تحلیل‌دراماتیک فصل آغازین pulp fiction

, , ارسال دیدگاه

“دیوید بال” میگوید اگرچه هرکس نمایشنامه ای میخواند، تصویر آن را در ذهن اجرا میکند اما من وقتی نمایشی را میبینم آن را در قالب متن مکتوب تصور میکنم تا بتوانم نقش نویسنده را در آن دریابم. مجموعه ی تحلیلهای دراماتیک بخشهایی از فیلمها یا آثار دراماتیکی است که به نظر من شکل گفتگوهای آنها درخشان و قابل تحلیل است. تحلیلهای دراماتیک در واقع کلاس درسی است که من برای خودم میگذارم تا از نمونه های اعلای متون دراماتیک نکات آموختنی را بیرون بکشم. با توجه به نکته ای که دیوید بال گفته من هم همین رویکرد را دارم. فیلم را یا سریال را به نوشته تبدیل میکنم تا بفهمم نویسنده چه کاری کرده است. هرچند که به عناصر اجرایی بیرون متن هم ممکن است ارجاع بدهم. تحلیلهای دراماتیک در واقع راهی است برای اینکه یک بار دیگر دقیقتر آثار برجسته ی دراماتیک یا بخشهایی از آنها بازبینی شوند. در واقع با این منظور که بهتر دیده شوند و ظرافتهاشان برای مخاطبشان معلوم شود.

 

 

مجموعه گفتگوهایی که در پی میآید فصل آغازین فیلم معروف کوئنتین تارانتینو “قصه های عامه پسند” یا pulp fiction  است. این بخش که گفتارهاش را از زیرنویس فیلم اقتباس و البته اصلاح کرده ام پیش از تیتراژ فیلم میآید. اصل انگلیسی گفتارها فضایی سرشار از لمپنیسم دارد که در ترجمه این فضاسازی تا حدی از دست میرود. این بخش، در واقع شروع بی مقدمه ای است که در پایان آن عنوان و موسیقی فیلم آغاز میشود. فارغ از ارتباط ارگانیک این بخش از فیلمنامه با سایر بخشهای آن، فصل آغازین یک کنش مستقل دراماتیک دارد که اگر شما فیلم را هم ندیده باشید به طور مستقل آن را درمییابید. توانایی تارانتینو در به کار گیری فنون دراماتیک در این تکه، ستودنی است. من گفتارها را شماره گذاری میکنم تا هنگام ارجاع تحلیلی بهتر بتوان به آنها اشاره کرد.

 

 

 

۱ مرد:    فراموش کن، ریسکش بالاست. اون کار به درد نمیخوره.

 

۲ زن :    تو همیشه اینو میگی. هر دفعه همین یه چیزو میگی: خسته شدم، دیگه این کارو نمیکنم، خیلی خطرناکه.

 

۳ مرد:    من میدونم همیشه اینو میگم. همیشه هم درست میگم.

 

۴ زن :    یکی دو روز بعد یادت میره.

 

۵ مرد:    روزای فراموش کردن دیگه تموم شده. روزای به یادموندنی من دیگه تموم شده.

 

۶ زن :    میدونی وقتی که اینجوری با من بحث میکنی مث چی میمونی؟

 

۷ مرد:    مث یه مرد منطقی.

 

۸ زن :   مث یه اردک میمونی. (صدای اردک درمیآورد.)

 

۹ مرد:  غصه نخور چون دیگه منو اینجوری نمیبینی. به خاطر این که دیگه اینجوری نمیمونم. دیگه صدای اردک هم نمیشنوی.

 

۱۰ زن:   از امشب به بعد؟

 

۱۱ مرد:  آره، ولی همه ی امشبو میتونم صدای اردک بدم.

 

 

 

۱۲ زن پیشخدمت:  شما باز هم قهوه میخواین؟

 

۱۳ زن:   اوه، البته… متشکرم.

 

۱۴ زن پیشخدمت:  خواهش میکنم.

 

 

 

۱۵ مرد:  منظورم اینه که چیزی که الان داری میگی همون ریسک دزدی از بانکو داره. ریسکش بیشتره. بانکا راحتترن. بانکای فدرالی در موقع سرقت جلوی تورو نمیگیرن. اونا بیمه شدن. چرا باید اهمیتی بدن؟ من حتی برای دزدی از اونجا اسلحه لازم ندارم. قضیه ی اون دزده رو شنیدی که فقط با یه تلفن همراه وارد بانک میشه؟ گوشی رو میده به مسئول اونجا. رفیقش از اونور میگه ما دختربچه ی این مردو گرفتیم. اگر همه ی پولاتونو بهش ندین میکشیمش.

 

۱۶ زن:   این کارو کردن؟

 

۱۷ مرد:  پس چی که این کارو کردن؟! نکته ی اصلی همینجاس. یارو با یه تلفن میاد تو بانک، نه با هفت تیر، نه با یه شاتگان، فقط با یه تلفن. کل بانکو خالی میکنه و هیچکسی هم جلوشو نمیگیره.

 

۱۸ زن:   اونا بلایی هم سر دختربچهه آوردن؟

 

۱۹ مرد  احتمالا اصلا دختربچه ای در کار نبوده. نکته ی ان داستان دختربچهه نیس. نکته ی داستان اینه که اونا بانکو با یه تلفن خالی کرده ن..

 

۲۰ زن :  تو هم میخوای بانک بزنی؟

 

۲۱ مرد  منظورم این نیس که میخوام بانک بزنم. دارم همه ی اینا رو میگم که بهت بگم اگه این کارو کردیم خیلی آسونتر از اونی بوده که تا حالا داشتیم انجامش میدادیم.

 

۲۲ زن:   از مشروبفروشیها ندزدیم؟

 

۲۳ مرد  پس راجع به چی داشتیم حرف میزدیم؟ آره، مشروبفروشی دیگه بسه. در ضمن دیگه اون دردسرای مشروبفروشیا رو نداره. توی مشروبفروشیا خارجی زیاده؛ ویتنامی، کره ای، اونا حتی انگلیسی بلد نیستن. بهشون میگن دخلو خالی کن، ولی اونا نمیفهمن داری چی میگی.. مسئله رو شخصیش میکنن. و ما ادامه میدیم و یکی از اونا باعث میشه که ما بکشیمش.

 

۲۴ زن :  ما قرار نیست کسی رو بکشیم.

 

۲۵ مرد:  منم نمیخوام ولی احتمالا اونا ما رو در شرایطی قرار میدن که یا ما میمونیم یا اونا. اگر هم ویتنامیا نباشن اون یهودیای لعنتی اند که مغازه ها رو برای پونزده نسل اداره کردن. اونجا پدربزرگ “ایروین” نشسته پشت دخل و تو دستش یه مگنوم داره. اگه بخوای با هیچی غیر از تلفن بری توی اینجور جاها میبینی چه بلایی سرت میاد. فراموشش کن.

 

۲۶ زن :  این کارو دیگه نمیکنیم.

 

۲۷ مرد : خوب، پس چیکار کنیم؟

 

۲۸ زن :  مث بقیه کار میکنیم؟

 

۲۹ مرد  نه توی این دنیا.

 

۳۰ زن :  پس چی؟

 

 

 

۳۱ مرد:  گارسون! قهوه!… اینجا!

 

۳۲ زن پیشخدمت  (قهوه میآورد و فنجانهای قبلی را جمع میکند.) گارسون یعنی پسر. (میرود)

 

 ۳۳ زن :  اینجا؟ یه کافی شاپ؟

 

۳۴ مرد:  چه اشکالی داره؟ هیچکس از رستوران دزدی نمیکنه. چرا نه؟ بار، مشرووبفروشی، پمپ بنزین، توی اینجور جاها سرتو به باد میدی. ولی توی رستورانا غافلگیر میشن. هیچکس انتظار نداره توی رستوران دزدی بشه.

 

۳۵ زن :  شرط میبندم مشکل قهرمانبازی رو توی اینجور جاها نداشته باشیم.

 

۳۶ مرد:  درسته. مث بانکا اینجور جاها هم بیمه میشن. مسئول اونجا هیچ اهمیتی نمیده. اونا سعی میکنن سریعتر از اونجا بری. قبل از اینکه شامشون زهرمارشون بشه. کارمندا رو که بیخیال. امکان نداره بخوان خودشونو به خطر بندازن. تحویلدهنده های غذا ساعتی یه دلارونیم میگیرن. اصلا اهمیتی نمیدن از صابکارشون بدزدیم. مشتریایی که غذا توی دهنشونه اصلا نمیفهمن چه خبره. توی یه چشم به هم زدن دارن املت دِنوِر میخورن و یه لحظه بعد یه اسلحه توی صورتشونه. یادته که این ایده، آخرین بار از یه مشروب فروشی به ذهنم رسید. مشتریا همینجوری میاومدن تو.

 

۳۷ زن :  آره.

 

۳۸ مرد:  تو این پیشنهادو دادی که کیفای پولو جمع کنیم. فکر خوبی بود.

 

۳۹ زن :  متشکرم.

 

۴۰ مرد:  از کیفای پول بیشتر از خود دخل درآوردیم.

 

۴۱ زن:  آره، همینجوره.

 

۴۲ مرد:  آدمای زیادی میان رستوران.

 

۴۳ زن :  یعنی کیف پولای بیشتر.

 

۴۴ مرد:  فکر خوبیه، نه؟

 

۴۵ زن :  فکر خوبیه. من حاضرم. این کارو بکنیم. همینجا، همین الان. بیا دیگه.

 

۴۶ مرد:  باشه. درست مث قبل. یادته؟ تو هوای جمعیتو داشته باش، من هم میرم سراغ کارگرا.

 

۴۷ زن :  دوستت دارم عزیزم.

 

۴۸ مرد:  دوستت دارم عسلم… (اسلحه را میکشد و داد میزند( همه آروم باشن! این یه سرقته!

 

۴۹ زن :  (اسلحه را میکشد و با فریاد( هرکدوم از شما لعنتیا تکون بخوره همه تونو میکشم!

 

 

 

این مجموعه گفتگوها در ذهن نویسنده ی فیلمنامه چه شکلی داشته است؟ نویسنده نشسته تا زن و شوهری را در یک رستوران طی مجموعه گفتگوهایی به این نتیجه برساند که به مشتریان رستوران دستبرد بزنند. گفتار ۱ یعنی لحظه ای که صحنه شروع میشود ما از میانه ی یک بحث رسیده ایم. وقتی که مرد میگوید: ” فراموش کن، ریسکش بالاست. اون کار به درد نمیخوره” یعنی جواب پیشنهادی را داده که پیش از شروع کنش از سوی زن به او داده شده است.

 

از شروع گفتارها که بگذریم این گفتگو ساختار بسیار حساب شده ای دارد. در مهندسی این فصل فیلمنامه، ورود و خروج پیشخدمت نقش ساختاری دارد. میتوان کل این گفتارها را به سه تکه تقسیم کرد که این سه تکه از طریق ورود و خروج پیشخدمت از یکدیگر جدا میشوند. مهمترین کارکرد این تقسیم بندی، آن است که کنش اصلی صحنه را با تمهیدی رازآلود و دراماتیک به مخاطب عرضه کند. ما در ابتدای این فصل نمیدانیم که قصد و منظوری که این زن و مرد دارند و درباره اش با هم صحبت میکنند چیست و این موضوع را نویسنده آرام آرام به ما مینمایاند. این عنصر جذابیت روایتگری تارانتینو است. بنابراین متن فصل آغازین فیلم را با تکه ها تقسیم بندی میکنیم.

 

تکه ی اول از گفتار ۱ تا گفتار ۱۱، تکه ی دوم از گفتار ۱۵ تا گفتار ۳۰، و تکه ی سوم از گفتار ۳۳ تا گفتار ۴۹ را شامل میشود. در تکه ی اول نویسنده میخواهد به مخاطب خود القاکند که زن و شوهر یک گفتگوی کمی رکیک درباره ی کار را با هم طی میکنند. مرد به خاطر ریسک بالایی که در آن کار وجود دارد اصرار زن را رد میکند و زن از این موضوع عصبانی است. پس کنش دراماتیک، دعوای روزمره اما کمی عجیب یک زن و شوهر است درباره ی موضوعی که کمی مبهم است اما با وجود آنکه ما دقیقا نمیدانیم موضوع بحث چیست، جذاب است و پی میگیریمش. پیشخدمت میآید و میرود. تکه ی دوم ما را با یک کنش متفاوت مواجه میکند.در گفتار ۱۵ یعنی گفتار آغازین تکه ی دوم برای اولین بار لفظ “دزدی” به کار میرود. تازه ما میفهمیم که دعوای عجیب این زن و شوهر به دزدی مربوط است. اما با اینکه شوهر در تکه ی اول “ریسک بالا” را بهانه کرده که پیشنهاد زن را رد کند در تکه ی دوم به جای صحبت درباره ی ریسکهای دزدی بانک، از آسانیهای آن حرف میزند. یعنی نه تنها کنش دراماتیک کلی در تکه ها متفاوت است بلکه در خود یک تکه هم نوعی نکته ی انحرافی وجود دارد. نویسنده به جای آنکه ما را یکراست به سر اصل مطلب ببرد بناست چندین بار متعجبمان کند. چندین بار لقمه را بچرخاند و بعد به دهانمان بگذارد و همین جذابیت و یگانگی درام را در این بخش کوتاه از فیلم تارانتینو میسازد. کنش دراماتیک تکه ی دوم این است که ما با یک زوج سارق روبرو شویم که مرد میخواهد زنش را متقاعد کند دزدی را کنار بگذارند. تفاوت کنش کلی این تکه هاست که جذابیت این سکانس را باعث شده است. و در تکه ی سوم متوجه میشویم که مرد پیشنهاد دزدی از جای راحتتری را دارد و این جای راحتتر همین رستورانی است که در آن نشسته اند و قهوه میخورند.

 

نکته ی دیگر این است که اگر متن را از منظر رابطه ی نویسنده با آن بخوانیم میبینیم که گویی نویسنده خود در طی این گفتارها به این نقطه میرسد که این دو شخصیت همین رستوران را هدف قرار میدهند. به عبارت دیگر کل این سکانس و چرخشهایی که در گفتگوها رخ میدهد تجلی این سوال نویسنده از خودش است: حالا این زن و شوهر نقشه دزدی در کجا را بریزند؟

 

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد