نگاهی به «شتاب» ساخته‌ی ران هاوارد

, , ارسال دیدگاه

Rush

مدت‌هاست که سینمای آمریکا، آثاری را می‌طلبد که حاصل جمع کمیت و کیفیت باشند به این معنا که علاوه بر فروش خوب و اقبال مخاطبان، از نقدهای مثبت منتقدان نیز برخوردار باشند و در این میان، شتاب را می‌توان بارزترین مصداق این‌گونه آثار قلمداد کرد.

شتاب قصه‌ای ساده، سرراست و بی‌تکلف دارد. شخصیت‌هایش به هیچ عنوان مرموز و غیرقابل دسترس نیستند. روند داستانی‌اش هم هم‌چون بسیاری از آثار مرسوم و کلاسیک درام-ورزشی، شامل چهار فرآیند است: ۱- پیدایش قهرمان ۲- شکست و تحقیر او ۳- تحول در وی ۴- خلق پیروزی. و همین‌هاست که گستره‌ی مخاطب را برای شتاب و نظایرش، به حداکثر ممکن می‌رساند چرا که ظاهراً با فیلمی مواجه‌ایم که ما را تا حد زیادی از کاوشی گسترده و فراگیر، در جهت اکتشاف لایه‌های پنهان و نهان قصه و شخصیت‌ها و جهان اثر بی‌نیاز نموده؛ گویی که فقط‌‌وفقط قرار است از آن لذت ببریم. اما آن‌چه شتاب را علی‌رغم تمام کلیشه‌هایش، از نظایر کلیشه‌ای و غالباً فاقد کیفیت‌اش متمایز می‌گرداند، نه‌فقط در رنگ‌آمیزی و جلوه‌های بصری و فیلم‌برداری و تدوین، بلکه در لحن و بیان و نوع نگاهِ نسبتاً تازه‌ای که نسبت به یک رقابت ورزشی، و رقبا و پیروزی و شکست‌های آن‌ها دارد، نهفته است. و نتیجه‌اش می‌شود اثری که مخاطبان و منتقدان را توأمان جذب می‌نماید و مدت‌هاست که سینمای آمریکا چنین آثاری را می‌طلبد.
هاوارد، یک‌بار دیگر ورزش را به عنوان دست‌مایه‌ی درام خود برمی‌گزیند و الحق که این‌بار نیز درست انتخاب کرده است. او به‌خوبی از شباهت‌های ورزش و سینما آگاه است و می‌داند که رویدادهای درون یک میدان ورزشی، هم‌چون رویدادهای درون یک فیلم سینمایی، در لحظه رخ می‌دهند و هم قابلیت دراماتیک دارند و هم قابلیت تراژیک و هم می‌توانند گذرا باشند و هم تاریخ‌ساز؛ و ساخت درامی ماندگار، مشروط به بهره‌گیریِ حداکثریِ فیلم‌ساز از این ظرفیت‌ها، امکان‌پذیر است.
پیش از شکل‌گیری درام اما، نخست باید به شخصیت‌پردازی ورود کرد. شتاب دو شخصیت مرکزی به نام‌های جیمز هانت و نیکی لئودا دارد که داستان فیلم، داستان رقابت میان این‌دو است. اما آن‌چه حداقل در نیمه‌ی اول فیلم، در متن قرار دارد پرداختن به خصوصیات شخصیتی و منش‌ها و کنش و واکنش‌های دو شخصیت اصلی فیلم است. شخصیت‌هایی که چندان هم پیچیده نیستند و در نیکی لئودا، مهارت، عبوسی و آدم‌گریزی و در جیمز هانت، سطحی‌نگری، شلوغی و حاشیه‌هایش، بیش از سایر نشانه‌های شخصیتی‌شان برجسته می‌شوند. حسن قضیه آن‌جاست که به نظر می‌رسد بیش از آن‌که با رقابت کلاسیک میان قهرمان و ضدقهرمان مواجه باشیم، با رقابت میان دو قهرمان مواجه‌ایم که از قضا، در میزانسن فیلم‌ساز کاملاً برابر تعریف شده‌اند و گویی تنها تفاوت، در نوع زندگی آن‌هاست. در این میان، فیلم‌ساز و فیلم‌نامه‌نویس، مطلقاً قضاوتی راجع‌ به شخصیت‌ها ندارند و تنها این تماشاگر است که باب میل و سلیقه‌ی خود، جیمز هانت و یا نیکی لئودا (و یا شاید هردو) را برمی‌گزیند.
اما هنرِ هاوارد، آن‌جایی نمایان می‌شود که نه‌تنها از دل رقابت، رفاقت بیرون می‌کشد، بلکه در میزانسنِ خود، این دو مقوله را مترادف با یک‌دیگر تعریف می‌کند. سکانس هم‌زمانی پیروزی‌های هانت با تخلیه‌ی شش‌های لئودا، گویی نمایانگر مترادف گشتن پیروزی‌های جیمز با بازیابی سلامت نیکی است. آری! مگر نه این‌که پیروزی‌های جیمز، نیکی را به زندگی دوباره ترغیب و پیروزی‌های نیکی، جیمز را (که با احساس کوچک‌ترین خطری خواهان لغو مسابقه می‌گشت) به بدست آوردن موفقیتی اصیل، حتی به قیمت به خطر افتادن زندگی‌اش، تحریک می‌کند؟ به وضوح می‌توان دریافت که پیروزی یک قهرمان، نه مترادف با شکست، بلکه به عنوان محرکی برای پیروزی قهرمان دیگر تعریف شده است و این خود، حکایت از نگاهی تعمیق یافته‌تر نسبت به نگاه مرسوم و کلاسیک به مقوله‌ی رقابت (به‌خصوص رقابت ورزشی) دارد.
این‌گونه است که با آغاز نیمه‌ی دوم، درامِ فیلم ظهور می‌کند و این، جز با بهره‌گیریِ حداکثری از نقطه عطفِ اصلیِ فیلم (تصادف مرگبار نیکی لئودا) میسر نمی‌گشت. فصل بستری شدن نیکی در بیمارستان، حاوی درخشان‌ترین سکانس‌ها و تصاویر فیلم پس از سکانس‌های مسابقات نهایی‌ست که تقارن لحظات نجات زندگی نیکی با پیروزی‌های جیمز، نمونه‌ای از این سکانس‌ها است. هم‌زمان با فعال گشتن بخش درام، بخش نمایشی نیز در بالاترین سطح ممکن خودنمایی می‌کند. رنگ‌آمیزی سکانس‌های مسابقات فرمولِ یک، علاوه بر دارا بودنِ برخی جنبه‌های نشانه‌شناسانه (کاربرد رنگ قرمز به عنوان نشانه‌ی خون در کنار سایر رنگ‌ها که در کنار جذابیت، مرگبار بودن این مسابقات را نیز یادآور می‌شود) برای مخاطب چشم‌نواز و تا حدودی تداعی‌کننده‌ی حس‌وحال مسابقات فرمولِ یک در دهه‌ی ۷۰ بوده و اثر را به لحاظ جلوه‌های بصری ارتقا می‌دهد. فیلم‌برداری سکانس‌های مسابقات (به‌خصوص مسابقات نهایی) در افزایش شوروهیجان مخاطب، نقشی کلیدی ایفا می‌کند به گونه‌ای که گویی تصاویر، هم‌چون تماشاگران و شرکت‌کنندگان در مسابقات فرمول یک، آرام‌وقرار ندارند و دوربین، با وجود در نظر گرفتن تمام واکنش‌ها و جای دادن تمام تصاویر لازم در قاب خود، حتی لحظه‌ای نیز از مسابقه جا نمی‌ماند.
کمبودهای شتاب اما، اثر را به‌شدت از چهار ستاره شدن دور می‌گرداند. نقطه‌ی عطفِ اصلی که شکل‌دهنده‌ی موقعیت دراماتیک فیلم است، بسیار دیرهنگام رخ می‌دهد و نیمه‌ی اول فیلم نیز، غالباً به معرفی دو شخصیت اصلی می‌گذرد و به سبب دارا بودن کنش و واکنش‌های بعضاً زائد و بی‌ربط با مسیر اصلی داستان و بیرون از درام فیلم و هم‌چنین فقدان موقعیت دراماتیک، مخاطب را خسته و آزرده می‌گرداند. زنان فیلم از جمله سوزی و مارلین، به‌شدت ضعیف و سطحی پرداخت شده‌اند. سوزی، فاقد قصه و کنش و واکنش و منش و به شدت بی‌هویت است و رابطه‌ی او با جیمز، به سبب خروج از مسیر اصلی داستان و عدم پرداخت لازم، کاملاً بیرون از درام فیلم تعریف می‌گردد. رابطه‌ی مارلین با نیکی نیز اگرچه ظاهراً در شکل‌دهیِ درام نقش ایفا می‌کند، اما عملاً بی کارکرد و عقیم باقی می‌ماند چرا که مارلین نیز همانندِ سوزی، فاقد قصه و منش است و به استثنای یک کنش معیّن (ترک مهمانی، که ظاهراً نشانگر بیزاری او از شلوغی‌ست) هیچ‌گونه کنش و واکنش تعریف شده و مدوّن و تعیین کننده‌ای نداشته و در نتیجه، رابطه‌ی عاشقانه‌اش با نیکی نیز به سبب عدم پرداخت لازم در حد تعدادی کارت‌پستال عاشقانه اما تصنعی باقی می‌ماند و چه در شکل‌دهی درام و چه در میزانسن‌های فیلم‌ساز، نقشی فراتر از تزیین ایفا نمی‌کند. ذکر دقیق تاریخ و مکان وقوع رویدادها و مسابقات (که در پایان فیلم با تصاویر واقعی جیمز هانت و نیکی لئودا پیوند می‌خورند) نیز به سبب تکرار دائم و هم‌چنین نگاهی نوستالژیک به درامی که از قضا، کوشیده با بازسازی مستقل واقعیت بیرونی در درون فیلم تا حد ممکن، از گرایش به نوستالژی فاصله بگیرد، بیش از اقتضای فیلم و در تضاد با نوع درام است. برخی از دیالوگ‌های فیلم (از جمله دیالوگ‌های سکانس پایانی) نیز به سبب آشکار بودن قصه و پیام‌های آن، بیش‌تر جنبه‌ی تکرار مکررات و توضیح واضحات دارند.
این همه، اگرچه شتاب را از اثری بی‌نظیر در ژانر درام-ورزشی، به میزان بسیار زیادی دور می‌گرداند اما هم‌چنان فیلم را در مقام اثری خوش‌ساخت و عامه‌پسند، حفظ کرده و علی‌رغم این‌که شتاب، به یقین، جزو بهترین نمونه‌ها از آثار مطلوب سینمای آمریکا نیست، اما کماکان در میان آثار این سینما – در سال ۲۰۱۳ – قابل اعتنا است و محترم.

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد