نگاهی به چهار فیلم جشنواره‌ی فجر سی‌ویکم

, , ارسال دیدگاه

جشنواره فجر

از تهران تا بهشت

از تهران تا بهشت ابوالفضل صفاری، داستان زنی است که در لایه‌ی ظاهری داستان در جست‌وجوی همسرش است و در لایه‌ی بینامتنی در کندوکاو یافتن خویش. فیلم صفاری نقد مدرنیته‌ای‌ست لجام‌گسیخته که در تهران دهه‌ی حاضر تجلی یافته: شوهری که نوزادی را که در راه دارد نمی‌خواهد. شرکتی که دنبال مرد است همسر او را تحت فشار می‌نهد تا به شوهر دست یابد و رفاقت، داستان رنگ‌و‌لعاب‌پریده‌ای‌ست که جایی برای اعتماد در آن نیست.

از تهران… دو نیمه دارد. نیمه‌ی آغازین فیلم مناسبات آلوده‌ی دنیای مدرن و آسیب‌های اجتماعی آن در تهران امروز از نزاع‌های خیابانی تا کودکان کار و عروس گریزان و … را به تصویر می‌کشد. نیمه‌ای که به‌شدت عصبی و پرتنش است و در آن انسان‌ها یکدیگر را می‌درند.

در نیمه‌ی دوم فیلم با تلاش زن برای یافتن همسرش به کویر می‌رسیم؛ به نقطه‌ای بی‌زمان (با تأکید بر ساعتی که به خواب رفته) و انگار پایان دنیاست. جایی شبیه برزخ که خط راه‌آهن نیز در همان‌جا به پایان می‌رسد. در این نیمه از فیلم با تصاویری زیبا و قاب‌های کم‌نظیر بایرام فضلی مواجهیم که به‌خوبی در ارائه‌ی تصویری آرام و ماورایی از فضای این نیمه ‌یفیلم موفق است.

اما فضای وسترن‌گونه‌ی فیلم و سکانس طولانی‌ای که در قامت قضاوتی سهمگین به نمایش درمی‌آید دست آخر با تلاش بی‌پایان زن برای یافتن همسر و فضای ماورایی و شنیدن صدای تپش قلب نوزاد و مسائلی از این دست، فیلم را در خلا رها می‌کند و به بیانی عامیانه، حال مخاطب را می‌گیرد.

جست‌وجوی ادیسه‌وار فیلم هم کمی تا قسمتی ابتر می‌نماید. دلیل زن برای یافتن همسر خیلی قابل درک نیست. آیا چون شریک زندگی‌اش است دنبالش می‌گردد و تا پای جان بر عهدش استوار است؟ آن هم شریک زندگی کسی که کودکش را نمی‌خواهد و ظاهرا همسرش را در میان عده‌ای گرگ رها کرده است. یا زن قرار است به خودشناسی برسد. کدام خودشناسی؟

قاعده‌ی تصادف

قاعده‌ی تصادف بهنام بهزادی از آن دست فیلمهایی است که فضای سرخوشانه‌اش با تمام نقائص منطقی و روایی بر دل می‌نشیند. داستان عده‌ای جوان که قرار است تئاتری را در آن سوی آب‌ها به اجرا بگذارند و هرکدام مخاطرات خود را دارند. قصه‌ی پدری که مخالف رفتن دخترش است و دختر سعی در اثبات خویش دارد. اما داستان یک چیزهایی کم دارد. و صد البته یک چیزهایی زیاد! این که نمایش‌نامه‌ای که گاه و بی‌گاه بخش‌هایی از آن را می‌بینم واقعا کجا قرار است به نمایش در آید؟ دلیل شوخی‌های گاه بیش از اندازه شخصیت بذله‌گوی فیلم چیست؟ حضور سروش صحت چه دلیل و منطقی دارد و…

اما قاعده‌ی تصادف در بسیاری از زوایای فیلم‌نامه موفق است. از شخصیت‌پردازی کاراکترها تا روابط عاطفی دو به دو. نکته‌ی آخر اینکه به گمانم تکنیک باید در خدمت اثر باشد و نه اثر اسیر تکنیک. مادامی که دوربین روی دست یا مثلا استفاده از تکنیک‌های این‌چنینی به روایت کمک کنند قابل پذیرش‌اند. اما وقتی بیش از حد به چشم می‌آیند و به نظر می‌رسد که فیلم‌ساز مرعوب تکنیک شده، قطعا اثر دچار خدشه می‌شود. برای من لرزش تصاویر ابتدای فیلم عذاب‌آور بود و دست آخر هم دلیل آن همه اصرار بر سکانس‌پلان را نفهمیدم.

استرداد

استرداد علی غفاری بی‌شک یکی از پروژه‌های عظیم سینمای ایران است؛ فیلمی فاخر در استانداردهای فراتر از سینمای ایران. فصل آغازین فیلم با تصویربرداری محمود کلاری بی‌نظیر است. گذشته از این‌که داستان تاریخی فیلم چه‌قدر با مستندات تاریخی قابلیت انطباق دارد و باز هم گذشته از این‌که فرخ‌نژاد در یکی از معمولی‌ترین نقش‌هایش برنده‌ی سیمرغ شده از منظری دیگر نیز می توان به استرداد نگریست؛ ساختار روایت و مهندسی درام.

فیلم دو نیمه‌ی متفاوت دارد. نیمه‌ی اول آن که در روسیه می گذرد داستانی منسجم و سکانس‌هایی به‌شدت شسته‌رفته دارد. روند حوادث و گره‌های دراماتیک داستان بی‌نقص است و کاراکترها به‌خوبی تعریف شده و همه چیز درست سر جای خود قرار گرفته است.

اما در نیمه‌ی دوم و با ادامه یافتن ماجراها در ایران قصه شکل دیگری می‌گیرد. در این نیمه داستان معمایی می‌شود و بحث‌های سیاسی و پلیسی رنگ و بوی قوی‌‌تری می‌گیرند. این‌جا درام قوام و انسجام خود را از دست می‌دهد و گاه خسته‌کننده می‌شود.

هیس دخترها فریاد نمی‌زنند

آخرین ساخته‌ی پوران درخشنده ظرفیت تبدیل به یک اثر اجتماعی بی‌نظیر را داشت. سوژه‌ی فیلم به‌شدت جسورانه است. پرداختن به مساله کودک‌آزاری و اثرات روانی و اجتماعی آن با بازی درخشان طناز طباطبایی با آن چهره‌ی معصومش نوید یک شاهکار را می‌دهد. اما ناگهان فیلم از وسط به دو وصله‌ی ناجور تبدیل می‌شود.

نیمه‌ی نخست فیلم با نگرشی عمیق و نگاهی مبتنی بر روان‌شناسی اجتماعی به لایه‌های درونی و تبعات اجتماعی پدیده‌ی شیطانی کودک‌آزاری می‌پردازد و سکانس‌ها و کاراکترها در خدمت مفهومی است که قرار است مخاطب را درگیر کند.

اما از نیمه‌ی دوم فیلم که لایه‌ی روان‌شناختی فیلم رنگ می‌بازد و وارد فضای دادگاه می‌شویم فیلم بیش‌تر به یک مانیفست اجتماعی زنانه تبدیل گرایش می‌یابد. در ادامه و در یک‌سوم پایانی ناگهان با تعقیب و گریزهای فیلمفارسی‌وار مواجهیم و دست آخر هم که فیلم به قول خودش با پایان باز بیننده را در خلأ رها می کند. انگار ضعف قصه‌گویی در سینمای ما بهترین دوای درد خویش را یافته:در خلأ رها کردن مخاطب تحت عنوان پایان باز.

هیس… می‌توانست یک اثر درجه‌یک و ماندگار در سینمای ما باشد اما خود به کشتن خویش برخاسته و حسرتی عمیق بر جا گذاشته است.

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد