بهاریه: بهار منم

, , ارسال دیدگاه

spring-sunshine-walk

پیش از نوشتن این چهارمین بهاریه برگشتم به عقب و بهاریه‌های قبلی را خواندم. با خواندن هر کدام از آن‌ها همه چیز را به خاطر آوردم. کجا و در چه زمان‌هایی می‌نوشتم‌شان. اولی را در خانه‌ای که جنس دیوارهایش از کاغذ بود. دومی را در ارتفاع سه هزار و پانصد متری از سطحِ دریا و سومی را جایی در حوالی دیروز.

به گمانم مارسل پروست بود که می‌گفت خاطرات در مکان‌ها باقی می‌مانند. در واقع مکان‌ها خاطرات را در خود نگه می‌دارند تا همیشه. فکر می‌کنم هر نویسنده‌ای، خواه ناخواه، بخشی از خودش را، خاطره‌ای از خودش را، درون نوشته‌اش جا می‌گذارد. چهره‌ی نویسنده در نوشته‌اش همیشه واضح نیست. پیدا نیست. به این راحتی‌ها به چشم نمی‌آید اما خواننده‌ای که با دقت می‌خواند، با مکث و طمانینه، نویسنده را در نوشته‌اش می‌یابد و با دوباره نوشتن متنی که می‌خواند، نویسنده را درون خود متولد می‌کند و با بستن کتابی که می‌خواند تازه شروع می‌کند به خواندن آن.

چهار سال از آشنایی من با آدم‌برفی‌ها گذشت. هر از چند گاهی نوشته‌ای از من در این‌جا منتشر شد و…..با دوباره‌خوانی نوشته‌های قدیمی خاطره‌ی آن روزهای خوش قدیم در من زنده شد. انگار ایستاده بودم روبروی خودم و به چشمان خودم نگاه می‌کردم. اول غریبه بودم با او. نمی‌شناختمش. وقتی که حرف می‌زد….تصور کنید در یک خیابان شلوغ راه می‌روید و ناگهان یک نفر جلوی شما را می‌گیرد و شروع می‌کند به حرف زدن. چندان مایل نیستید که از شتاب خود بکاهید و به حرف‌هایش گوش بدهید اما کلمات او زنگی آشنا را در ذهن‌تان به صدا درمی‌آورد. مدتی که گذشت، خواهید دید این‌ها همان کلمات شما هستند و در روزهای دوری که هرگز بازنمی‌گردند بر زبان‌تان جاری شده‌اند. روزگار از دست رفته و حسرت……سلین، نویسنده‌ی خشم و خروش، در چنین حالی می‌گفت : «آن سال، رودخانه‌ی سن یخ زده بود. من در مه متولد شدم. بهار، منم».

برای تک‌تک خوانندگان احتمالی این بهاریه آرزو می‌کنم بهار را در خودشان بیابند. بدون حسرت برای گذشته‌ی رفته و هراس از آینده‌ی نیامده.

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد