نگاهی به فیلم «بهشت، واقعیت دارد»

, , ارسال دیدگاه

Heaven Is for Real

بازیگران: گِرگ کینی یر ـ کلی ریلی و …

فیلم نامه: راندال والاس ـ کریس پارکر براساس کتابی از تاد بورپو و لین وینسنت

کارگردان: راندال والاس

ستاره ها: ۲ از ۵

۹۹ دقیقه؛ محصول آمریکا؛ سال ۲۰۱۴

 

onesheet

 

خلاصه‌ی داستان: پسر چهار ساله‌ی تاد، که واعظ کلیساست، بعد از یک عملِ جراحی سخت و طی کردنِ دورانِ نقاهت، ادعا می‌کند که به بهشت رفته و مسیح را دیده است. سرنخ هایی که او از بهشت می‌دهد، کم کم تاد را به این باور می‌رساند که حرف‌های پسرش کاملاً صحت دارد … .

 

شروع فیلم، با یک ایده‌ی بصریِ عالی، نوید یک فیلم خوب را می‌دهد: تاد درِ پارکینگِ ماشین را باز می‌کند و همین‌طور که در آرام آرام بالا می‌رود، چشم‌انداز بی‌نظیر بیرون، نم‌نم پدیدار می‌شود. انگار داریم به یک بهشتِ واقعی نگاه می‌کنیم؛ یک تابلوی نقاشی بی‌نظیر. در ادامه، نماهای گسترده و هلی‌شات‌هایی که از محیطِ زندگی تاد نمایش داده می‌شود، آن مرغزارها، آن گل‌های آفتابگردان، همه و همه، قرار است ما را با این باور آشنا کنند که این‌جا می‌تواند بهشت باشد. کلیت حرف فیلم هم البته همین است: قرار است بهشت از بالا به پایین بیاید. قرار است تاد، به عنوان یک آدم مذهبی، به این درک و شناخت برسد که بهشت می‌تواند همین‌جا باشد؛ می‌تواند با عشق و علاقه و دوست داشتنِ نزدیکان‌مان به وجود بیاید. حالا آن بالا هر چه که می‌خواهد باشد یا نباشد. اما مشکلِ فیلم دقیقاً در همین نکته نهفته است که سیر تحول دیدگاه تاد را نمی‌تواند نشان بدهد. تادی که تاکنون در موعظه‌هایش، وعده‌های آسمانی را تکرار می‌کرده، در پایان، به مردم می‌گوید به همین زمین توجه کنند. چه‌گونه؟ تاد چه‌طور به این نتایج رسیده؟ با نگاه به سیر روندِ داستانی، هیچ نکته‌ای پیدا نمی‌کنیم که موجب این تغییر دیدگاه شود؛ او یک بار در بازی، پاهایش می‌شکند و بعد جلوتر سنگ کلیه می‌گیرد که با مصیبت دفع‌شان می‌کند. بعد هم ماجرای پسر پیش می‌آید و در ادامه هر چه هست مربوط می‌شود به تعاریفِ پسر از بهشتی که دیده و یا مثلاً دیدن آدم‌هایی که در واقعیت هیچ‌گاه نمی‌توانسته آن‌ها را دیده باشد، مثل پدربزرگِ تاد یا بچه‌ی مُرده‌ی مادرش. البته در این میان اتفاق دیگری هم می‌افتد که همانا اضطراب اهالی از حرف‌های پسرِ تاد است؛ آن‌ها با شنیدنِ این حرف‌ها، دچار ترس می‌شوند چرا که این‌همه ساده دیدنِ بهشت و جهنم، برای‌شان غیرقابل‌باور است؛ آن‌ها نمی‌توانند بپذیرند همه چیز این‌همه ساده باشد. وقتی آن رمزگونگی از بین برود، وقتی همه چیز روشن و صریح جلوی چشم آدم باشد، دیگر ترسی وجود نخواهد داشت. این ترس از ندانستنِ عاقبت است که آدم‌ها را این‌طور به جایی مثل کلیسا می‌کشاند و حالا اگر این عاقبت، به‌راحتی، توسط یک بچه‌ی چهارساله هم قابل دسترسی باشد، پس دیگر چیزی باقی نمی‌ماند … خلاصه همان‌طور که مشخص است، این‌ها اتفاقاتی نیست که در نهایت تاد را به آن نتیجه‌ی نهایی برساند و او را صاحبِ دیدگاهی آن‌چنانی کند.

اشاره شد که نخ تسبیحِ داستان این است که قرار است تاد از آسمانِ بالای سرش به زمینِ زیرِ پایش برسد اما در واقع این میان خطِ دیگری هم وجود دارد که همانا ماجرای پسرِ اوست و داستان‌هایش از بهشتی که دیده. مشکل فیلم‌نامه این‌جاست که نمی‌تواند بینِ این دو خطِ داستانی، توازن و تعادلِ درستی برقرار کند و به نتیجه برسد. هم‌چنان که تاد طی روندی غیرقابل‌قبول، همان‌طور که ذکرش رفت، از بالا به پایین می‌رسد، پسرش هم نه چندان باورپذیر از پایین به بالا می‌رود و داستان‌هایش را تعریف می‌کند. این بالا پایین شدن‌ها، چندان ظریف نیست. فیلم، در عینِ حالی که عشق و محبت و خوبی‌های زمینی را همان بهشت می‌داند، بهشتِ موعود مذاهب را هم به‌شدت و با غلظت تأید می‌کند. یعنی هم این طرف را نگه می‌دارد و هم آن طرف را، یکی به نعل می‌زند، یکی به میخ و این قضیه، در حالی که بپذیریم حرفِ اصلیِ داستان، دیدگاهِ پایانی تاد درباره‌ی بهشتِ زمینی‌ست، یک نقض غرضِ بدشکل محسوب می‌شود. این‌که فیلمی بخواهد توجه‌مان را به همین دور و اطراف‌مان بکشاند و در عین حال، احتمالاً برای خوشامدِ انسان‌های «سر در هوا»، چیزهایی را در آن بالا، با شدت و حدت تأیید کند، حالتِ رقت‌انگیزی دارد.

همان‌طور که اشاره شد، فیلم با صحنه‌ای زیبا و نمادگرایانه آغاز می‌شود و اتفاقاً تنها نکاتی که در این اثر به یاد می‌مانند، یکی همین نماست و دیگری دیوارِ آبی رنگِ پشتِ سرِ تاد، هنگامِ موعظه کردن.

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد