لذت بردن از مسیر

, , ارسال دیدگاه

url

نوشتن بهاریه برای منی که اهلِ با لباسِ نو به انتظار تحویلِ سال نشستن و تبریکِ عید گفتن و مهمانی دادن و مهمانی رفتن و ماچ و بوسه‌ی عید نیستم، نکته‌ی عجیبی‌ست! هر چند همین آدم (یعنی خودِ من) هم در لحظات تحویل سال، کمی دلش قیلی ویلی می‌رود و برای خودش و دیگران آرزوهای خوب می‌کند. به‌هرحال آدم‌ها برای پیش رفتن و امید داشتن، به نمادهایی نیاز دارند تا خودشان را مشغول کنند، افکار خوب به سرشان بزند و جلو بروند و تغییر زمستان به بهار می‌تواند بهانه‌ی خوبی باشد برای بهتر بودن؛ هر‌چه‌قدر هم که دور و برِ خودمان و در گوشه و کنارِ دنیا، این « بهتر بودن » چندان مشهود نباشد! بگذریم. می‌خواهم این اولین بهاریه‌ی عمرم را با نوشتنِ یک خاطره‌ی سینمایی شروع کنم (چون بالا برویم، پایین بیاییم، باز هم باید برسیم به سینما) و بعد ربطش بدهم به چیزی دیگر تا ببینیم چه می‌شود. داستان این است که جشنواره‌ی فجر امسال را مثل همیشه، در پردیس مورد علاقه‌ام، پردیس ملت، گذراندم و از آ‌ن‌جایی که هیچ‌وقت بلیت اینترنتی نمی‌خرم، برای دیدنِ فیلم‌ها صف ایستادم و اگر مجموعِ ساعاتی را که برای مجموعِ فیلم‌هایی که برای دیدن‌شان صف ایستادم جمع ببندم، بی‌اغراق چیزی بیش‌تر از بیست ساعت خواهد شد. رکورد من در صف ایستادن چیزی نزدیک به پنج ساعت برای خانه‌ی پدری بوده! عقلم پاره سنگ برداشته؟! بلکه هم. اما نکته این‌جاست که من اعتقاد دارم لذتِ جشنواره به صف ایستادنش است. اگر فکر می‌کنید عقلم پاره سنگ برداشته پس اجازه بدهید این خاطره را هم تعریف کنم که در همین صف ایستادن‌های جشنواره‌ی اخیر رخ داد تا به کلی از من ناامید شوید: قضیه از این قرار بود که نزدیک به یک ساعتی در صف فیلم دوران عاشقی ایستاده بودم. صفی طولانی بود و تا زمانِ فروشِ بلیت هم یک ساعتی باقی مانده بود و تازه در صورت باز شدن گیشه هم معلوم نبود که بلیت به من برسد یا نه، چون در میانه‌های صف قرار داشتم. در همین حین، پسر جوانی که داشت رد می‌شد، نمی‌دانم قیافه‌ام خیلی احمقانه جلوه می‌کرد یا مظلومانه یا چی، که جلویم ایستاد و بلیت دوران عاشقی را از جیبش بیرون کشید و گفت نمی‌خواهد فیلم را ببیند و بلیت را به همان قیمتی که رویش نوشته می‌فروشد. خریدارم یا نه؟ من هم نه گذاشتم، نه برداشتم و فوری گفتم: نع! کم مانده بود از تعجب شاخ در بیاورد که بقیه پریدند سرش که بلیت را بخرند و نگذاشتند که روی کله‌اش شاخ سبز شود. حتماً او هم مانند شما خیال کرد عقلم پاره‌سنگ برداشته. اما خب من اعتقاد دارم جشنواره به صف ماندنش است. اصلاً این‌که بلیت را در دست داشته باشی و یک‌راست بروی توی سالن و فیلم را ببینی، به‌شدت برایم بی‌مزه است. توی صف که هستم، می‌ایستم و به صحبت‌های اطرافیانم که معمولاً همه‌شان پی‌گیر جدی و نیمه‌جدی سینما هستند (وگرنه توی صف نمی‌ایستادند) گوش می‌کنم. دوست دارم بدانم چه می‌گویند درباره‌ی فیلم‌ها، نظرشان درباره‌ی سینما چیست، از چه فیلم‌هایی خوش‌شان آمده و از چه فیلم‌هایی بدشان آمده. این شکلی کلی اطلاعات به جیب می‌زنم درباره‌ی فیلم‌های همان جشنواره؛ فیلم‌هایی که ندیده‌ام و بعداً با حساب کتابی سرانگشتی و روی وزنه گذاشتنِ شنیده‌ها و خوانده‌ها، احتمالاً خواهم دیدشان یا نخواهم دیدشان. و علاوه بر همه‌ی این‌ها، به عنوانِ آدمی که زیاد به دور و بر خودش نگاه می‌کند و زیاد بین آدم‌ها چشم می‌چرخاند و گوش می‌سپارد، کلی نکته دستگیرم می‌شود. این به نظرم یعنی «از مسیر لذت بردن». هدف، فقط فیلم دیدن نیست. قبل و بعدش هم مهم است.

آدم باید یک چیزی را برای خودش «مزه» بیاورد، هرچه‌قدر هم که آن چیز تکراری باشد و تازه سینما که اصلاً تکراری هم نمی‌شود. حالا از همین می‌خواهم برسم به جامعه‌ی خودمان که این «از مسیر لذت بردن» فراموش شده. همه عجله دارند برسند. به کجا؟ معلوم نیست. هیچ‌کس کار مهمی هم نداشته باشد، تلاش می‌کند زودتر برسد. فقط برای نمونه‌، خیابان‌ها را نگاه کنید که چه اوضاع و احوالی‌ست. کافی‌ست ماشینِ جلویی فقط سه ثانیه برای مثلاً پیاده کردن مسافر توقف کند، فقط سه ثانیه. ماشین پشت سر، امان نمی‌دهد و دستش را چنان روی بوق می‌گذارد که انگار این سه ثانیه زندگی‌اش را عوض خواهد کرد. همیشه برایم سؤال است که این‌ها کجا می‌خواهند بروند؟ چه کار مهمی دارند که این‌طور عجله می‌کنند؟ خودمان بهتر می‌دانیم که ذاتاً ملت تنبلی هستیم و از زیرِ کار در رو. تعارف هم نداریم. پس این بی‌تحملی‌ها برای چیست؟ به چه قرار است برسیم؟ گیرم رسیدیم، بعدش قرار است چه عملیاتِ محیرالعقولی انجام بدهیم؟! شاید بگویید: آقا ول‌مان کن! در شلوغیِ این شهر درندشت، با این‌همه مشکلاتِ ریز و درشت، چه کسی حالِ این حرف‌های سانتی‌مانتال را دارد؟! اما من با ذکر این نکته که: «شلوغی فرق می‌کند با بی‌نظمی. یک جایی ممکن است شلوغ باشد، اما منظم باشد و یک جایی ممکن است خلوت باشد اما بی‌نظم. ما ملت بی‌نظمی هستیم» به این می‌رسم که: حتی در شهر کوچکِ شمالی‌ای که در آن زندگی می‌کنم هم مردم همین‌طور عجول و بی‌‌صبر و تحمل هستند و به‌شدت عصبی. پس این لذت نبردن از هیچ‌ چیز، ربطی به کلان‌شهرها هم ندارد. خلاصه چه خوب بود اگر قانونی تصویب می‌شد که آدم‌های عجول و بی‌صبر و تحمل مجبور می‌شدند ساعاتی را در صف سینما یک‌لنگه‌پا بایستند تا هم برای‌شان تنبیه باشد و هم در نهایت با دیدنِ یک فیلم خوب، به نتیجه‌ی مثبتی برسند و این‌طوری یاد بگیرند که می‌شود آرام‌تر و صبورتر بود. می‌شود از مسیر (هرچه‌قدر هم تکراری و روزمره و همیشگی و حتی با تمامِ فشارهای موجود) لذت برد، بیش‌تر دید و دقیق‌تر. حالا هنوز هم فکر می‌کنید عقلم پاره سنگ برمی‌دارد؟!

امیدوارم سال خوبی پیش‌ رو باشد.

 

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد