جامانده از جشنواره

, , ۲ دیدگاه

سیمرغ

نوشتن از کلیت جشنواره‌ای که نیمی از فیلم‌هایش را ندیده‌ای نقض غرض است و به این شیوه نمی‌توان به سنجشی کیفی و کمی در ابعاد عمومی جشنواره دست یافت. سی‌و‌دومین جشنواره فیلم فجر برای نگارنده با شهابی از جنس نور ساخته پرخرج و شبه‌مستند محمد‌رضا اسلاملو شروع شد و این سوال بنیادین که مگر شهابی از جنسی غیر از نور هم وجود دارد؟ و این‌که می‌شود انشایی نوشت با موضوع: «چگونه می‌توان سرمایه‌ای میلیاردی را نابود کرد؟» و روز بعد هم که فیلم الماسی پاسخ داد: «این‌گونه!»

ادامه‌ی جشنواره سی‌و‌دوم قدم‌به‌قدم بر سرخوردگی افزود و سایش دندان در پی داشت و نیاز مبرم به قرص سر درد… خیلی از اسم‌ها جمع شده بودند و نوید جشنواره‌ای پر و پیمان می‌دادند. اما هرچه از روزهای جشنواره می‌گذشت امید تماشای فیلمی که حال آدم را خوب کند به یاس بدل می‌شد. فیلمی که قرار بود به گریه‌ات بیندازد خنده‌دار از آب درآمده بود و برعکس. پنجاه قدم آخر کیومرث پوراحمد آنقدر لنگ می‌زد که کف و سوت و اعتراض و خنده آفرید. پوراحمد که پیشتر فیلم محترم و استاندارد «اتوبوس شب» را در ‍ژانر دفاع مقدس ساخته بود این بار در همان ژانر اثری به شدت تصنعی و بی‌سر‌و‌ته را به جشنواره آورد و فریدون جیرانی که به گواه همگان فیلم ضعیف و سخیف در کارنامه ندارد و عموما فیلمهایش از حد متوسط بالاترند کمدی رمانتیک خواب‌زده‌ها را ساخته بود که جز در دقایق اول بازی اکبر عبدی که تکراری بر نقش قبلی این بازیگر در «خوابم می‌آد» بود، دیگر نتوانست لبخند بر لب مخاطب بنشاند.

مهرجویی هم که در ادامه سال‌های افول فیلمسازی‌اش این بار سراغ نمایشنامه‌ای از ایبسن رفت و با پرداختی ضعیف اشباح را از توی خورجینش درآورد. فیلمی که هرگز در حد و اندازه‌ی نام مهرجویی نیست. مهرجویی‌ای که نسل ما با «هامون» و «اجاره‌نشینها»یش زندگی کرد و با «لیلا» و «سارا» و «درخت گلابی»اش مخاطب جدی سینما شد… و ای کاش استاد بازنشسته شود. و البته شاید باید از برف تشکر کنم که نگذاشت به ایستگاه متروپل برسم

از میان قدیمی‌ترها تنها بهروز افخمی بود که با فیلم آبرومندش آذر شهدخت پرویز و دیگران که برداشتی از رمان همسرش مرجان شیرمحمدی بود، خستگی را از تن مخاطبان بی‌رمق سینمای رسانه‌ها بدر کرد. فیلم ساده و روان بدون داشتن ادعای حرفای بزرگ. درست نقطه مقابل خانه پدری کیانوش عیاری. فیلم پر‌طمطراق و پر‌مدعایی که ظاهرا خالقش مرعوب سوژه ناب خود شده بود و قافیه را لابلای تغییر نسل‌ها گم کرده بود. فیلم درست پس از نخستین تغییر نسل از رمق افتاد و تا آخر چیزی جز کسالت به همراه نداشت.

در روزهای میانی جشنواره و درست وقتی رفتم فیلمی سفارشی و ضعیف از مهدی عسگرپور ببینم بعد از پایان میهمان داریم با خود عهد بستم که از این پس دیگر به هرگونه پیش‌داوری برای تماشای هر اثر سینمایی پشت پا بزنم. ساخته موقر عسگر‌پور دو نیمه یکی در دنیای واقعیت و دیگری در عالم خیال دارد و چند بازی به یاد ماندنی خصوصا از پرویز پرستویی و بهروز شعیبی و مهمتر از همه یک خانواده اصیل ایرانی با مناسباتی به شدت انسانی و باورپذیر و همدلی‌برانگیز.

اما در میان جوان‌های فیلمساز نیز دامنه‌ی نوسانات کم نبود. یکی مثل سامان سالور سوژه و میزانس‌های بکرش را به هدر داده بود و دست آخر با یک پایان‌بندی سطحی طعم تمشک را بر کام مخاطبش تلخ کرد و یکی هم مثل امیر ثقفی با یک کارگردانی حساب‌شده و خلق تصاویری بکر حسابی نظر نگارنده را جلب کرد. هرچند فیلم همه‌چیز برای فروش داستان خیلی محکمی ندارد یا لااقل می شود گفت که داستانی در حد یک فیلم بلند ندارد. اما با پرداخت درست جزییات به اثری ماندگار تبدیل شده است. در همان حال و هوا انارهای نارس شروع شد و آنا نعمتی با آن بینی جراحی‌شده‌اش به زور نقش زنی بیچاره را بازی کرد. اما در میانه‌ی فیلم خوابم برد و دست آخر نفهمیدم ذبیح مرد یا نه‌!

روزهای آخر جشنواره اما حال و هوایی دیگر داشت. نخست نامهربانی مدیران جشنواره و عدم اختصاص سالن اصلی به نمایش فیلم ارزشمند شهرام مکری بود. بی‌شک فیلم به‌شدت مدرن و بی‌کات ماهی و گربه با درونمایه‌ای عمیق باید با همین ساختار کنونی ساخته می‌شد و اثری بود با کارگردانی حساب‌شده و حرفه‌ای. فیلمی که در آن قواعد رایج سینما و نیز زمان در حالت خطی‌اش شکسته شده تا معنای ناب سینما در آن تجلی یابد. و همچنین طبقه‌ی حساس کمدی اجتماعی کمال تبریزی نیز هرچند قدمی رو به جلو در کارنامه این کارگردان شمرده نمی‌شود اما در جشنواره‌ای که نام‌هایش یکی‌یکی از گردونه جا ماندند لااقل فیلمی‌ داستان‌گو که کمی لبخند بر لبت بنشاند غنیمت شمرده می‌شود.

اما یکی از مهره‌های کلیدی جشنواره امسال عطاران بود. او که فیلم بانمک و نیمه مستند ردکارپت را به جشنواره آورد دو فیلم دیگر هم بازی کرد که در کلاشینکوف سهیلی فیلم را از سقوط حتمی نجات داد و با فیلم تبریزی هم هرچند خیلی شاخص‌تر از فیلمهای دیگرش نبود سیمرغ گرفت. سیمرغی که بهداد با همان حرکات هیستریک همیشگی و اینبار کنترل‌نشده‌تر در آرایش غلیظ ، فیلم فاجعه و بی‌سروته حمید نعمت‌الله برای آن کاندیدا شده بود.

دست آخر هم که عصبانی نیستم ساخته شکیل و دوست‌داشتنی رضا درمیشیان که می‌توانست مثل آشغال‌های دوست داشتنی به سطل زباله ریخته شود در جشنواره به نمایش درآمد و حتی در ۵ رشته کاندیدا شد و درست قبل از اختتامیه از داوری بیرون کشیده شد و باقی قضایا. و تنها از آن حسرتی ماند برای بازی بی‌نظیر نوید محمدزاده که بی‌شک برنده سیمرغ بود و نگارنده‌ای که نشسته روبروی مونیتور و با خود زمزمه می‌کند: عصبانی نیستم… عصبانی نیستم… عصبانی نیستم.

 

۲ دیدگاه

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد