نگاهی به فیلم «بردمن»

, , ارسال دیدگاه

Birdman  /  آلخاندرو گونزالس ایناریتو

ستاره ها: سه و نیم از پنج

 *

خلاصه‌ی داستان: ریگان قرار است نمایش‌نامه‌ای را روی صحنه ببرد اما در این راه با مشکلاتِ فراوانی روبه‌روست؛ از مشکلات خانوادگی‌‌‌اش تا گشتن به دنبال بازیگرِ نقش اول. اما از همه مهم‌تر، صدای درونی اوست که آزارش می‌دهد؛ صدایی که او را به گذشته‌‌‌‌اش می‌بَرد، گذشته‌ای که ریگان در آن بازیگر معروفی بود و در فیلم‌های پر‌‌طرفدارِ ابرقهرمانی در هیبتِ «بردمن» ظاهر می‌شد. این صدای درونی اعتقاد دارد ریگان هنوز هم می‌تواند به دورانِ خوبِ گذشته‌اش برگردد…

جدیدترین فیلمِ ایناریتوی هوشمند، فیلمی‌ست یکسره در هجو هالیوود، بازیگرانش، منتقدانش و البته در کنار این‌ها، همان نگاه هجوآلود ـ به علاوه‌ی کمی تلخی و گزندگی ـ به آدم‌هایی که دوران‌شان گذشته و بی‌رحمی سینما گریبان‌شان را گرفته است. آدم‌هایی که می‌خواهند کسی باشند اما نیستند و آدم‌هایی که می‌خواهند برگردند به دورانِ اوج، اما نمی‌توانند. دوربینِ سیّالِ لوبزکی بزرگ، در پیچ و خم ساختمانِ تئاتر، در تو‌در‌توی راهروهای اغلب تاریکش، آدم‌هایی را دنبال می‌کند که می‌خواهند سری توی سرها در بیاورند. آدم‌هایی که به هیچ‌جا نرسیده‌اند، اما هم‌چنان تلاش می‌کنند برسند. مثل لزلی که به مایک می‌گوید به سختی خودش را به برادوی رسانده و یا جای دیگر که با گریه ـ به دلیل حرکت شرم‌آورِ مایک روی صحنه ـ به لورا (معشوقه‌ی ریگان) می‌گوید: فکر می‌کند هنوز به هیچ‌جا نرسیده است. چهره‌ی رقت‌انگیزِ او هنگام ادای این جمله و بعد ناگهان کششی ناخودآگاه به لورا و در آغوش گرفتنِ او و کارهای دیگر (!) گویای نگاه تند و تیز نویسندگان به پشت صحنه‌ی هنرمندانِ به ته خط رسیده‌ای‌ست که انگار همه چیزشان را در راه به دست آوردن فردیت، شهرت و «کسی شدن» فدا کرده‌اند. وقتی دخترِ ریگان، صاف زل می‌زند به چشم‌های او و هیچ بودنِ او را به رخش می‌کشد (هم‌چنان‌که خودِ ریگان هم در دیالوگ‌های نقشی که روی صحنه ایفا می‌کند ـ و کنایه‌ای‌ست از زندگی واقعی‌اش ـ چندین بار تکرار می‌کند که «وجود ندارد») تازه می‌فهمیم نویسندگان چه‌طور پنبه‌ی هالیوود را زده‌اند! ریگان، بِردمنِ سابق، ابرقهرمانِ سابقِ سینما، حالا دیگر هیچ و پوچ است. خانواده‌اش فروپاشیده و از همه مهم‌تر پیر شده و دیگر جایگاهی در سینما ندارد. حالا به تئاتر روی آورده بلکه خودی نشان بدهد. بلکه بتواند هنرِ واقعی‌اش را بعد از بازی در کلی فیلم‌ عظیم، پرخرج، اکشن و عامه‌پسند نشان بدهد. اما اجرای جدیدی که قرار است از نمایش‌نامه‌ی ریموند کارور اجرا کند، به دلیل غلیان احساسات بی‌موقع مایک، بازیگر جدیدی که می‌تواند برایش پول‌ساز باشد، هدر می‌رود و همه چیز در موقعیت خطیرتری قرار می‌گیرد… و نویسندگان دقیقاً انگشت خود را روی همین موقعیت می‌گذارند و همه چیز را به سخره می‌گیرند و کاری می‌کنند که ما برای ریگانِ به ته خط رسیده، دل بسوزانیم. وقتی هم که متوجه می‌شویم تمام آن نیروهای مافوق انسانی‌اش، چیزی بیش از خیالات نبوده، بیش از پیش برایش دل می‌سوزانیم. تازه دستگیرمان می‌شود که چه رودست کنایه‌آمیزی از ایناریتو خورده‌ایم؛ وقتی در همان صحنه‌ی اول، ریگان را از پشت می‌بینیم که بین زمین و هوا معلق است و در موقعیت ذن، وقتی می‌‌بینیم می‌تواند با حرکتِ دست، اجسام را به حرکت درآورد، پیش خودمان خیال می‌کنیم به‌هرحال درست است که ریگانِ پیر، دیگر مثل سابق طرفدار ندارد، اما نیرویی فرابشری (یادگاری از بِردمن بودنش) دارد که می‌تواند کمکش کند؛ اگر بخواهد. و دائم فکر می‌کنیم پس چرا نمی‌خواهد؟! چرا وقتی می‌تواند با قدرت ذهنی‌اش، هنرپیشه‌ای را که دوست ندارد ببیند، ناکار کند، برای وضع آشفته‌ی خودش کاری نمی‌کند؟ این سؤال تا پایان در ذهن باقی می‌ماند تا گره‌گشاییِ نهایی شکل بگیرد و این‌جاست که می‌فهمیم خیال و واقعیت در هم فرو رفته است، یکی شده است. اوجِ این نگاه هجوگونه جایی‌ست که بِردمن به ریگان می‌گوید بیا با هم یک بلک‌باستر عظیم بسازیم و تماشاگران را دوباره میخکوب کنیم!

حالا دیگر ریگان برای کسی اهمیتی ندارد مگر این‌که بدونِ لباس، در شهر بچرخد و مردم از او فیلم بگیرند و در اینترنت پخش کنند تا همه یادشان بیاید این آدمی که این‌طور رقت‌انگیز در شهر قدم می‌زند، پیش‌تر ابرقهرمان معروفی بوده که توجه جلب می‌کرده. واقعاً در دورانِ فرامدرنی که می‌شود با یک حرکتِ ابلهانه، سخیف و حتی خفت‌بار، تمام توجه‌ها را به خود جلب کرد و «لایک» گرفت، اجرای پردردسرِ تئاتری از روی داستان‌های ریموند کارور، چه اهمیتی می‌تواند داشته باشد؟ وقتی حتی دخترِ ریگان، در همان بحث و جدلش با او، نداشتنِ صفحه‌ی فیس‌بوک را معادل با بی‌خاصیت بودن و هیچ بودنِ ریگان در این زمانه می‌داند، دیگر از بقیه چه انتظاری می‌شود داشت؟ حالا دیگر دنیا این‌طوری‌ست، هرچند ریگان نتواند این را درک کند. این‌گونه است که ایناریتو و همکارانِ فیلم‌نامه‌نویسش هم‌چنان‌که به آسیب‌های این دوران فرامدرن می‌پردازند، به ذاتِ گاه بی‌رحمِ سینما هم نیشتر می‌زنند؛ سینمایی که می‌تواند بدون توجه به احساسات، سابقه و تجربه و فقط به دلیل بالا رفتن سن و از دور خارج شدن، تو را کنار بزند و به فراموشی بسپارد؛ سینمایی که تماشاگرانِ بی‌حوصله و «لایک»‌زده‌اش، دنبال حرف‌های قلمبه‌سلمبه نیستند. آن‌ها، به قولِ بردمن، تعقیب و گریز و آتش و خون و اکشن می‌خواهند.

اما چرا ایناریتو برای تعریف این داستان، از چنین ساختاری استفاده کرده؟ او با حرکتِ سیالِ دوربینش کاری کرده که به بیننده توهم یک پلان/سکانسِ طولانیِ بدون کات دست بدهد و در عین حال، در همین حرکتِ به ظاهر یکنواخت و با زمانی واقعی، زمان داستان تغییر می کند. واقعاً نمی شد با یک دکوپاژ ساده‌تر، داستانِ از کار‌افتادگی ریگان را تعریف کرد که به هیچ رسیده است؟ شاید می‌شد اما مطمئناً به خوبی و انسجامِ این فیلم از آب در‌نمی‌آمد. اگر به اول نوشته برگردید، اشاره شد که آدم‌های داستان، در هزارتوی ساختمانِ تئاتر دائم این طرف و آن طرف می‌روند. فضای تنگ و تاریکِ راهروها، برخورد آدم‌ها به یکدیگر، انگار فیلم را از ساحتِ واقعیت به ساحتی فراواقعی می‌بَرَد. به یاد بیاورید اتاقکی را که منبعِ موسیقی خاصِ فیلم است که سیاه‌پوستی آن را می‌نوازد و این قضیه را تازه در میانه‌های فیلم، در میانِ پرسه‌زدن‌های ریگان در پیچ و خمِ راهروها می‌بینیم که بسیار فراواقعی جلوه می‌کند. در انتهای داستان، وقتی ذهنیت ریگان رو می‌شود، وقتی عینیت و ذهنیت او پیشِ چشمِ بیننده گسترده می‌شود، وقتی خیال و واقعیت در هم می‌آمیزد (و مگر سینما همین نیست؟) تازه می‌توانیم کشف کنیم این حرکتِ سیالِ دوربینِ بدونِ کاتی محسوس، انگار همان ذهنیتِ ریگان است. آن دالان‌های تودرتو، مانند دالان‌های ذهنی او، تاریک است و پررفت‌‌و‌آمد. در همین ساحت است که می‌توانیم عملیات محیرالعقول او را با اشیا ببینیم، می‌توانیم ببینیم از زمین به هوا برخاسته است و کارهای دیگر. انگار کل فیلم در ذهن ریگان به سر می‌بُرده‌ایم. مردی که به گفته‌ی آن منتقدِ از کار افتاده‌ی مُغرض، دیگر نمی‌خواهد «دلقک هالیوود» باشد، اما…

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد