فیلم‌نامه‌ی کوتاه: قطار (نام موقت)

, , ۵ دیدگاه

هرگونه برداشت از این فیلم‌نامه و ساخت فیلم از آن منوط به اجازه کتبی از نویسنده است.

ای‌میل نویسنده برای تماس: rezakazemi2@yahoo.com

url

روز/ داخلی/ واگن

پسر جوانی وارد کوپه چهار نفره‌ای می‌شود که یک پیرزن و پیرمرد (زن و شوهر) در آن نشسته‌اند. پیرمرد نگاه بدی به پسر می‌اندازد و معلوم است که از حضور او در کوپه ناراحت است. پیرزن اما مهربان است و به پسر میوه تعارف می‌کند.

پیرزن: بفرما پسرم.

 پسر (در حالی که هدفونش را برمی‌دارد): ممنون

پسر از کوله‌پشتی خود کتابی درمی‌آورد و مشغول مطالعه می‌شود. پیرمرد نگاهی چپ‌چپ به پسر می‌اندازد. درِ کوپه باز می‌شود و مامور قطار را می‌بینیم که دختری جوان و زیبا را به داخلِ کوپه هدایت می‌کند.

مأمور قطار: خانم یه  نیم ساعت یک ساعتی همین‌جا بمونید واستون یه کوپه جور می‌کنم که همه خانم باشن و شما هم راحت باشی.

پیرمرد (سریع مداخله می‌کند): این خانم که جای دختر ماست. شما فقط یه زحمتی بکشید اگه این آقا رو ببرید یه کوپه‌ی دیگه مشکل حل میشه.

مأمور قطار: چشم حاج‌آقا. حله.

پیرزن و پیرمرد با دختر گرم می‌گیرند. پیرزن مقداری از پرتغال به دختر تعارف می‌کند.

پیرزن: دخترم بفرما

دختر پرتغال را برمی‌دارد.

دختر: دستتون درد نکنه. متشکرم

پیرزن: ماشالا..چه دختر خانمی. زنده باشی ایشالا دخترم.

دختر: ممنون. لطف دارید.

پیرمرد: شما دانشجو هستید دخترم؟!

دختر: بله. یعنی تازگیا همین چند وقت پیش تموم شد.

پیرمرد: خب خدارو شکر. چی می خوندی دخترم؟

پیرزن: اذیتش نکن طفل معصومُ

دختر: نه خواهش می‌کنم. مامایی می‌خوندم.

پیرزن: چقدم ثواب داره این کار. خدا خیرت بده.

پیرمرد: کار سختی هم هست.

دختر: ای همچین.

پیرزن: حالا سختیش هرچی که هست مالِ ما زناس دیگه. شما مردا فقط بخورید و دستور بدید.

پیرمرد: شد ما یه کلام حرف بزنیم شما تیکه بارمون نکنی؟

دختر ریز می‌خندد.

پیرزن: درسته که مردا زنا رو خون به جیگر می‌کنن از بس که همیشه بچه‌ان و هیچ‌وقت بزرگ نمی‌شن ولی چه می‌شه کرد. ایشالا تو هم یه شوهر خوب نصیبت شه. دیگه همه‌جوره وقتشم هست.

پسر کوپه را ترک می‌کند و بیرون می‌رود.

دختر توی کیفش دنبال چیزی می‌گردد. صدای به‌هم خوردن آینه و لوازم آرایشی به گوش می‌رسد. پیرمرد زیر چشمی نگاه می‌کند، پیرزن سقلمه‌ای به او می‌زند که یعنی سرش به کار خودش باشد.

داخلی/ روز/ راهروی قطار

پسر از پنجره به بیرون نگاه می‌کند، سیگاری در‌می‌آورد تا روشن کند. همان لحظه مأموری بداخلاق سر می‌رسد به شانه‌ی پسر می زند و به شکلی بی‌ادبانه به او تذکر می‌دهد که سیگارش را خاموش کند. پسر هدفون در گوشش است و نمی‌شنود.

مأمور: غلافش کن عامو. ممنوعه.

پسر هدفون را در می‌آورد و با تکان دادنِ سر دلیل کار مامور را می‌پرسد.

مأمور: گفتم سیگار کشیدن تو قطار ممنوعه.

پسر به پاکت سیگاری که در جیب جلوی پیراهن مأمور است نگاهی می‌کند و به سمت پنجره سر می‌چرخاند. مأمور می‌رود. از ته راهرو کسی با سوت پسر را صدا می‌کند. با اشاره دست که او می‌گوید که نزد اون بیاید. پسر به سمت او می‌رود.

جوان: گیر داده بود بهت؟ گور باباش. زر می‌زنه واسه خودش. بیا همین‌جا با خودم بکش هیچ غلطی هم نمی‌تونه بکنه.

جوان پاکت سیگارش را به سمت پسر می‌گیرد.

پسر: مرسی من از همینا می‌کشم.

جوان برای پسر فندک می‌زند و پسر هم بعد از روشن کردن سیگار به پشت دست او می‌زند.

جوان: سیگاری میگاری هم بخوای هستا. لب تر کن.

پسر: نه نیستم.

جوان: بدجور تگرافی می‌زنی. بابا دو کلوم حرف بزن.

پسر: چی دوست داری بگم؟

جوان: هیچی بابا. شوخی کردم راحت باش.

سکوت حکم‌فرما می‌شود. جوان برای این‌که فضا را عوض کند، حرف می‌زند.

جوان: ما کارمون یه جوریه که هر هفته باید این راه بدمصبُ بریم و بیایم. دیگه تو خواب هم مخم چیک‌چیک هوهو می‌کنه.

دو دختر زیبا خنده‌کنان از کنارشان رد می‌شوند و جوان به پسر اشاره‌ای می‌کند که دنبال‌شان بروند.

جوان: این یه رقمم نیستی؟

پسر پاسخی نمی‌دهد و به بیرون نگاه می‌کند.

جوان تک‌نفره راه می‌افتد. پسر تنها می‌ماند.

داخلی/ غروب/ کوپه

پسر به کوپه برمی‌گردد. پیرزن در حال چرت زدن است. دختر در حال خواندن کتابی است و پیرمرد زل زده به دختر. (دختر معذب است) با آمدن پسر، دختر لبخندی می‌زند. پیرمرد سر صحبت را با جوان باز می‌کند.

 پیرمرد: شما هم دانشجویی آقا؟

پسر پاسخی نمی‌دهد و هدفونش را توی گوشش می‌کند. پیرمرد به‌شدت سرخورده می‌شود و از کوپه بیرون می‌رود. دختر لبخندی می‌زند. پسر سرش را تکیه می‌دهد به گوشه‌ای و می‌خوابد. (فید اوت)   

صدای قطار در سیاهی در آمیخته می‌شود با صدای گریه‌ای زنانه و صدای ضعیف مردی که می‌گوید: پاشو آقا پاشو.

پسر چشمش را باز می‌‌کند. مأمور قطار است.

مأمور: آقا پاشو یه کوپه واست پیدا کردیم.

پیرمرد نگاه معنادار و متشکرانه‌ای به مأمور می‌کند. پسر خواب‌آلود و متعجب کوله‌اش را برمی‌دارد و می‌رود. دنبال مأمور راه می‌افتد. در راه جوان را می‌بیند که با آن دو دختر گرم بگوبخند است. جوان دستی برای پسر تکان می‌دهد اما او توجهی نمی‌کند و دنبال مأمور می‌رود. کوپه‌‌ای خالی و کثیف ته قطار هست که مأمور پسر را به داخل آن هدایت می‌کند. پسر خسته است. در را می‌بندد. نزدیک پنجره می‌نشیند و به بیرون نگاه می‌کند (دوربین کم‌کم فقط پنجره را در قاب می‌گیرد و تصاویر ناواضاح بیرون دیزالو می‌شوند به نمای تقریباً درشت چشمان پسر در رستوران قطار که به روبه‌رو نگاه می‌کند.)

داخلی/ شب/ رستوران قطار

نمای بعدی دختر جوان را نشان می‌دهد که وارد رستوران می‌شود و بی‌توجه به پسر از کنارش می‌گذرد و به سمت صندوق ته رستوران می‌رود. از صدای دختر می‌فهمیم که سفارش چای می‌دهد.

صدای دختر: یه چای لطف کنید آقا.

دختر به شکلی غیرمنتظره وارد قابی می شود که پسر در آن تنها به فنجان چایش نگاه می‌کند.

دختر: اجازه‌ست؟

پسر سری به نشانه تأیید تکان می دهد و لبخند کم‌رنگی می‌زند.

دختر روبه‌روی جوان می‌نشیند.

دختر: من اولین بارمه سوار قطار میشم. حسِ خیلی خوبی داره.

پسر: بله.

دختر: از کوپه‌ی تازتون راضی هستی؟

پسر: بله

دختر: مث این‌که مزاحم‌تون هستم. ببخشید.

پسر: نه

دختر: من فقط می‌خواستم بابت این‌که باعث شدم شما جاتون عوض شه ازتون عذرخواهی کنم.

پسر: بی‌خیال

دختر: خلاصه شرمنده دیگه..شبِ خوبی داشته باشید.

پسر: شما هم همین‌طور

پسر لبخندی می‌زند. دختر می‌رود.

دور شدن دختر را از نمای دیدگاه پسر می‌بینیم. صدای باز شدنِ درِ واگن ها می‌آید.

داخلی/ شب/ بین دو واگن

مأمور درِ دستشویی را قفل می‌کند و بلافصله درِ واگن را باز. بلندگوی ایستگاه توقف قطار را به بهانه نماز اعلام می‌کند.

صدای بلندگو: نیم ساعت توقف برای نماز مغرب و عشا.

داخلی/ شب/ رستوران قطار

قطار برای نماز مغرب در ایستگاهی می‌ایستد. پسر از پشت پنجره نگاه می‌کند. آدم‌هایی را می‌بیند که پیاده می‌شوند و برخی دوان‌دوان به سمت وضوخانه می‌روند و برخی هم بلافاصله سیگاری روشن می‌کنند. پسر از قطار پیاده نمی‌شود.

داخلی/ شب/ راهرو

پسر با موبایلش شماره‌ای را می‌گیرد. چند کلمه‌ای با بی‌حوصلگی محض با مادرش حرف می‌زند.

پسر: سلام مامان… سه چهار ساعته راه افتادم… فردا صبح می‌رسم دیگه، چه سؤالیه؟… انقد بی‌تابی نکن مامان، شوهر تو بود پدر منم بود… تو که از خونش نبودی، من بودم…گریه نکن مادر… فردا خاکش کنیم، چهل روز نشده، خاطره‌شم با خودش میره زیر خاک… تو می‌تونی بازم شوهر کنی، من می‌تونم بازم پدر داشته باشم؟…درسته که از آقام دلِ خوشی ندارم، اون خدابیامرز با بی‌عرضگی‌هاش باعث و بانیِ همه بدبختی‌های زندگیِ ما بود… هیچ‌وقت دوست نداشتم تو زندگیم مث اون باشم… (پسر بغض می‌کند)… اما خب پدر بود دیگه، دار و ندارِ ما بود…آره، گریه کن مامان، گریه کن، بذار سبک شی… .

مأموری از کنارش رد می‌شود.

مأمور: شما نمی‌خوای هوا بخوری؟

پسر جوابی نمی‌دهد. می‌رود روی پله‌ی واگن و میله را می‌گیرد و خودش را کمی آویزان می‌کند.

ماموری دستش را می‌گیرد و او را به داخل می‌کشد.

مأمور: چیکار می‌کنی؟ حالت مث این‌که خیلی خوشه. عاشقی؟

جوان به کوپه‌اش می‌رود. کوله‌اش را باز می‌کند. بلوز خاکستری‌اش را درمی‌آورد و لباس سیاهی از کوله بیرون می‌آورد و می‌پوشد. ساندویچی هم از کوله درمی‌آورد و می‌خورد. وسطش قرص کوچکی را با ته‌مانده آب معدنی کوچکی که در ساکش دارد بالا می‌اندازد.

هدفونی در گوشش می‌گذارد و صدای آهنگ را زیاد می‌‌کند. صدای آهنگ بر صدای قطار سوار می‌شود. آهنگ غمناکی است. کمی که می‌گذرد سروصدای مبهم و ضعیفی زیر آهنگ به گوش می‌رسد. سر برمی‌گرداند سمت در کوپه. دو سه نفر به ‌سرعت رد می‌شوند. در را باز می‌کند و می‌بیند چند نفر به‌شدت در حال کتک‌کاری‌اند (و روی همه‌ی این‌ها ما فقط صدای همان آهنگ غمگین را داریم) پسر در کوپه را می‌بندد. و چشمش را می‌بندد. در سیاهی صدای ترمز قطار را می‌شنویم.

صدای بلندگوی ایستگاه: توقف برای نماز صبح به مدت ۲۰ دقیقه

پسر بیدار می‌شود سمت دستشویی خود قطار می‌رود. مادری تلاش می‌کند بچه قنداقه‌اش را آرام کند و مدام از این سر به آن سر راهرو می‌رود. با خودش زمزمه می‌کند.

مادر: از کمر انداختی منو وروجک. پدر بی‌غیرتت هم که مثل خرس خوابیده نمی‌گه یه… بخواب عزیزم. اینقد مامانو اذیت نکن.

پسر سعی می‌کند درِ دستشویی واگن را باز کند اما متوجه قفل بودنِ آن می شود. می‌رود همان بغل سیگاری روشن می‌کند. از دور می‌بیند که درِ دستشوییِ آن یکی واگن باز می‌شود و پسری از آن بیرون می‌آید. و یکی دو ثانیه بعد دختری آشفته پشت سرش خارج می‌شود. پسر سرش را برمی‌گرداند و به سیگارش ادامه می‌دهد. مامور خشن و بدخلاق ناگهان سر می‌رسد. پسر با حالت سر و دست خود بابت سیگار معذرت می‌‌خواهد. اما مأمور که به شکل عجیبی شنگول است می‌گوید:

مأمور: بی‌خیال عامو.کشیدی دیگه. ولی بهتر بود بیرون می‌کشیدی. یه نخ ام از اون سیگارت داری به ما بده..

پسر یک نخ از سیگارش به او می‌دهد و با فندک خود سیگار را برای مأمور روشن می کند. پسر همان‌جا سیگارش را ادامه می‌دهد. صدای شیون می‌آید. زنی میان‌سال در بیرون قطار بر سر و صورت خود می‌کوبد. چند نفری سراسیمه به سمت بیرون می‌دوند. پسر کنجکاو است که بداند چه شده ولی فقط به این طرف و آن طرف سرمی‌چرخاند و شاهد عبور و مرور بقیه است. از میان صدای مسافران می‌شنویم که شوهر زن همان بیرون ایست قلبی کرده. یکی می‌پرسد: مرد آخرش؟ می‌گوید: نمی‌دونم والا. بریم بخوابیم. (پسر)

قطار راه می‌افتد. پسر به سمت دستشویی می‌رود. وقتی روی توالت فرنگی می‌نشیند ما بالاتنه‌اش را می‌بینیم. که غمگین و خیره به دوربین نگاه می‌‌کند.

قطار به مقصد رسیده. مسافران در حال پیاده شدن هستند. پسر از خواب بیدار می‌شود. کوله‌اش را برمی‌دارد. از قطار خارج می‌شود.

خارجی/صبح/ایستگاه

پسر پا که به بیرون می‌گذارد در میان جمعیت لحظه‌ای جوان دخترباز را در حال بگوبخند با دختر جوان هم‌کوپه (همان کوپه‌ی اول در کنار پیرزن و پیرمرد) می‌بیند. راه می‌افتد. کمی آن‌سوتر لحظه‌ای پیرمرد و پیرزن را می‌بیند. پیرزن می‌لنگد و پیرمرد شق و رق است. مادری که بچه بغلش است به همراه شوهرش که خواب‌آلود است و غر می‌زند. و آدم‌های دیگر. جوان به سمت در وروردی ترمینال می‌رود. در انبوه جمعیت که به سیاهی درون می‌غلتند گم می‌شود.

۱۸ آبان ۱۳۹۱

 

 

۵ دیدگاه

  1. پ-ب

    ۱۲/۲۱/۱۳۹۲, ۰۱:۰۹ ب.ظ

    نمی دونم چرا وقتی می خوندم فضای فیلم با دیگران ( موقعیت قطار ) جلو چشمم بود !؟
    ————–
    پاسخ: این فیلم‌نامه یک سال قبل از ساخته شدن آن فیلم در اختیار یک فیلمساز جوان قرار داشت برای ساخته شدن!!

    پاسخ دادن
    • پ-ب

      ۱۲/۲۳/۱۳۹۲, ۰۹:۲۱ ب.ظ

      فکر کنم کامنتم باعث سوء تفاهم شد . منظورم فقط حال و هوای تاریک نوشته بود که من را به یاد قاب های فیلم مذکور انداخت . امیدوارم هرچه زودتر رضا کاظمی عزیز فیلم خودش رو بسازد .

      پاسخ دادن
  2. پ-ب

    ۱۲/۲۳/۱۳۹۲, ۰۹:۳۰ ب.ظ

    در ضمن خیلی وقتی بود که تصمیم به تهیه کتاب کابوس های فرامدرن را داشتم ولی بنا به دلایلی این امر محقق نشده بود . پس از تمام کردن خوانش این فیلم نامه بی درنگ از خونه خارج شدم و به نشر مرکز در خیابان باباطاهر رفتم کتاب رو خریدم . امیدوارم بتوانیم بیشتر از آثار شما بهره مند شویم .

    پاسخ دادن
  3. عرفان

    ۰۶/۱۰/۱۳۹۳, ۱۲:۰۲ ق.ظ

    درود بر شما
    ممنون میشم اگر لیستی از فیلم نامه های “کوتاه” قابل استفاده برای ساخت و شرایط و قوانین آن را به آدرس ایمیل من ارسال کنید. لازم به ذکر است کارگردان خواهان ساخت فیلم یکی از دوستان من و دارای مقام اول و سوم در چندین جشنواره داخلی هستند.

    پاسخ دادن

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد