نگاهی به «قصه‌های وحشی»

, , ارسال دیدگاه

Wild Tales

نام فیلم: قصه‌های وحشی (Wild Tales)

بازیگران: ریکاردو دارین ـ داریو گراندینتی ـ ماریا مارول و…

نویسنده و کارگردان: دامیان زیفرون

۱۲۲ دقیقه؛ محصول آرژانتین و اسپانیا؛ سال ۲۰۱۴

ستاره‌ها: ۴ از ۵

خلاصه‌ی داستان: چند اپیزود از قصه‌ی آدم‌هایی وحشی!

یادداشت: بی‌جهت نیست که تیتراژ آغاز فیلم، روی تصاویر حیوانات می‌آید؛ آدم‌های وحشیِ این داستان‌های وحشی، یک نقطه‌ی اشتراک با آن حیواناتِ بی‌زبان دارند که عملکرد غریزی‌شان است و یک نقطه‌ی افتراق که اگر حیوانات غریزی عمل می‌کنند و به آن معنی، صاحب تفکر نیستند (که البته من همیشه فکر می‌کنم اتفاقاً حیوانات فکر هم می‌کنند)، انسان‌ها، این انسان‌های نازنین(!)، صاحب تخیل و تفکر هستند با این‌حال چیزی که هدایت‌شان می‌کند غریزه‌ی ترسناک‌شان است که زیرِ لایه‌ای از رسوباتِ تمدن جا خوش کرده و در مواقع لازم، چنان بیرون می‌زند که بیا و بنگر! آدم‌های وحشی این داستان‌های وحشی، نماینده‌ی تامِ تمامِ آدم‌های تمامِ دوران‌ها هستند، از آغاز تا به امروز و مطمئناً تا زمانی که نفس‌کِشنده‌ای به نام «آدمیزاد» روی کُره‌ی زمین وجود خواهد داشت. آدم‌هایی که وقتی باطن ترسناک‌شان را بروز می‌دهند، چیزی جلودارشان نیست. می‌پرسید اگر راننده‌ی آن ماشین گران‌قیمت به راننده‌ی آن ماشین قراضه، فحش نمی‌داد و به‌راحتی از کنارش می‌گذشت، چه اتفاقی می‌افتاد؟ هیچ اتفاقی؟! یا می‌پرسید اگر سیمون، مأمور تخریبِ ساختمان‌ها، به جای رفتن به دنبالِ ماشینش، مثل آدمیزاد(؟!) تاکسی می‌گرفت و خانه می‌رفت و بعداً در فرصتی مناسب به دنبال ماشین می‌گشت، چه اتفاقی می‌افتاد؟ همه چیز خوب پیش می‌رفت؟… بله، اما مطمئناً برای مدتی کوتاه. چون اگر آن لحظه اتفاقی نمی‌افتاد در آینده‌ای نزدیک، بهانه‌ای دیگر، آن سوی ظاهرِ آرامِ آدم‌ها را به اطرافیان نشان می‌داد و همه‌چیز همین روندی را طی می‌کرد که این‌جا طی کرده. شروعِ یک قتل‌عامِ وحشیانه و ترسناک، چیزی ساده و بی‌اهمیت می‌تواند باشد. این نکاتِ بی‌اهمیت (هر چند مثلاً در اپیزودِ سیمون، رفتارِ قلدرمآبانه‌‌ی دولت و مأمورانش را نمی‌توانیم نادیده بگیریم)، تنها، بهانه‌ای هستند برای رفتن به لایه‌ی زیرینِ آدم‌هایی که می‌خواهند یکدیگر را بِدرند. اپیزود عروسی، به‌خوبی به ما گوشزد می‌کند که ما چه‌طور آدم‌هایی می‌توانیم باشیم؛ عروس به خاطر موضوعی نه چندان بااهمیت، این‌که همسرش قبلاً با زنی دیگر دوست بوده، ناگهان چنان وحشی و ترسناک می‌شود که باورنکردنی‌ست (این اپیزود با دقت و ریزبینی نشان می‌دهد اگر خانم‌ها بخواهند انتقام بگیرند، می‌توانند کاری بکنند کارستان! رفتار عروس مثلاً در تقابل با اپیزودِ مردانِ ماشین‌سواری که به جان هم می‌افتند، به شدت چندش‌آورتر و اعصاب‌خردکن‌تر جلوه می‌کند). ذره‌ذره، عروسی از هم می‌پاشد و آدم‌ها به جان هم می‌افتند و آن‌هایی که تا پیش از این، با لباس‌هایی اتوکشیده و الفاظ مؤدبانه یکدیگر را خطاب می‌کردند، حالا آشفته و پریشان و بددهن هستند و حسابی از خجالت هم در می‌آیند و در این میان، عروس، دیوانه‌وار، همه‌چیز را می‌پاشد و از بین می‌برد. اما پایان این اپیزود، پایان تکان‌دهنده‌ای‌ست؛ بعد از آن‌همه ریخت و پاش و ریختنِ آبروی یکدیگر به بدترین شکلِ ممکن، عروس و داماد در میان جمع، شروع می‌کنند به مغازله: مغازله‌ای که بیش‌تر به جفت‌گیری حیوانات شبیه است تا احساسی عاشقانه. فضا طوری‌ست که انگار این‌ها، که حسابی خودشان را خالی کرده‌اند و چرک‌های درونی‌شان را بیرون ریخته‌اند، حالا باید فارغ از تمام احساسات و خالی از هرگونه انسانیت، به جان هم بیفتند و پرده‌درانه و حیوان‌گونه، شروع به جفت‌گیری کنند.

اگر نبود طنز سیاه فیلم، مطمئناً دیدن این حجم از خشونت افسارگسیخته، کار ساده‌ای نمی‌بود. این‌که این‌طور بی‌پرده و مخلوط با واقعیتی ناراحت‌کننده، خودِ واقعی‌مان را روی پرده ببینیم، خوشایندِ هر کسی نمی‌تواند باشد. طنزی که چه در دیالوگ‌ها و چه در حال‌وهوای کلی هر اپیزود، سوار بر کار است و زهر ماجرا را می‌گیرد. یکی از بهترین شوخی‌های فیلم هم جایی‌ست که وقتی پلیس‌ها با جسد سوخته‌ی دو اسکلت – که به شکلی کنار هم سوخته‌اند که انگار در آغوش یکدیگر جا گرفته‌اند – مواجه می‌شوند، به سبک کارآگاهان، حدس می‌زنند که ممکن است این یک جنایت عشقی بوده باشد! اما ما دیده‌ایم که این دو اسکلت، مردانی هستند که دیوانه‌وار، بر سرِ هیچ، از روی حس غریزی انتقام، به جان هم افتاده‌ و یکدیگر را به فنا داده‌اند.

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد