بهاریه‌ی سینمایی: روزهای آخر اسفند

, , ارسال دیدگاه

E63094

حامد احمدزاده‌ی شب یلدا میان همه آشفتگی‌ها و دلتنگی‌های زندگی از هم پاشیده‌اش، یاد تحویل سال و سفره‌ی هفت‌سین هم بود؛ سفره‌ی هفت‌سینی که انعکاسی شد از حالِ دگرگون حامد؛ از آواری که ناگهان بر سرش ریخت. سفره‌ی هفت‌سینی که زیر سقف ریخته‌ی خانه از هم پاشید و حامد با صدای دخترش و ترانه‌های روزهای از دست رفته‌اش «سین»‌ها را یکی‌یکی جمع و غبار سالی که گذشت را از روی‌شان پاک کرد و دوباره کنار هم چید… . سالی که باید به پایان می‌رسید، سالی که از زندگی‌اش گذشت و نگذشت، سالی که به عمرش اضافه شد و نشد، سالی که فرصتی شد برای تکرار همه‌ی روزهای رفته، روزهای از دست رفته… سالی که به بلندای شبی بود…به بلندای شب یلدا… .

حاج کاظمِ آژانس شیشه‌ای تنها چیزی که از ذهنش نمی‌گذشت و یادش نبود هفت‌سین و رسیدن سال نو بود، روزهای پایانی سال بی‌خیال همه چیز شده بود، زمان برایش زودتر از همیشه می‌گذشت و هر حرکت عقربه‌های ساعت برایش اضطراب تازه و نو شدن را نداشت، هر ثانیه‌ای که می‌گذشت، لحظه‌ای از عمر عباس بود، که از دست می‌رفت… ثانیه‌هایی که یکی‌یکی از دست رفتند و در همان لحظه‌ای که همه چیز آماده شده بود برای رفتن،  برای «حول حالنا»… عباس هم رفت، بدون هفت‌سین، بدون بهار… عباس حالش میان دست‌های خون‌آلود حاج کاظم متحول شد.

از سال نو و حال‌و‌هوای روزهای پایانی سال خبری نبود، واحد هفده فقط از نشانه‌های شب عید دیوارهای تمیز و بوی رنگ را داشت و بس. خبری از هفت‌سین و بوی شیرینی‌های تازه نبود. همه جا پر بود از بوی تند رنگ… مبل‌ها و کریستال‌ها و قاب عکس‌ها زیر کوهی از نایلون‌های ضخیم دفن شده بودند. همه جا پر شده بود از خرده شیشه، شیشه‌هایی که نه از صدای انفجارهای سه شنبه‌ی آخر سال بلکه میان دعواهای همیشگی مژده و مرتضی شکسته بودند. خانه بوی تازگی نمی‌داد، توی چشم‌های مژده چیزی یخ زده، حسی که نه آمدن این بهار و نه بهارهای بعدتر تازه نمی‌شود… حالی که روزهای پایانی امسال و روزهای آغازین سال بعد برایش فرقی ندارد… .

باغ مادربزرگ… هر کسی گوشه‌ای از باغ برای خودش سقفی پیدا کرده و کاری به دیگران ندارد، همه قهر هستند و چشم دیدن هم را ندارند. هفت‌سین‌های‌شان را چیده‌اند و می‌خواهند لحظه‌ی تحویل سال را دور از هم باشند، شاید این دوری تا آخر سال ادامه داشته باشد… لحظه‌های پایانی سال ۶۶، سالی که جنگ و بمب‌هایی که بر سر تهران ریخت، بهانه‌ای شد برای جمع شدن دوباره خواهر‌ها و برادرها، برای زندگی کردن کنار هم اما بدون هم. دقیقه‌های آخر… شمارش معکوس که شروع می‌شود تک‌تک بی‌خیال سفره‌ها و ماهی‌های قرمزشان می‌شوند، دوباره جمع می‌شوند دور همان سفره‌ای که مادربزرگ چیده… سفره‌ای که سین‌هایش حال‌و‌هوای دیگری دارند…سال ۶۷ را کنار هم تحویل می‌کنند، کنار هم دعای تحویل سال می‌شنوند و می‌خوانند… شاید امسال کنار هم زندگی کنند؛ با هم … شاید امسال کنار هم حال‌و‌هوای تازه‌ای را تجربه کنند… .

روزهای پایانی سال حال‌و‌هوای دیگری دارند، روزهایی که اشتیاق تازه شدن و نگرانی به انتها رسیدن یکی می‌شوند. روزهایی که میان همه ترافیک و شلوغی‌ها و دیر رسیدن‌ها باز هم در گوشه و کنار خیابان‌های شهر نشانی از سبزی و تازگی هست. نشانی از آرامشی که بعد از همه‌ی این تلاش‌های بی وقفه انتظارت را می‌کشد؛ آرامشی که وابسته به یک لحظه است… لحظه‌ای که هر جا که باشی، چشمت روی یکی از سین‌های سفره ثابت می‌ماند، لحظه‌ای که به ماهی توی تنگ یا نارنج توی کاسه‌ی آب خیره می‌شوی… لحظه‌ای که روزهای آخر اسفند را به امید رسیدنش سپری کرده بودی… لحظه‌ای که همه زیر لب آرزوی «دگرگون شدن حالشان به بهترین حال» را زمزمه می‌کنند.

 

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد