گفتی سلام، خداحافظ را لاجرم خواهی شنید

, , ارسال دیدگاه

ff

«دوستی‌ها عمر دارند». جمله‌ی کوتاهی‌ست. کوتاه و کوبنده و تلخ. درست به اندازه‌ی واقعیت‌های پیرامون ما. درست یادم نیست کجا خواندمش اما خوب به خاطر دارم که در همان مواجهه‌ی اول هم طعمِ تلخ آن را چشیدم. نوشته‌ی کلاژگونه‌ی زیر در واقع تلاشی‌ست برای یافتن پاسخ دو پرسش. اولین سوال، سوالی‌ست ازلی ابدی : «چرا؟». پرسش‌گر ما می‌تواند در شگفت‌زدگی جاری‌کننده‌ی این سوال بر زبانش باقی بماند و پیش نرود اما اگر از توقف بگذرد و وارد دالان‌های پرپیچ و خم خواستِ دانستن شود، به سوال دیگری می‌رسد. سوال اولی ما با خواست دانستن آبستن شده و پس از مدتی سوال دومی متولد می‌شود : «چرا چرا؟». بسیاری در سوال اول و یافتن پاسخِ آن باقی می‌مانند و مدتی که گذشت، سوال را از یاد می‌برند. تنها عده‌ی بسیار کمی، انگشت‌شمار، به این سوال دومی می‌رسند و جوابِ این دومی؟ همه جواب این دومی را خوب می‌دانند و اما کسی بر زبان نمی‌آورد! مُهر خاموشی بر لب، هیچ نمی‌گویند. اگر شخص نادری پیدا شد و خواست قطره‌ای از آن را…سخنش را در لفافه‌ای از رمز و راز می‌پیچد و جست‌و‌جو را می‌گذارد به عهده‌ی شنونده و خنده بر لب و دورادور شاهد رنج و تقلای اوست برای دریافتن جواب. اما چرا کلاژ؟ مگر نمی‌توان و نمی‌باید به سوال‌ها جواب روشن و واضحی داد؟ گاه‌گاهی پاسخ‌گویی به سوال‌های ساده بسیار دشوار می‌شود. موقعِ جواب‌گویی آدم می‌افتد به تته‌پته و حرف‌هایش بی‌معنی می‌شوند. جملات ارتباطی چندانی ندارند به جمله‌ی قبلی و بعدی و تا دل‌تان بخواهد آشفته‌اند؛ به همان آشفتگی پیش از خلقتِ جهان.

و اما ذکرِ یک نکته ضروری‌ست :

نسخه‌ی اولی این یادداشت چنین تقدیم‌نامه‌ای داشت :

«به «الف» که گفت «بچه جان! یک بار دیگر محاکمه را بخوان». و «الف» را نشانم داد.

به «میم» و مهربانی کم‌نظیرش که باعث شد یک بار دیگر «الف» را ببینم.

به نگاه‌ خیره‌ی «ن».

و به آن بشقاب دست‌نخورده».

«الف» مدتی پیش ناپدید شد. «ن» در نگاه خیره‌اش محو شد و «میم»…حالا که شش سال از نوشتن نسخه‌ی اولیه‌ی این یادداشت گذشته است «میم» تنها یک حرف است! حرفی مبهم و خاطره‌ای فراموش‌شده. برای من تنها همان بشقاب دست‌نخورده باقی مانده است فقط.

 

یک.

«فنجانِ من، فنجانِ تو»

نوشته‌ی نینا ملک

دو فنجان روی میز است. یکی فنجان دسته‌دار سفیدی‌ست با گل‌های ریز زرد روی حاشیه‌ی لبه‌ی آن، و دیگری فنجان دسته‌دار سفید دیگری‌ست با گل‌های ریز زرد دیگری روی حاشیه‌ی لبه‌ی آن. یکی فنجان من بوده است و دیگری فنجانِ تو. فنجانی که هنوز قهوه‌ی نیم‌خورده‌ی بدون شکر تو، توی آن باقی‌ست. در زیرسیگاری روی میز دو سیگار است که یکی هنوز روشن است و نیم‌کشیده و دیگری خاموش. کنار میز دو صندلی چوبی‌ست که یکی به طرفِ دیگری کمی چرخیده است و رویش به سمت میز نیست و دیگری که رویش به سمتِ میز است. یکی صندلی من بوده است و دیگری صندلی تو. میز، کنار پنچره‌ای‌ست که پرده‌ای ضخیم و سبزرنگ قسمتی از آن را پوشانده است و لای پنجره کمی باز است. نور به آرامی به درون می‌آید و دود آن سیگار روشن بیرون می‌رود و از شیشه‌ی پنجره، حیاط با گل‌های ریز زرد بر حاشیه‌ی لبه‌ی باغچه پیداست. درِ حیاط نیمه‌باز است و کنار در من ایستاده‌ام و تو از پیچ کوچه رد می‌شوی.

دو.

محاکمه

یک روز صبح زود، یوزف.کا از خواب بیدار شده و می‌فهمد که محاکمه‌ای برایش ترتیب داده‌اند. مامورانی که وارد خانه‌ی او شده‌اند از اتهام او چیزی نمی‌گویند. پس، یوزف. کا دست به کار شده و می‌رود به جست‌و‌جوی دانستن اتهامش. شاید بتوان گفت تمامی کتاب شرحِ این جست‌و‌جوست و در پایانِ کتابِ ناتمامِ ما، یوزف. کای بی‌نوا، به ضربِ یک کارد از پا درمی‌آید.

سه.

«چرا معلقم کردی؟ چرا؟» (۱)

فرض می‌کنیم دو نفر برای آخرین بار می‌نشینند روبه‌روی هم. محل قرار یک رستوران است. یک پارک. یک….چندان مهم نیست کجا. یکی از این دو نفر، آن‌که با تصمیم به پایان دادن این رابطه خواهد آمد، زودتر می‌رسد. بی‌قرار است و ناآرام؛ فرسوده از پنجه در پنجه افکندن با تصمیمی که هنوز در اتخاذش مردد مانده (اسم او را بگذاریم تردید نزدیک به یقین؟ انتخاب با شماست). نفر دومی، همان کسی که گمان می‌برد این قرار هم شبیه قرارهای قبلی‌ست و سرشار از خنده و زنده‌دلی، کمی دیرتر می‌رسد. شاید یک «ببخشید بابتِ تاخیر» را به زبان بیاورد اما خوب می‌داند که اولی این انتظار را دوست دارد. شروع می‌کند و از وقایع روز می‌گوید. از در و دیوار. از مار و بی‌مار و….ناگهان چشمش می‌افتد به سکوتِ نفر مقابلش. با خود فکر می‌کند «این‌جا نیست». می‌پرسد «چه شده؟». اولی که حالا آرامشش را بازیافته، با صدایی به سردی سرما می‌گوید : «همه چیز بین من و شما تمام شده». بلافاصله بعد از گفتن این جمله‌ی به ظاهر ساده از جای خود برمی‌خیزد و بدون نگاهِ آخری می‌رود. دومی فکر می‌کند یک شوخی‌ست. مدتِ کوتاهی که گذشت جای دوست را خالی می‌یابد. زمان یک لحظه‌، یک لحظه‌ی بسیار بسیار کوتاه، متوقف می‌شود و واقعیت را درمی‌یابد. بهت‌زده در خلاء نبودِ دوست دست‌و‌پا می‌زند. دست و پا زدن او اما….سوال اولی در ذهنش جرقه می‌زند : «چرا؟». هنوز ناباور است. ذهنش شروع می‌کند به پرسه‌ زدن : «چرا نگفت من و تو؟ یا حتا چرا نگفت «ما»؟ شاید….نه….نباید…نباید….». ناگهان تصمیم می‌گیرد از «او» بپرسد اما «اگر می‌خواست جواب بدهد چرا این قدر سریع، این قدر با شتاب، می‌گریخت‍!؟». از جای خود بلند می‌شود. شروع می‌کند به قدم زدن. می‌رود درون خاطره‌های مشترک تا دلیل جدایی را بیابد و محاکمه‌ای ترتیب بدهد تا حقِ دفاع……چند مدتی با همین خاطره‌ها خواهد زیست و سرانجام…..

 

۱٫ از «چاه بابل» نوشته‌ی رضا قاسمی.

ا.م.

اسفند ۹۲

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد