت می شود مسخره جلوه دادن قتل ها و اتفاقات مهم است.شاید نوعی اسطوره شکنی.روند حفظ شدن یک ساعت مچی در جنگ جهانی دوم بیننده را سخت می خنداند حال آنکه برای شخصیت  های فیلم ارزش تلقی می شود.یا مرگ اشخاص بسیار ساده و ابلهانه صورت می گیرد که بیننده ابتدا شوکه می شود و بعد لبخند بر روی لب هایش می نشیند.یا بلای که بر سر رئیس در سکان های پایانی می آید ظاهری زننده و رعب آور دارد اما در حین دیدن فیلم بیننده تنها حسی که ندارد ترس و وحشت است.این بلعکس جلوه دادن لحظه های خشونت آمیز در کار های تارانتینو یکی دیگر از علایم نبوغ اوست زیرا خشونت در دنیای معاصر امری ساده و مسخره است.روزانه هزاران نفر در سرتاسر دنیا کشته می شوند و می میرند و ما این مرگ ها را ساده می انگاریم.چه کسی ماجرای دانشگاه ویرجینیا را بخاطر دارد؟یا قتل های زودیاک که مربوط به چند دهه پیش است؟ نا امنی و جنایت در دنیای امروز ما به شدت شکل ساده ایی به خود گرفته و همین می شود که تارانتینو در اغلب آثارش جنایت و شکنجه را تمسخر آمیز نمایش دهد . درست به همین سادگی که ما از کنارش می گذریم.این یک تلنگر نیست؟

ضمن آنکه موسیقی در کار های او مثل خشونتش خاص و حالتی کاریکاتور گونه از انواع جدی اش است.این موسیقی نتنها اشاره اییست به آثار فاخر(و مضامین و ویژگی هایشان) بلکه تغییر شکل آن ها می تواند زمینه ساز خشونت تمسخر آمیزی باشد که در طول فیلم قرار است ببینیم.

تارانتینو هرگز ادعای روشن فکری ندارد.خیلی راحت از شغل قبلی اش)مدیر کلوپ فیلم(سخن می گوید و کمتر حرف ها و جملات فلسفی می زند.شاید همین باعث می شود که عده ی زیادی او را جدی نگیرند.خشونت تمسخر آمیز قصه های عامه پسند هیچ شباهتی با دیگر فیلم ها ندارد.نمی توان او را همراه دیگر فیلمسازان غیر متفکر پنداشت.از سینمای هالیوود و سنت های آن هم معمولا پیروی نمی کند.نقطه ی اوج و شیوه ی فیلمنامه نویسی آموزشگاهی)که شامل حال بیشتر آثار هالیوودی می شود( در این اثر او جایی ندارد.به هیچ وجه سیر فیلم قابل پیش بینی نیست.نه تنها سیر فیلم بلکه قاب بندی و فیلم برداری اش هم خاص است.هر لحظه ممکن است زاویه ی دوربین عوض شود.آن هم نه به آن شکلی که عادت داریم.مثلا در بسیاری از فیلم هایی که داعیه ی فیلم هنری دارند می توانیم پیش بینی کنیم که لحظاتی بعد لانگ شات خواهیم داشت و یا به زودی مدیوم شاتی در راه است.اما شیوه ی تارانتینو همچون باقی ارکان و ساختار فیلم هایش متفاوت و غیر قابل پیش بینی است.

 

به قول کایه دو سینما:«حالا بعد از سال ها گمان می کنم همه به ایستوود در آن شامگاه تابستانی کن حق بدهیم».

 

 

۱۰ دیدگاه

  1. mehdi

    ۰۹/۲۴/۱۳۹۰, ۰۸:۰۰ ب.ظ

    سلام.خوب نوشتی.فیلم که حرف نداره.در ادامه نقدت اشاره میکنم ب میزانسنهای فوق العاده فیلم و ادای دین تارانتینو ب فیلمسازان گذشته.در ضمن از صحنه ی رقص تراولتا نباید گذشت که بهترین سکانس رقص سینماست

    پاسخ دادن

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد