نشانه‌هایی از شعر نیما در «مردی که اسب شد»

, , ارسال دیدگاه

 

picture- a man

در مردی که اسب شد، پیرمردی فربه (با بازی لوون هفتوان)، جمله‌هایی گلایه‌آمیز، دردآور و رسوا کننده را بارها و بارها تکرار می‌کند. گویی مشغول دورخوانی دیالوگ‌هایش برای نمایشی درباره‌ی پیرمرد حریص است. او این تکرارهای گوش‌خراش را چه در کافه و چه اسکله به زبان می‌آورد و لحظه‌ای از بیان آن‌ها دست نمی‌کشد. نام این شخصیت  بوتیمار است. بوتیمار پرنده‌ای‌ست گوژپشت که در ارتفاع کم پرواز می‌کند و در ادبیات فارسی، نماد تنگ‌چشمی و بخیلی‌ست. مشهور است که بوتیمار همیشه در تشنگی به سر می‌برد و حتی وقتی به دریا می‌رسد، آب نمی‌نوشد زیرا همواره در غم تمام شدن آب است.  لذا شخصیت بوتیمار را می‌توان تجسم بیرونی نهاد تنگ‌نظر و زیاده‌خواه پیرمرد دانست که خودخواهانه از خروج راحله و ازدواج او جلوگیری می‌کند.

 بوتیمار در شعر فارسی، مرغ غم است. نیما یوشیج در شعر مرغ غم در وصف حالات این مرغ این‌گونه می‌سراید:

«هرکجا شاخی‌ست برجا مانده بی‌برگ و نوا، دارد این مرغ گذر، بر رهگذار آن صدا»

محل سکونت شخصیت بوتیمار خانه‌ای مخروبه و محقر است که حالت دیوارهای آن، ویرانگی و اضمحلال را به یاد می‌آورد. بوتیمار با انسان‌های زجر کشیده‌ای که در کافه یا اسکله حضور دارند نطق‌های تکراری‌اش را با صدایی بلند و رسا در میان می‌گذارد. اما هیچ‌کس به او و فریادهای مکررش توجهی نمی‌کند، گویی اصلا حضور او حس نمی‌شود.

«کس او را نمی‌بیند، نمی‌داند که چیست، بر سر دیوار این ویرانه جا فریاد کیست.»

غم بوتیمار، غم رهایی از محیط غرق در ظلم و یخ‌زده‌ی اطراف‌اش است و از بی‌هم‌زبانی در اجتماع محنت‌زده‌ی پیرامونی به‌شدت رنج می‌برد. همان‌طور که دختر، سخت در آتش فراق می‌سوزد و در تیره‌روزی‌هایش فریادرسی ندارد. تا جایی که پیرمرد، ظالمانه، اسب را که تنها یادگار مادر است فراری می‌دهد تا دریچه‌های امید دختر را ببندد.

«می‌کشد این هیکل غم، از غمی هر لحظه، آه، می‌کند در تیرگی‌های نگاه من نگاه، او مرا در این هوای تیره می‌جوید به راه. آه سوزان می‌کشم هر دم در این ویرانه من، گوشه بگرفته منم، در بند خود بی‌دانه من»

در انتهای فیلم شخصیت بوتیمار را  در کنار خانه‌ی ویرانه‌ای می‌بینیم که قبلا راحله با چتری در میانه‌ی آن محبوس شده بود.  با مرگ دختر، بوتیمار که تجسم سرشت تنگ‌نظر پیرمرد است، او را رها می‌کند و  در جدالی زیر باران، با کنار زدن پیرمرد فلاکت‌زده بر روی ریل‌های قطار، او را به سوی درماندگی و نابودی هدایت می‌کند و خود را از مرداب آرزوهای پیرمرد می‌رهاند. نمایش تصویری درماندگی را می‌توان در کشیدن گاری توسط پیرمرد، پس از برخاستن از خاک دید. او به علت تعلق خاطر به داشته‌هایش یعنی یک اسب، جای آن را گرفت. استیصال، او را به راهی کشاند که مشد حسن هم در گاو به آن سرنوشت دچار شد: بحران بازیابی هویت در شرایط درماندگی و عزلت.

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد