نقدی بر «تمشک» ساخته‌ی سامان سالور

, , ارسال دیدگاه

url

نمایش فراز و نشیب‌های زندگی قهرمانان زن، در کوران مشکلات معیشتی و دراماتیزه کردن رنج‌های طاقت فرسای آن‌ها در اجتماع معاصر، تم محوری فیلم‌های بسیاری مانند گیلانه، برف روی کاج‌ها، دهلیز و… بوده است. سامان سالور نیز در تمشک شخصیت رنج‌کشیدهٔ رضوان را در قامت قهرمانی تک‌افتاده و بی‌پناه ترسیم می‌کند که در گذر از هزارتوی زندگی، باید روی پای خود بایستد و راه خود را از دل حوادث ناگوار و فضایی آکنده از تردید و بی‌اعتمادی پیدا کند. این ویژگی‌ها، در شخصیت‌های محوری فیلم‌های قبلی او نیز خودنمایی می‌کند. در آمین خواهیم گفت، دختری تنها و غم‌زده، در مرکز ثقل قصه قرار دارد که جامعهٔ پیرامونی‌اش او را به پذیرش نقش پسر وادار کرده است. در چند کیلو خرما برای مراسم تدفین یدی و صدری، انسان‌هایی رخوت زده‌اند که جبر مکانی آن‌ها را به حاشیه رانده و بر استیصال‌شان دامن زده است.

رضوان در طول فیلم، با موقعیت‌ها و کشمکش‌هایی مواجه می‌شود که هویت او را به چالش می‌کشند، اما سالور قهرمانش را در پیچش‌های قصه و بزنگاه‌های حیاتی داستان، مصمم در حفظ موجودیت و هویت فردی‌اش به تصویر در می‌آورد و جلوه‌ای بدیع از امیدواری در غایت نااامیدی و تلخ کامی‌های زندگی را ارائه می‌کند. ردپای این جنس امید را در پایان فیلم‌های قبلی او نیز می‌توان تشخیص داد. (رونمایی از هویت واقعی در آمین… و بارش برف در چند کیلو…) تنهایی و استقلال اجباری رضوان در مواجهه با مشکلات ریز و درشت، سبب می‌شود که علی رغم بروز نشانه‌های سنتی در منش او (نوع پوشش، استخاره و…)، به نجات زندگی‌اش از رهاوردی (رحم اجاره‌ای) غیر از سنت گرایی مرسوم در زندگی انسان‌های همجوارش بیاندیشد و بی‌آبرویی ناشی از دیدگاه‌های غلط جامعه را به جان بخرد.

سالور برای نقل کردن قصه‌ای با موضوعی ملتهب و بحث برانگیز (رحم اجاره‌ای)، در دنیایی پر از سوءتفاهم و بدگمانی‌های کوردلانه، به کات‌های پی در پی، موسیقی پرطمطراق و ایجاد هیجان تصویری متوسل نشده و دوربین او در کمال خونسردی و با مکث‌های بجا، به خلوت انسان‌ها راه می‌یابد و ناظر وقایعی می‌شود که زندگی شخصیت‌های آسیب دیده و رنجور قصه‌اش را تحت الشعاع خود قرار می‌دهد. فیلمساز، تنش و اضطراب حاکم بر فضای داستان را با جلوه‌های صوتی و بصری موثری همراه کرده است. مکالمه‌های حمید و رضوان، بار اول با صدای رعد و برق در حیاط ویلا و بار دوم با صدای شیههٔ رام نشدنی اسب‌ها در اصطبل همزمان شده، سردرگمی حمید آشنا پس از تصادف مرگبار، با نماهایی از حرکت چرخه‌ای و جنون وار اسب‌ها جلوه‌ای تصویری یافته حاشیه نشینی و جداافتادگی رضوان از جامعهٔ سنتی، با خانه‌ای مملو از پرونده‌های بایگانی شده و خاک خورده نمود بصری پیدا کرده است. از سوی دیگر، رنگ سبز و طراوت و زایندگی حاصل از آن نیز کنتراست بصری چشم نوازی با موقعیت سخت و ناگواری قرار دارد که زندگی شخصیت‌ها را به ورطهٔ نیستی می‌کشاند.

بهره‌گیری از روایت غیرخطی و پیچیده کردن ظاهری تمشک با ساختار متکی بر فلش بک، سبب سردرگمی بیننده بین زمان حال و گذشته می‌شود و اهرم مناسبی برای انتقال ایدهٔ دغدغه‌محور و دردمند درامی اجتماعی به مخاطب نیست. از ساختار فلش‌بک برای رمزگشایی از گره‌های قصه و یا شخصیت‌پردازی دقیق و گذشته‌نگر استفاده می‌شود، اما فلش‌بک‌ها در تمشک، به غنای بیشتر موقعیت‌های زمان حال کمکی نمی‌کند و صرفا با تاخیر زمانی و در قالب فتورمان، به توصیف تصویری بخش‌هایی از فیلمنامه می‌پردازد که در خلال داستان بر بیننده آشکار شده و تاثیری در کاشت و برداشت‌های دراماتیک قصه ندارد. (به عنوان مثال ترسیم نحوهٔ آشنایی حمید و هما با رضوان و یا نمایش رنج‌های رضوان در مراقبت از همسر معلولش و همچنین استحمام او که یادآور نمایی مشابه اما دارای وجه دراماتیک در جدایی نادر از سیمین است)

سفر خانم دکتر به خارج از کشور، تعلیقی زاید و تحمیلی‌ست که صرفا برای دقایقی مواجههٔ حساس حمید و رضوان را به تاخیر می‌اندازد و زمان فیلم را با مکالمه‌های غیرضروری تلفنی و حضوری رضوان با منشی دکتر، طولانی می‌کند. نقص دیگری که در فیلمنامهٔ تمشک دیده می‌شود، ابهام‌آلود بودن نوع رابطهٔ حمید و هماست. این رابطه در بخش‌هایی از فیلم صمیمانه و همدلانه است اما پس از کشته شدن هما در تصادف، با اصرار حمید بر سقط تنها یادگار همسرش، شائبه‌هایی از کدورت در روابط آن‌ها به ذهن می‌آید و نویسنده با پافشاری حمید در ترک ایران و فروش اسب‌هایش، حتی پس از به یاد آوردن گذشته، بر ایدهٔ تیرگی روابط هما و حمید دامن می‌زند. از سوی دیگر، در ساختار فیلم نامهٔ تمشک، پدر و مادر هما تیپ‌هایی تخت و پرداخت نشده‌اند که از ابتدا تا انت‌ها منفعلانه عمل می‌کنند و با وجود تهدید کردن حمید به پیگیری پروندهٔ قتل و قلدرمآبی، ناگهان از اواسط داستان، به کلی حذف می‌شوند. آن‌ها حتی پس از پی بردن به اصل ماجرای سفر، کنشی مبنی بر سرپرستی نوه‌شان از خود بروز نمی‌دهند و صرفا دامادشان را برای همدردی ظاهری در آغوش می‌کشند. حضور رانندهٔ ون که تیپ‌های کلیشه‌ای سریال‌های کمدی تلوزیون را تداعی می‌کند، با فضای تلخ و سیاهی که بر سرنوشت شخصیت‌های فیلم سایه افکنده، هم خوانی ندارد و هر بار با شوخی‌های بی‌ربط و نخ نمایش، داستان را از مسیر اصلی خود منحرف می‌سازد و فضاسازی محنت بار فیلم را خدشه‌دار می‌کند.

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد