نگاهی به «دردسر بزرگ در چین کوچک»

, , ارسال دیدگاه

btilc

 

دردسر بزرگ… دیگر آن فیلم مهجور و در محاق‌مانده‌ی اواخر دهه‌ی هشتاد میلادی نیست. به هر روی، سال‌هاست که همگام با تناور شدن حلقه‌ی طرف‌داران‌اش، رفته‌رفته در فرهنگ پاپ رسوخ کرده و (به تبع آن) فیلمی کالت شده است (یکی از کاراکترهای بازیِ محبوبِ «مورتال کامبت» برگرفته از بدمن این فیلم است. زیرپیراهنِ قهرمانِ فیلم هم‌چنان تولید می‌شود و به فروش می‌رسد). درآمدن از گمنامی و تنفس در محیط فرهنگی اتفاق مبارکی‌ست با این همه، چنین به نظر می‌رسد که ارزش‌های دردسر بزرگ… هنوز میان غباری از بی‌مهری‌های گذشته و قیل‌وقال‌های پس از آن نهان مانده است. آن‌چه در پی می‌آید تلاشی‌ست برای تبیین ارزش‌های ساختاری فیلم یادشده.

دردسر بزرگ… در برابر تحلیل‌های ناظر بر منطق روایی‌اش، چندان قابل دفاع نیست؛ به‌عنوان شاهدی بر این مدعا بد نیست به فرجام سه شخصیتِ رعد، تندر و باران (سه طوفان) اشاره کنیم. آن‌ها تا پیش از جدال پایانی قدرقدرت و فناناپذیر می‌نمایند و فیلم هیچ نقطه ضعفی برای‌شان متصور نیست. ولی دست‌برقضا در اواخر فیلم – فراتر از انتظاری که در تماشاگر پدید آمده – در پرداختی باسمه‌ای و شتابزده یکی پس از دیگری و به‌سادگی به هلاکت می‌رسند (بدیهی‌ست نابودی تندر را باید از آن‌دو جدا کرد مرگی که کمابیش با دنیای فیلم هم‌خوانی دارد و کمی بهتر اجرا شده است). باز هم می‌توان ایرادهای دیگری را برشمرد منتها نگارنده، نگاه پیشین را، نگاه منصفانه‌ای برای خوانش فیلم مزبور نمی‌داند. حقیقت این است که کم‌تر فیلم اکشنی را می‌توان یافت که بی‌حفره و نقصان باشد. وانگهی، دردسر بزرگ… از منظر شمایل‌نگاری، نمونه‌ی قابل‌توجه و دل‌پذیری از درآمیختن ژانرها و ساب‌ژانرهای گوناگون است و حیف است که این درخشان‌ترین جنبه‌ی فیلم، از نظر پنهان بماند.

جان کارپنتر در پشت صحنه‌ی فیلم، درباره‌ی دردسر بزرگ… چنین می‌گوید: «این فیلم، حادثه‌ای، ماجرایی، کمدی، کونگ‌فو، داستان ارواح، فیلم‌ هیولایی و هر چیز دیگری که فکرش را بکنید، است.» سخن کارپنتر سر نخ مناسبی برای ورود به دنیای فیلم به‌دست می‌دهد. کارپنتر که پیش‌تر در مرد ستاره‌ای مؤلفه‌های داستان‌های علمی-تخیلی، فیلم‌های جاده‌ای و سرگذشت‌های عاشقانه را با چیره‌دستی تلفیق و هم‌آمیزی کرده بود در این‌جا نیز، عناصر و مشخصه‌های ژانرها و ساب‌ژانرهای گوناگون را با هوشمندی درهم می‌تند و بازتولید می‌کند. سکانس درگیری و نزاع خیابانی در اوایل فیلم (بین دو دسته از چینی‌ها) نمونه‌ی مناسبی برای بسط گفته‌های پیشین است.

جک برتون (کرت راسل) و وانگ چی (دنیس دان) در حین تعقیب آدم‌رباها، در خیابانی نیمه‌متروک با گروهی از تشییع‌کنندگان رو‌به‌رو می‌شوند. در ادامه گروهی تبهکار، سلاح به‌دست از گوشه و کنار خیابان سر برمی‌آورند. واکنش برتن و وانگ چی و موسیقی پس‌زمینه به تعلیق صحنه دامن می‌زند. دوربین در نمایی متوسط، از بیرونِ کامیون، برتن را سراسیمه نشان می‌دهد در ادامه‌ی همین نما، به یک‌باره ششلولی وارد قاب می‌شود و رو به آسمان شلیک می‌کند. چند نما بعد، ششلول‌بندِ دیگری وارد قاب می‌شود و ژست دوئل را به‌ خود می‌گیرد. اینسرتی از دست چپ‌اش، که آماده‌ی کشیدن اسلحه است (تا این‌جا شاهد حال‌وهوا و عناصر ژانر وسترن بوده‌ایم). سپس چند تن از مهاجمان با سلاح‌های خودکار (AK-47 و تامسون) تشییع‌کنندگان را به گلوله می‌بندند در مقابل، آن‌ها هم با گلوله پاسخ‌شان را می‌دهند (فیلم‌های حادثه‌ای). گلوله‌ها ته می‌کشد. هر دو گروه سلاح‌های سرد (ساطور، چوب و شمشیر) خود را برمی‌کشند و آماده‌ی پذیرایی از یکدیگر می‌شوند. آن‌ها پس از اندکی درنگ به‌سوی هم یورش می‌برند و با سلاح‌های سرد و فنون رزمی، جنگی تن‌به‌تن را می‌آغازند. موسیقی پرحجم می‌شود و بر هیجان صحنه می‌افزاید (فیلم‌های رزمی). چند صباحی بعد و درست زمانی که تشییع‌کنندگان بر مهاجمان برتری یافته‌اند در انتهای خیابان انفجاری رخ می‌دهد و همه را در سکوت فرو می‌برد. از پس دود، (کاراکتر) تندر ظاهر می‌شود. باران از آسمان به زمین می‌آید و در کنار تندر می‌ایستد و سپس رعد ظاهر می‌شود (فیلم‌های فانتزی). و به این‌ها اضافه کنید عناصر فیلم‌های ماجرایی و ترسناک را، که در سکانس‌های دیگر مستتر-اند.

جدا از ژانرها و ساب‌ژانرهایی که بدان‌ها اشاره شد فیلم لحظه‌های کمیک بسیاری دارد که خوب پرداخت شده‌اند. عمده‌ی شوخی‌های فیلم حاصل موقعیت‌هایی‌ست که جک برتن در آن‌ها گرفتار آمده. کارپنتر درست در بزنگاه‌هایی که انتظار داریم قهرمان‌اش کنش‌مندانه وارد گود شود و غائله را خاتمه دهد، پیش‌فرض‌های‌مان را به بازی می‌گیرد. برای نمونه، در نزدیکی‌های پایان فیلم و پیش از حمله‌ی برتن و کامیون‌داران به دارودسته‌ی لو-پَن، او (برتن) برای تهییج خودی‌ها و تضعیف روحیه‌ی دشمنان، اسلحه‌اش را رو به سقف گرفته و می‌چکاند. سقف فرو می‌ریزد، و برتون پس از برخورد سنگ با سرش بی‌هوش می‌شود و برای مدتی از قافله عقب می‌ماند. او هم‌چنین در برخی لحظات بی‌اختیار و اتفاقی موفق به حل بحران می‌شود. در یکی از صحنه‌ها صندلی چرخ‌داری – که برتن روی‌اش نشسته – در سراشیبی میفتد و خارج از اراده‌ی سرنشین‌اش به سمت چاهی عمیق روانه می‌شود، برتن در حالی‌که همه چیز از کنترل‌اش خارج شده، ناخواسته دو نگهبان را ناکار می‌کند. در واقع شوخی‌های فیلم کارکردی دوسویه دارند: نخست این‌که فرح‌بخش‌اند و دیگر این‌که در پی اسطوره‌زدایی از شمایلِ قهرمان‌اند – دقیق‌تر: قهرمانان سینمای حادثه‌پرداز هالیوود. اهمیت این شوخی‌ها هنگامی دوچندان می‌شود که برخی از فیلم‌های حادثه‌ای آن دوران، و قهرمانان و شمایل سینمایی بازیگران‌شان را به‌خاطر آوریم: گم‌شده در عملیات و گرگ تنها، مکویید (هر دو با بازیِ چاک نوریس)؛ رمبو: اولین خون، قسمت ۲ (با بازی سیلوستر استالون)؛ کاماندو و برخورد خشن (آرنولد شوارتسنگر).

به گمان نگارنده فیلم‌های کالت در کم‌وکیفِ ارتباط و دیالوگی که با عموم تماشاگران (و نه فقط طرف‌داران) برقرار می‌کنند، به دو دسته‌ی کلی تقسیم می‌شوند: کالت‌هایی که آن‌قدر افتضاح‌اند که به‌جز عاشقان سینه‌چاک، کم‌تر کسی تماشای آن‌ها را تا پایان تاب می‌آورد و کالت‌هایی که هم خوشایندِ طبع تماشاگران‌اند و هم محبوب طرف‌داران‌. دردسر بزرگ… در دسته‌ی دوم جای می‌گیرد، شما چه فکر می‌کنید؟

 

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد