نگاهی به فیلم «هـم‌خوابـگی» ساخته‌ی مایک نیکولز

, , ۲ دیدگاه

Carnal Knowledge

هم‌خوابگی/Carnal Knowledge فیلمی‌ست به کارگردانی مایک نیکولز، محصول سال ۱۹۷۱؛ فیلمی زیبا با کارگردانی حساب‌شده و فیلمنامه‌ای سنجیده؛ فیلمی که قطعه‌های جاز گوش‌نوازش در ترکیب با صحنه‌آرایی و نورپردازی چشم‌نوازش تبدیل به ضیافتی دل‌نشین و فراموش‌نشدنی می‌شود. فیلم از لحاظ ساختار همان‌قدر زیبا و دل‌پذیر است که از نظر مضمون، آزاردهنده.

فیلم با گفت‌وگوی دو دوست درباره‌ی عشق شروع می‌شود. اولین جمله‌ی این گفت‌وگو سؤالی‌ست که یکی از آنها از دیگری می‌پرسد: «اگه حق انتخاب داشتی، ترجیح می‌دادی عاشق یک نفر بشی یا دوست داشتی طرف عاشق تو بشه؟» و به شکلی مبهم و رمزآمیز پاسخ هر دو به این سؤال، این است که ترجیح می‌دهند خودشان عاشق شوند. گویی عشق گوهر نایاب و دور از دسترسی‌ست که هر کسی باطناً میل درگیر شدن با آن را دارد. در ادامه‌ی این گفت‌وگوی جذاب که روی تیتراژ آغازین فیلم قرار دارد، هر یک در مورد محبوب مقبول خود خیال‌پردازی می‌کنند و به نوبت از ویژگی‌های روحی و جسمی او سخن می‌گویند؛ ویژگی‌های متعال روحی و فکری در کنار ویژگی‌های برجسته‌ی جسمی!

در ادامه موقعیت بسیار جذابی شکل می‌گیرد. سندی ساده‌دل که ظاهر ساده و ژولیده‌ای هم دارد در یک مهمانیِ دانشجویی، با دختری زیبا دوست می‌شود و هر آن‌چه را که در این رابطه می‌گذرد به دوست تیزهوشِ خود، جاناتان (جک نیکلسون)، می‌گوید. در نگاه سندی ساده‌دل، سوزان دختری خوب و معصوم جلوه می‌کند اما جاناتان تیزهوش از تعاریف سندی برداشت دیگری می‌کند و بر مبنای برداشت خود با سوزان رابطه‌ای پنهانی برقرار می‌کند و در این رابطه است که وجه دیگر، و شاید جنبه‌ی‌ اصلی، شخصیت سوزان خود را آشکار می‌کند. جاناتان و سوزان با هم قرار می‌گذارند واقعیت را به سندی بگویند اما سوزان خلاف قول خود عمل می‌کند و به رابطه‌ی خود با سندی ادامه می‌دهد و حتی در برابر سندی نیز معصومیت ساختگی و بکارت دروغین خود را می‌درد و لذت می‌جوید. سندی طبق عادت همه چیز را به جاناتان می‌گوید و جاناتان  متوجه شیطنت سوزان می‌شود و از او می‌خواهد زودتر به این وضعیت خاتمه دهد و واقعیت را به سندی بگوید اما سوزان در دوراهی قرار گرفته و ابراز علاقه‌ی سندی ساده‌دل و ساده‌پوش را راحت‌تر از ابراز محبت جاناتان باور می‌کند و به این ترتیب او سندی را برمی‌گزیند و جاناتان را پس می‌زند و با سندی ازدواج می‌کند و سندی بی‌خبر از همه‌جا از تصمیم سوزان خوشحال می‌شود. همین‌جاست که جاناتان شائبه‌ی عشق و فریب آن را حس می‌کند و آسیبی جبران‌ناپذیر می‌بیند. همه‌ی این اتفاقات و جزییات پر ملات‌اش در یک‌سوم نخست این فیلم ۹۰ دقیقه‌ای اتفاق می‌افتد.

در یک‌سوم میانی فیلم، فیلم ۱۰ سال جلو می‌رود؛ زمانی‌که جاناتان و سندی هر دو به لحاظ شغلی بسیار موفق هستند و هنوز دوستی خود را با یکدیگر حفظ کرده‌اند؛ ازدواج سوزان و سندی دوام آورده در حالی‌که سندی آشکارا، در زندگی زناشویی به رخوت و کسالت رسیده، البته او در صحبت‌هایش با جاناتان در مورد سوزان محتاطانه رفتار می‌کند و با بی‌حوصلگی از حسن رفتار سوزان تعریف می‌کند. از آن سو جاناتان مغبون وآسیب‌دیده، مجرد مانده و رابطه‌اش با زن‌ها در هوس‌رانی‌های جسمانی خلاصه می‌شود. در یکی از همین هوس‌رانی‌هاست که او به زنی وابسته می‌شود. زن از جاناتان می‌خواهد به او اجازه دهد تا به خانه‌اش نقل‌مکان کند، جاناتان موافقت می‌کند اما بسیار محتاطانه رفتار می‌کند چرا که به هیچ وجه دوست ندارد دم به تله‌ی ازدواج بدهد.

یک‌سوم پایانی فیلم دو، سه سال بعد را در برمی‌گیرد. در لحظات ابتدایی یک‌سوم پایانی فیلم، سندی نزد جاناتان اعتراف می‌کند که زندگی زناشویی‌اش به بن‌بست رسیده و به شکلی غیر مستقیم از جاناتان می‌خواهد تا او را در عیش‌ونوش خود شریک کند. و این‌چنین است که سندی پس از ده، دوازده سال زندگی زناشویی و عشق پر شور اولیه، به رابطه با یک روسپی تن می‌دهد. در آن سو گذشت دو-سه سال و رخوت روزمرگی، اشتیاق و شهوت جاناتان و محبوبه‌اش را خاکستر کرده و در اتاق خواب آن‌ها همه چیز بوی تابوت و تعفن گرفته. به این ترتیب رابطه‌ی آنها نیز خاتمه می‌یابد و فیلم به پایان خود نزدیک می‌شود.

پایان فیلم هول‌ناک است؛ سندیِ ضعیف (که حالا چهل ساله است) عشق را در دختری شانزده ساله (جسمی جوان و تازه) می‌یابد و جاناتانِ باهوش و به ظاهر قوی، در اختتامیه‌ای تلخ و زهرآلود، به شکلی اسفناک به مطلقِ ارضای جنسی رضایت می‌دهد و حقارت می‌پذیرد.

در نهایت، پرسش مطروحه‌ی ابتدای فیلم (اگه حق انتخاب داشتی، ترجیح می‌دادی عاشق یک نفر بشی یا دوست داشتی طرف عاشق تو بشه؟) بسیار عبث به نظر می‌رسد چرا که جست‌وجوگران جوان و پر شور عشق، در طول چهل سال زندگی و پذیرش آسیب‌های فراوان، به هیچ چیز دست نیافتند و هرچه یافتند و یا انگاشتند جز سرابی بیش نبوده (سوزان را می‌توان عصاره‌ی همه‌ی آن سراب‌ها دانست).

فیلم‌های بسیاری عشق را دست‌مایه‌ی اصلی خود قرار داده‌اند و هر یک در مواجهه با این پدیده‌ی حیاتی و پیچیده، رویکردهای گوناگونی داشته‌اند اما نگارنده به سختی به خاطر می‌آورد که در نمونه‌ای، عشق این‌چنین دور و محال به تصویر کشیده شده باشد – شاید از این منظر نزدیک‌ترین فیلم به هم‌خوابگی، آخرین قارون (الیا کازان) باشد. در هم‌خوابگی، نیکولز عشق را از قله‌ی کوهی در آسمان هفتم به قعر ناپیدای چاهی عمیق و تاریک افکنده. در یکی دیگر از آثار برجسته و متأخر خود مایک نیکولز، نزدیک‌تر (محصول سال ۲۰۰۴) که بر رابطه‌ی پر فراز و فرود دو زوج تمرکز می‌کند، هم، مفهوم متعالی عشق به شهوتی جسمانی و حقارت‌آمیز تقلیل می‌یابد؛ اما اقلاً در پایان آن فیلم یکی از زوج‌ها در کنار یکدیگر می‌مانند و به روزنه‌ای امید تبدیل می‌شوند. نیکولز در یکی دیگر از آثار ماندگارش، سوزش قلب/heartburn(محصول سال ۱۹۸۶)، هم، پستی‌بلندی‌های یک رابطه‌ی زناشوییِ پر اشتیاق را مورد بررسی قرار می‌دهد؛ عشق و اشتیاقی که در نهایت در برابر شرارتِ معاش شکست می‌خورد و از بین می‌رود اما این فیلم هم‌چون اولین فیلم نیکولز (چه کسی از ویرجیانا وولف می‌ترسد؟) بیش از آنکه در مورد عشق باشد درباره‌ی زندگی مشترک است.

هم‌خوابگی نگاه متفاوتی به عشق دارد و شاید بتوان گفت منکر وجود عشق می‌شود و آن را مفهومی انتزاعی قلمداد می‌کند و در طول فیلم هر آنچه نشان می‌دهد شهوت و جسمانیت و سراب است و بس (و بی تردید «جسم» در «عشق» نقشی اساسی ایفا می‌کند؛ کافی‌ست فیلم متفاوت پسر بد/ bad guyکیم‌کی‌دوک را دید و فهمید، تا به این نکته رسید). نگاه عبوس و خشن فیلم به عشق (که کاملا هم قابل باور است) یادآور جمله‌ای از آرتور شوپنهاور است: «ریشه‌ی همه‌ی عشق‌های پر سوز و گداز چیزی جز شهوت نیست». درک این جمله‌ی دیر هضم و این مفهوم سنگین، آسیب‌رسان و فرساینده است، اما شاید، در کمال تأسف، به واقعیت گزنده‌ی زندگی بسیار نزدیک باشد.

 

۲ دیدگاه

  1. ماهان

    ۰۸/۰۵/۱۳۹۲, ۰۴:۱۰ ب.ظ

    مرسی. وبسایت عالی دارید.فو.ق العاده.این معرفی عالی بود .خواهش میکنم بازهم از این سبک فیلمها که نگاهی تاریکی به دنیا و زندگی دارن بیشتر معرفی کنید.ممنون

    پاسخ دادن

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد