نگاهی به مادادایو و یادی از کوروساوا

, , ارسال دیدگاه

ظاهرش اگرچه مرز میان مرگ و زندگی است اما برایم تداعی زندگی با تمام شیرینی‌ها و تلخی‌هایش است. از پیری و نزدیکی به مرگ می‌گوید اما بیشترین لذت ممکن را از زندگی نثارم می‌کند؛ تا جایی که بارها به چنین پیری جوان گونه‌ای غبطه خورده و می‌خورم و خواهد خورد. هر مرتبه که تماشایش می‌کنم، برایم دلنشین تر از پیش می‌شود؛ گویی که با چشم و دلم، توامان فیلم را می‌نگرم. دوست دارم همیشه با آثار بزرگ هم‌نوعش همچون توت‌فرنگی‌های وحشی‌ برگمان و داستان توکیوی اوزو مقایسه‌اش کنم و یا حتی با زیستن و رؤیاهای خود استاد. آثاری که اگرچه با یکدیگر متفاوتند اما جملگی در یک خصیصه مشترک‌اند و آن این‌که با من صادق‌اند و احترامم را نگه می‌دارند. آرام‌آرام همه‌ی تلخی‌ها را در گوشم زمزمه کرده اما خرد و حقیرم نمی کنند. چه‌قدر ظرفیت اشک گرفتن از من دارند اما انتخاب را بر عهده‌ی خودم می‌گذارند که یا عاشقانه برای‌شان اشک ریخته یا به لبخندی از روی احترام بدرقه‌شان کنم. با این دید مادادایو برایم نه‌تنها هیچ تفاوتی با توت‌فرنگی‌های وحشی و داستان توکیو و زیستن و رؤیاها ندارد، بلکه تمام‌شان را با تمامیت‌شان به یک اندازه دوست دارم. مادادایو را به هر میزان هم که کمبود داشته باشد، صدها بار به “عشق” پوشالی فیلم‌ساز “هانکه” نامی که هنوز نیاموخته که با مخاطب باید همچون انسان (و نه حیوان) برخورد کرد، ترجیح می‌دهم. آری! بسیار تفاوت است میان مادادایو که از پیری و مرگ، انسانیت و نیکی و زندگی بیرون می‌کشد و عشق که از همان پیری و همان مرگ، تعفن و قتل و خودکشی و حیوانیت غنی‌یافته استخراج می‌کند.

غروب استاد نزدیک است و فرصتی پدید آمده تا او با چشم دلش به تمام آن‌چه بر خودش گذشته بنگرد. مادادایو ضدقصه ترین فیلم کوروساواست. برای نخستین بار و البته آخرین بار، استاد هیچ‌گونه خط داستانی مدونی برای فیلمش برنگزیده و فقط به برش‌هایی از زندگی یک استاد از زمان بازنشستگی تا مرگ اکتفا کرده است. فرم کوروساوا در مادادایو نیز در ساده‌ترین شکل خود قرار گرفته است. به استثنای سکانس پایانی، موسیقی متن در فیلم جایی نداشته و تمام صداهای پس‌زمینه‌ای از محیط برمی‌آیند. نورپردازی‌اش به‌شدت تابع نور محیط (به گونه‌ای که غالب نوری که در روز استفاده می‌شود، نور طبیعی خورشید است) و طراحی صحنه‌اش به‌شدت نشأت‌گرفته از طبیعت است. دوربین تا حد ممکن تکان نمی‌خورد و قاب‌ها به‌شدت ایستا هستند؛ چیزی شبیه به دوربین اوزو. سکانس‌ها با کم‌ترین تعداد نمای ممکن فیلم‌برداری می‌شوند و از تبدیل میزانسن‌های یک‌نفره به چندنفره و بالعکس نیز چندان خبری نیست. گویی کوروساوا در این آخرین اثرش، تمام خود را به زندگی متمرکز کرده است. آری! زندگی همان چیزی است که بی‌کم‌و‌کاست در جای‌جای مادادایو مشاهده می‌شود. تصاویر از نقاشی‌ها و رنگ‌آمیزی‌ها می‌آیند و سخنان از شعرها و ترانه‌های قدیمی و ضرب‌المثل‌ها و خاطرات و ایده‌ها و بازی‌های کودکانه. طبیعت با تمام عناصرش در فیلم جاری است؛ آب و باد و خاک و آتش و حتی چوب و فلز. گاه باران می‌بارد و گاه برف. گاه آفتاب می‌تابد و گاه نسیم وزیدن می‌گیرد و گاه دود خودنمایی می‌کند و گاه قطعات پراکنده‌ی چوب و فلز در قالب بقایای ویرانی‌های جنگ از قاب فیلم‌ساز سهم دریافت می‌کنند. فصول نیز همگی هستند؛ بهاری پرشکوفه- تابستانی گرم- پاییزی مملو از برگ‌ریزان- زمستانی پرسوز. آدم‌ها (به‌ویژه استاد) غالباً کودک درون داشته و در تلخای روزگار، هم‌چنان شیرین هستند و سنت‌ها و ارزش‌ها در روح اثر جای دارند. به‌راستی مگر زندگی چیزی جز تمام این‌هاست؟ و این‌گونه است که تمام عناصر اثر، جملگی در خدمت زندگی هستند و در فیلمی که به‌شدت شرقی و بیش از آن، به‌شدت ژاپنی است وجه اشتراکی به نام زندگی (با تمام مؤلفه‌های اشاره شده) سبب بین‌المللی شدن اثر و پیوند مخاطب (از همه نوعش) با مادادایو می‌گردد.

برش‌های انتخاب‌شده از زندگی استاد، نه فقط روایتگر مقاطع مهمی از زندگی او، بلکه تصویرگر مقاطع مهمی از ژاپنی است که استاد به چشم خود دیده؛ از جنگ جهانی دوم و اشغال کشور توسط متفقین گرفته تا ژاپن دهه‌ی ۹۰٫ تأثیر آن مقاطع را اما فقط و فقط قرار است در زندگی استاد ببینیم و بس. شخصیت اصلی مادادایو سمپاتیک و در عین حال متفاوت است. در درونش تخیل و بازیگوشی عجیبی نهفته است. برای دزدهای خانه‌اش راهنما می‌گذارد و صادقانه از علایقش می‌گوید؛ از آهنگ‌های قدیمی و ایده‌های کودکانه. حوضش را خلاقانه و در عین حال عجیب طراحی می‌کند. اتاق مطالعه‌اش را مجزا از خانه‌اش می‌سازد. گویی که هنرمند و خواهان رهایی از قید و بند زمان و مکان مادی است. آن‌چه در بطن کشورش می‌گذرد، همواره او را آزار می‌دهد. تلخی‌های تحمیل‌شده بر زندگی استاد کم نیستند؛ خانه‌ای که با آن همه ذوق ساخته بود، با بمباران هواپیماهای متفقین هیچ شد و تا سال‌های سال خانه ی او فقط و فقط منحصر در یک اتاق بود و هنگامی که پس از مدت‌ها خانه‌ی مورد علاقه‌ی خود را می‌یابد، تنگ‌خلقی پیدا شده و نور خانه‌اش را تهدید می‌کند. حتی آن هنگامی که هم‌دمی همچون نورا می‌یابد، قطار زندگی او را از نورا جدا می‌کند و وقتی پس از تحمل اشک‌های بسیار به کورا راضی می‌شود کورا نیز می‌میرد و… . اما استاد با تمام این تلخی‌های ریز و درشت، زندگی را برمی‌گزیند و در قالب جشن ماداکایی، تمام نامهربانی‌های روزگار را به سخره گرفته و می‌نوشد و آواز می‌خواند و به تابوت مرگ می‌خندد و می‌گوید : «هنوز نه». حتی آن هنگام که قلبش او را یاری نمی‌کند در خوابش مرگ را به بازی گرفته و می‌گوید: «هنوز نه»؛ تا جایی که آفتاب او را فراخوانده و خوابش ابدی می‌گردد.

پس از پایان تماشای نخست مادادایو تصور می‌کردم حتماً با تماشای مجدد فیلم و ایجاد نوعی پیوند و هم‌پوشانی ذهنی میان مرگ استاد و مرگ کوروساوا، بیش‌تر از تمام ملودرام‌هایی که تا کنون دیده‌ام اشک از چشمانم سرازیر شود. اما پس از پایان تماشای مجدد فیلم، اطمینان یافتم که اگر ده مرتبه ی دیگر نیز به تماشای مادادایو بنشینم، با وجود تمام تلخی‌هایش از آن لذت خواهم برد و زندگی به معنای حقیقی کلمه، بیش از پیش در روحم تجلی یافته و در ذهنم تداعی می‌شود و مگر نه این‌که وظیفه‌ی هنرمند، اساساً همین انرژی بخشیدن به مخاطبش است؟ مادادایو سکانس‌های بسیاری دارد که فقط و فقط اندکی افزایش غلظت دراماتیک در آن‌ها کافی بود تا دریایی اشک از چشمان مخاطب جاری شود. به سکانس‌های سرپا ایستادن دانشجویان به احترام استاد (سکانس ابتدایی فیلم) و سکانس اولین جشن ماداکایی (آن هنگام که شاگردان استاد، سینی را در شمایل ماه، پشت سر استاد ظاهر می‌کنند) با دقت بنگرید! خواهید دید که چه‌گونه در لحظه‌ی تبلور اوج احساسات، سکانس تغییر لحن داده و کمیک می‌شود تا مخاطب هم‌چنان سرزنده و شاداب به تماشای فیلم ادامه دهد. سکانس‌های خواندن آگهی استاد برای یافتن نورا و شعر خدای خرمن را بنگرید! اندکی موسیقی متن حزن‌انگیز کافی بود تا مخاطب، دچار تأثری از جنس شاگردان استاد و همسرش شود اما آن‌چه هویداست، قدرت انتخابی است که فیلم‌ساز به تماشاگر در پنهان و یا آشکار کردن احساساتش اعطا می‌کند. سکانس گریستن استاد پس از خبر یافتن نورا را دریابید! استاد می‌گرید؛ بی‌پروا هم می‌گرید اما مگر جز این است که با تماشای گریستن کودکانه و صادقانه‌اش، نه‌تنها گریه نمی‌کنید بلکه دوست دارید به درون قاب کوروساوا راه پیدا کرده و دست نوازشی به سر استاد کشیده و به او تسلی خاطر دهید؟ و به‌راستی چه هنری از این بزرگ‌تر و برتر که مخاطبش را تا حد دلداری دادن به شخصیت اصلی فیلم نیرومند می‌کند؟ به سکانس حمله‌ی قلبی به استاد دقت کنید! خواهید دید که این سکانس تا چه میزان قدرت مانور روی احساسات آنی تماشاگر داشت اما چه آرام و بی‌سروصدا اتفاق افتاد. سکانس آخرین خداحافظی استاد با شاگردانش را به یاد بیاورید! غلظت دراماتیک سکانس، نه‌تنها موجب اشک ریختن تماشاگر نمی‌گردد بلکه ما را با شاگردان استاد در ستایش او، هم آواز می‌کند و سکانس مرگ شاعرانه‌ی استاد را در خاطرتان مجسم کنید! خواهید دید که تابش آفتاب و جلوه‌ی بصری زیبای سکانس چگونه با تنها موسیقی متن فیلم آمیخته شده و زیباترین پایان بندی ممکن برای اثر را رقم زده و ما را نه ناگزیر به گریستن، بلکه مختار به انتخاب میان قطره اشکی صادقانه و یا لبخندی محترمانه کرده و در هر دو صورت، احترام متقابلمان را برمی انگیزد.

آری ! “مادادایو” تمام تلخی‌های مذکور را یکی یکی به ما نمایانده و به قول سعید خاموش (نویسنده و منتقد سینما) آرام آرام «زندگی همین است» را در گوش‌مان زمزمه می‌کند (عبارتی که خاموش برای داستان توکیو به کار برد) اما خود را از زنجیر پاره کردن و عربده‌کشی، آن هم در فاصله‌ی چند سانتی متری پرده‌ی گوش مخاطب برحذر می‌کند و این است تفاوت میان فیلم‌سازی متعهد و کم‌ادعا و سرد و گرم چشیده با فیلم‌سازی بی‌بند‌وبار و پرادعا و تازه به دوران رسیده. اگر فیلم‌سازی از نوع اول (متعهد و کم‌ادعا) باشید، نه فقط اثر را در ذهن مخاطب تداعی کرده بلکه آن را در روح مخاطب جاری و پیوندی بدیع و بی‌بدیل و زیستن گونه میان اثر و مخاطب برقرار می‌کنید و اگر فیلم‌سازی از نوع دوم (پرادعا و تازه به دوران رسیده) باشید، به ضرب و زور خشونت‌های کور و بی‌میزانسن  تنها قادرید بخشی از اثر را حداکثر برای مدتی کوتاه در ذهن مخاطب ضبط کنید اما به‌یقین از واداشتن مخاطب به زیستن در اثر، سخت عاجز خواهید ماند. اگر همین دومی را می‌خواهید، رازش به‌راحتی در همه نوع برخورد متقلبانه‌ای یافت می‌شود اما اگر طالب اولی هستید، رازش فقط و فقط در برخورد مخلصانه با تماشاگر نهفته است و بس؛ و چنین برخوردی راز موفقیت کوروساوا نه فقط در مادادایو بلکه در تمام آثارش بوده و مگر غیر از این است که هنر در برخورد مخلصانه‌ی هنرمند با مخاطب تجلی یافته و از پس احترام متقابل برمی‌آید؟!

و این‌چنین است که کوروساوا حتی با مرگ جان‌گداز خویش نیز نه‌تنها از مخاطب طلب اشک نکرده بلکه به او دلداری و امید و از همه مهم تر پیشنهاد می‌دهد. آن‌چه در طول نیم قرن فیلم‌سازی او جوهره و جان‌مایه‌ی آثارش را تشکیل می‌داد، مگر چیزی غیر از تأکید بر اهمیت انسانیت و اراده و انتخاب فرد و تسلیم‌ناپذیری بود؟ و کوروساوا با مادادایو چه زیبا و هنرمندانه قطعه‌ی گم‌شده‌ی پازل آثارش را یافت؛ آن هنگامی که نام نیک را رمزی برای غلبه بر مرگ معرفی کرد و مگر جز این است که نام نیک از پس رفتار و گفتار نیک و برخورد صادقانه و مخلصانه برمی‌آید؟ و مگر نه این‌که در چنین شرایطی، مرگ فقط و فقط در بعد جسمانی (و نه در روح) اثرگذار است؟ آری! آن‌چه امروز از کوروساوا زنده است و تا ابد نیز زنده خواهد ماند، روح نیکی است که پیوسته در تمام آثارش دمیده شده و آن‌ها را بدون تبعیت از زمان و مکان، برای همه نوع مخاطبی قابل‌تماشا کرده و موجب گشته تا امروز، استاد با قاطعیتی بیش از پیش بگوید: «هنوز نه». حال خودتان قضاوت کنید که: آیا فیلم‌ساز عشق نیز می‌تواند با همین قاطعیت «هنوز نه» بگوید؟

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد