Cinema mon َamour یا عشق من سینما

, , ارسال دیدگاه

برای طرفداران پروپاقرص سینما و خوره‌های فیلم که هر روز بر شمار آن‌ها افزوده می‌شود، سال نو چند صباحی‌ست که تحویل شده است. برای مشتاقان سینه‌چاک سینمای ایران، جشن ملی ده‌روزه‌ی فیلم فجر، آوردگاهی‌ست که همه‌ساله، در موعدی مقرر، صنعت فیلم‌سازی ایران را به شکوفایی می‌رساند و هم‌چون بهاری دل‌انگیز، حال همه را خوب می‌کند و قهرها و کینه‌ها را می‌زداید. حال اگر این بهار سینما، با رایحه‌ی خوش حضور تقوایی، مهرجویی، بیضایی و فرمان‌آرا و … همراه باشد که دیگر برای شعف حاصل از آن سقفی نمی‌توان قائل شد. شعفی که سال‌هاست جای خود را به رخوت و پریشانی داده است. البته در بین عده‌ای هم هستند که در موعد بهار، دل‌تنگ حضور امیر نادری، پرویز کیمیاوی، ابراهیم گلستان و …‌اند؛ کارگردانانی که سال‌هاست بهار را برای طرفداران‌شان به زمستانی سرد و سوزناک تبدیل کرده‌اند.

برای هواداران هالیوود، دوره‌ی زمانی مابین اعلام نامزدها تا اعلام نهایی برندگان مجسمه‌ی اسکار، حال و هوای روزهای باقی‌مانده تا نوروز و شور و شوق و تازگی و شادابی را تداعی می‌کند. حال اگر این فاصله‌ی زمانی با تماشای فیلمی از تارانتینو، جارموش، لی، اسکورسیزی و … همراه شود، باید گفت: زندگی و دیگر هیچ! البته هم‌چون سینمای ایران، در سینمای جهان نیز عده‌ای از کارگردانان نامی، عزلت گزیده‌اند و هواداران‌شان را هر سال از تماشای مراسم اسکار مایوس می‌کنند؛ دیوید لینچ، آلن پارکر، فرانسیس فورد کوپولا و …. هرچند علت این عزلت‌گزینی‌ها در سینمای ایران با جهان کاملاً متفاوت است.

البته تحویل سال نوی سینما برای بخشی از علاقه‌مندان سخت‌پسند، هم زمان با فستیوال کن در خرداد ماه معنای واقعی‌اش را پیدا می‌کند. برای این گروه، شنیدن نام امیر کوستاریکا، عباس کیارستمی، برادران داردن و… مساوی‌ست با نسیم سرخوش‌کننده‌ی بهار و شروع فصلی جدید و پرماجرا در حیات سینما. بهاری که دوستداران کن، سال‌ها با آنتونیونی، وایدا، وندرس و تاویانی‌ها و… به استقبالش می‌رفتند و برای تماشای فیلم‌های بزرگان سینمای جهان از هر ملیتی و کشوری، به انتظار می‌نشستند و مدت‌های طولانی، غم فراق را متحمل می‌شدند.

سینمادوستان، با دیدن هر فیلمی، پا‌به‌پای قهرمانش پیش می‌روند و با او راهی سفرهای دور و دراز می‌شوند و تجربه‌های غریبی را پشت سر می‌گذرانند؛ می‌خواهد این قهرمان، آقای بدیعی طعم گیلاس باشد یا توماس آگراندیسمان. فرقی نمی‌کند، مهم این است که در هر بهاری که پشت سر می‌گذاریم، سینمایی هست با قهرمانی نو و دل‌ربایی‌های بی‌مانندش؛ قهرمانی که می‌تواند سفید، سیاه یا به رسم معاصرش خاکستری باشد.

هر فیلمی برای خود فلسفه‌ای از نو شدن و زایندگی به دنبال دارد. هم‌چون بهار که فصل آفرینش است، با هر فیلم، انسان‌هایی به دنیا می‌آیند و در ذهن مخاطبان نفس می‌کشند و هویتی تازه را بر ناخودآگاه بیننده می‌افزایند.

 

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد