بهاریه: درد دل

, , ارسال دیدگاه

Through window

کیست که بتواند آتش بر کف دست نهد

و با یاد کوه‌های پربرف قفقاز خود را سرگرم کند

یا تیغ تیز گرسنگی را با یاد سفره‌های رنگارنگ کند

یا برهنه در برف دی ماه فرو غلتد

و به آفتاب تموز بیندیشد

نه هیچ‌کس هیچ‌کس

چنین خطری را به چنان خاطره‌ای تاب نیاورد

« ویلیام شکسپیر»

 می‌خواستم بهاریه را زودتر از این‌ها بنویسم اما وقت نمی‌کردم. تا بامداد ۲۷ اسفند ماه ۹۲ و آن اتفاق ویژه‌ای که مسیر این نوشته را مشخص کرد. لحظه‌ای که مرگ را در دو قدمی خود دیدم. در حال گوش دادن به موسیقی و سیگار کشیدن بودم که احساس کردم قلب‌درد شدیدی گرفته‌ام. درد آن‌قدر شدید بود که سیگار را خاموش و پنجره را باز کردم. چند نفس عمیق کشیدم و فهمیدم وضعیت بدتر از این‌هاست. تقریبا تا مرز سکته کردن رفتم و به کمک قرص قلب و آرام‌بخش دکتر کمی بهتر شدم. به قول احمدرضا احمدی در مستند درخشان وقت خوب مصائب: خود مرگ چیزی نیست. آن آستانه اش ترسناک و سخت است ( نقل به مفهوم ).

 و من آن هراس را لمس کردم؛ هراسی که ارزش زندگی کردن را به ما یاد آوری می‌کند. به این فکر کردم که «چرا زنده ماندم؟» جوابش این بود: این تجربه‌ی هراسناک را هم باید به قالب کلمات درمی‌آوردم. حمیدرضا ابک زمانی در فیس‌بوکش مطلبی نوشته بود با این مضمون که این وسواس ِ ثبت کردن همه چیز پدر آدم را درمی‌آورد. گاهی حتی این خودآزاری به درجه‌ای می‌رسد که آدم با دستان خودش اتفاقی را رقم می‌زند تا به تجربه‌ای جدید برسد و نوشته‌ای تازه را منتشر کند. در واقع نفس و اهمیت تجربه آن‌قدر مهم می‌شود که زندگی واقعی در مقابل چشمان آدم رنگ می‌بازد. و من وقتی از پیش دکتر به خانه برگشتم و روی تختم دراز کشیدم به این فکر می‌کردم که به محض بهتر شدن از این هراس بنویسم و بگویم. به خاطر همین از فرصت‌طلبی آن ور ِ ثبت‌کننده‌ام به‌شدت عصبانی بودم؛ چرا که مرگ را در دو قدمی خود می‌دیدم. این بهاریه سند پیروز شدن آن ور ِ لج‌باز و همیشگی است. وقتی در آستانه‌ی یک درک بزرگ قرار بگیری می‌توانی از آن بگویی و بنویسی. درست است که می‌شود با قدرت ذهن کل آفاق را گشت و همه چیز را با کلمات و مفاهیم حس کرد، اما ارزش تجربه چیز دیگری است. تجربه‌ی من از مرگ یادآوری این نکته بود که زندگی کردن را از یاد برده‌ام. انگار بسیاری از ما هنوز ارزش زندگی را با همه‌ی دردها و شادی‌هایش درک نکرده‌ایم. تنها ادا درمی‌آوریم و دریچه‌ی زندگی‌‌مان بسیار کوچک و محدود است. من با تحمل آن درد به زندگی فکر کردم.

حالا یک سوال ازتان دارم : اگر همین الان بخواهند زندگی‌تان را از شما بگیرند، چه احساسی خواهید داشت؟ هر جوابی که بدهید تابع شرایط لحظه‌ای است که این کلمات را می‌خوانید. شاید خیلی‌ها به این لحظه فکر هم نکنند و خودشان را در این اضطرار قرار ندهند، اما کاش همه بتوانیم به ارزش مفهوم والایی چون «زندگی» پی ببریم.

بهار همیشه برایم نشانه‌ای از تغییر و زندگی تازه است و مسلما اگر بهار ۹۳ را با چشمانم ببینم، به خاطر این اتفاق پیش‌آمده مفهوم تازه‌تری از زندگی در ذهنم شکل خواهد گرفت. از این به بعد با دید تازه‌تری به زندگی نگاه می‌کنم. امیدوارم که بتوانم این نگاه را حفظ کنم و برای همه آرزو می کنم هر لحظه و نو به نو تازه و بهاری باشند.

همیشه بهاری و سبز باشید

سال نو مبارک

 بهنام شریفی / بیست‌و‌هفت اسفند ۹۲

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد