بازخوانی «هامون» و «شب یلدا» از نقطه‌نظر دو شخصیت

, , ارسال دیدگاه

هامون - شب یلدا

جنگ که تمام شد، وقت ساختن بود. پناه بردیم به کار و کار و کار… پول و پول و پول… به شرق جدید، به شرق دور. داریوش مهرجویی که برعکس آدم‌های عادی و مثل بنجامین باتن، مثل مردم این مملکت هر چه می‌گذشت جوان‌تر می‌شد، فیلمی ساخت به نام هامون. درباره‌ی کسی به اسم حمید هامون. مردی غریب یا طفلی مهجور که حرف‌هایی می‌زد نا‌مفهوم و سؤال‌هایی می‌پرسید بی‌جواب.  فیلمی بود پر از تعلیق و سرشار از تکنیک، اما عصبی و آشفته؛ مثل فلش‌بک‌های مکرر و در‌همش. آن روزها، از گاو و اجاره‌نشین‌ها تا هامون، برای مهرجویی عقب‌گردی بود اساسی.  شاید باشد اما ده-دوازده سال بعد، وقتی کوچه‌خیابان‌های تهران عده‌ای را به خود دید به نام هامون‌بازها، معلوم شد این فیلم آن‌چنان هم که آن را صرفاً در حد تولدی برای یک بازیگر با‌استعداد تقلیل می‌دادند، کم‌اهمیت نیست. اتفاقاً مهم‌ترین فیلمِ مهم‌ترین فیلمساز این مملکت است. حمید هامون شد آشنا‌ترین و ماندنی‌ترین کاراکتر سینمای ایران. حالا سوال بی‌جواب این مردِ در شهرِ خود غریب را، از زبان یک نسل می‌شد شنید: «که به سر عشق چه آمد؟ معنویت چه شد؟»

زمانه آبستن بود. از دل این سؤال‌، از دل این نفس‌تنگی مدام، دوم خرداد، نه به مثابه‌ی آمدن یک رییس جمهور جدید، که به عنوان یک نفس عمیق زاده شد. تلخ و شیرین، یکی‌دو سالی گذشت و بعد از یک تابستان پرحادثه کیومرث پور‌احمد تصمیم گرفت فیلمی بسازد با لوکیشنی به محدودیت یک واحد آپارتمانی.  با آگاهی به این خطر که هیچ بعید نیست اسیر  محدودیت‌های تئاتری شود. تصمیم گرفت با یک شخصیت، فیلمی بلند خلق کند که تهیه‌کننده‌ها تحویلش بگیرند و رنگ پرده ببیند. آن هم با چه داستانی؟ درامی خانوادگی با تم عشق و خیانت با ساده‌ترین فرم روایت و اصرار به پرهیز از به‌کار‌گیریِ فلش‌بک. با همه‌ی این‌ها، داستان قرار نیست در محدوده‌ی یک رابطه‌ی عاطفی باقی بماند و باید تبدیل به رنج‌نامه‌ی اجتماعی-سیاسی ِ یکی‌دو نسل سرخورده و عاصی ِ این مملکت شود. او دست به دوربین برد و عاقبت کارش موفق‌تر و غافلگیر‌کننده‌تر از سرانجام مأموریت غیر ممکن جناب تام کروز شد.

قصه‌ی حامد احمدزاده؛ او که خانه‌اش را تا اندازه‌ای بیشتر از شب تاریک کرده بود. برای اجرای این شاه‌نقش چه کسی بهتر از آن «متولد ماه مهر» که در تمام آن سال‌ها، «زیر پوست شهر» و توی اعتراض کیمیایی خودش را به در‌و‌دیوار زده بود تا بیراهه‌ای به جز مسیر معقول و مقدور هم‌نسلانش پیدا کند که به جایی جز ترکستان و آن تپّه‌ی ییلاقی خوش‌آب‌‌و‌هوای شمال تهران برسد و نتوانسته بود و حالا با کمری کبود به مهرآباد رفته بود، که روزی محل کارش بود و این بار ایستگاه آخر. رفته بود به بدرقه‌ی زن و بچه؛ مهناز و نازی. مهناز که به لطف هوای تهرانِ آن سال‌ها که هنوز اکسیژنی داشت برای تنفس، گفت چرا؛ نه مثل سیمین که توی دادگاه پناه برد به کپسول سکوت.

مهناز هم مثل تمام چند‌صد‌هزار‌ نفری که این سال‌ها درد غربت و رنجِ بیگانگی فرهنگی در کشوری دیگر را به جان خریده‌اند، رفت. برای حامد اما تقدیر تلخ‌تری رقم خورد. درد غربت در خانه‌ای که در و دیوارش با او حرف داشت و یادگار روزهای خوب گذشته بود. او هم پناه برد به گذشته، که سال‌هاست تنها مسکن درد‌های اجتماعی و سیاسی او و هم‌نسلانش بوده. برای نمایش غربت در خانه و یاد گذشته هم چه چیز بهتر از موسیقی که سال‌ها محبوس پستوی خانه‌ی خود بوده.

حامد احمد‌زاده نماینده‌ای است نه اغراق‌شده که اتفاقاً تعدیل‌شده و دهان‌دوخته برای نسلی که نه فقط دلخوشیِ کوچکی اندازه‌ی جشن تولدی تک‌نفره بدون محتسب را دارد، که حتی باورش نمی‌کند. نماینده‌ی آن متخصصانی که برای خانه‌نشین نشدن مجبورند تا مغز استخوان اشباع شوند از اخلاص از‌پیش‌تعریف‌شده‌ای که برای تن دادن به آن جز دروغ و ریا چاره‌ای نمی‌بینند و کم‌کَمک، تبدیل به شاخص‌ترین المان فرهنگی این مردم می‌شود. 

شب یلدا فیلم ساده و پوست‌کنده‌ای است. از هامون تا شب یلدا راه درازی‌ست. اما از حمید هامون تا حامد احمد‌زاده چند‌سالی بیشتر فاصله نیست. حامد، نسخه‌ی زمینی‌تر، به‌روز‌تر و سیاسی‌تر حمید هامون است. و مایوس‌تر شاید. حالا ده‌-دوازده سال بعد از شب یلدا کوچه‌خیابانهای شهر پر از حامد‌هاست. نا‌امید، افسرده، گوشه‌گیر و ساکت. تفاوت‌شان با هامون‌بازها اما در همان چند سال است و چند قدم. هامون پر‌شَر‌و‌شور بود، مدام در حرکت و دست‌و‌پا زدن، هرچند در باتلاق و بیهوده. حامد اما غربب در خانه‌ای با پرده‌های سر‌تا‌سر بسته. ادامه‌ی منتطقی  حمید هامون. شب یلدا اکران شد و خیلی زود به کف ِ فروش روزانه رسید و از پرده‌ها پایین کشیده شد. اما سال بعد که به شبکه‌ی نمایش خانگی آمد، شد پرفروش ِ ویدئو‌کلوپ‌ها. شاید چون حامد‌ها ترجیح می‌دادند فیلم‌شان را تنها ببینند نه در سینما.

این فیلم، فیلم کیومرث پور‌احمد است و بس. بنابر‌این حرف زدن درباره‌ی فیلم، از او گفتن است. حدیث نفسی برای کارگردانی که هیچ کدام از قصه‌های مجید‌اش هم پایانی آن قدر شیرین که از سینمای کودک توقع هست، نداشت. تجربه‌ی حقیقی و زندگی‌شده‌ی آقای کارگردانی که بعد از این فیلم به پایان رسید . حتما شنیده اید حرف آن دانشجوی شب یلداباز را‌: «آقای پور‌احمد، بعد از این فیلم مرده‌ای»!

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد