درباره‌ی پدیده‌‌ی «استقلال و پرسپولیس»

, , ۲ دیدگاه

علت اهمیت این دو تیم

۱- از دید بازیکن‌ها: صِرف حضور در یکی از این دو تیم، به معنای قرار گرفتن در کانون توجهات است؛ اطمینان از دیده شدن؛ دیده شدنی که لزوما تضمین‌گر بهترین بازی‌های حیات حرفه‌ای یک بازیکن نیست. چه بسیار استعدادهایی بوده‌اند که با انتخاب‌های نابه‌جا و احساسی‌شان، فرسنگ‌ها از مسیر پیشرفت فاصله گرفته‌اند. اما آن چیزی که باعث می‌شود بازیکن، حتی با علم به این موضوع، به چنین ریسک بزرگی تن در دهد، نفس ِ در معرض دید قرار گرفتن است. این‌که حتی اگر یک بازی متوسطِ رو به بالا از خود ارائه دهد، در مقایسه با فلان جوان نابغه‌ که فرضاً در فجر سپاسی توپ می‌زند، راحت‌تر می‌تواند مراحل ترقی را طی کند. حداقل ِ موضوع این است که با نمایش متوسط‌تری می‌تواند به تیم ملی دعوت شود.

وجه دیگر این «دیده شدن» جلوه‌ای حتی بارزتر دارد که در مدیوم رسانه قرار می‌گیرد. این یک واقعیت است که ورزشگاه آزادی از حیث تجهیزات لازم برای پخش زنده‌ی بازی‌ها یک سروگردن بالاتر از دیگر ورزشگاه‌های کشور است. شاید تنها ورزشگاهی‌ که می‌تواند از زاویه‌های گوناگون، نمای کلوزآپ چهره‌ی ورزشکار را با کیفیتی شایسته بگیرد. و این موضوع برای جوان خام‌دست و گم‌نام، وسوسه‌ا‌ی فریبنده‌ است؛ مخصوصا وقتی به این نکته توجه داشته باشیم که یکی از معدود راه‌های تبدیل شدن به «سلبریتی» در این مرز و بوم، اشتغال به محبوب‌ترین ورزش آن، یعنی فوتبال است. در این‌جا «ریالیتی شو»یی مانند Big Brother وجود ندارد که یک‌شبه، بتواند از «هیچ» یک سلبریتی بسازد. در این‌جا حتی حضور ستاره‌های سینما نیز محدود به سالن‌های سینماست. متأسفانه، قلمرو رسانه‌ در کشورهای جهان‌سومی به‌شدت گزینشی و سخت‌گیرانه بوده و در چنین شرایطی بدیهی‌ست که نمایش تصویر بسته‌ی یک جوان گم‌نام در تلویزیون «ملی» اغواکننده به‌نظر آید. بارها شنیده‌ایم این ادعا را که مربیان دیگر تیم‌ها، استرس و فشارهای روحی را عاملی بر عدم ارائه‌ی عملکرد همیشگی تیم‌، به‌ویژه بازیکنان جوان‌ در ورزشگاه آزادی خوانده‌اند. کافی‌ست نگاه‌های همیشگی شیث رضایی را به اسکوربورد ورزشگاه آزادی به یاد داشته باشید؛ حکایت جوانان دیگر نیز چندان متفاوت نیست.

۲- از دید زمام‌داران: چه دوست داشته باشیم و چه نه، تاریخ فوتبال ما از دیرباز چنان با نام این دو تیم پیوند خورده که ریشه در عمیق‌ترین مناسبات فرهنگی-اجتماعی‌مان دوانده‌اند. نخستین خاطره‌ی اغلب ماها از این دو تیم، به کودکی و هجمه‌های تبلیغی اطرافیان‌مان بر می‌گردد که با انواع و اقسام روش‌ها قصد تطمیع یا به عبارت ساده‌تر «کشاندن» یک ذهن دست‌نخورده را به سمت خود داشته‌اند! و صدالبته که ما نیز بعدها با نوپایان اطراف خویش چنین کرده‌ایم. شاید بی‌اغراق نباشد بیان این جمله که همگی ماها، حداقل در مقطعی از زندگی طرفدار یکی از این دو تیم بوده‌ایم؛ چه آگاهانه و چه بنا بر تحمیل تقدیر. بنابراین هنگامی که صحبت از محبوبیت این دو تیم به میان می‌آید، آمار را حتی نمی‌توان با طرفداران داخلی تیمی هم‌چون بارسلونا مقایسه کرد؛ چراکه مفهوم هواداری در کشورهای صاحب فوتبال (در مقیاس درون‌کشوری‌اش)، تا حد زیادی محدود به قلمرو شهرهاست. کوچکترین شهرهای اسپانیا، ایتالیا، انگلستان، آلمان و دیگر کشورهای فوتبال‌خیز جهان دارای تیم‌های حرفه‌ای و طرفداران پرشمار بومی هستند. در این سوی اما ابعاد هواداری دو تیم تا مقیاس کشوری رشد پیدا کرده. به آسیب‌‌های احتمالی این پدیده اشاره خواهد شد، اما پرواضح است که صِرف وجود این گستر‌ه‌ی عظیم از طرفداران، تا چه حد می‌تواند حساسیت‌زا، چالش‌برانگیز و البته محفلی برای سوء استفاده‌های احتمالی باشد. پایگاه اجتماعی این دو تیم می‌تواند ابزاری برای همان فرآیند «دیده شدن» باشد؛ این بار اما در مدیوم سیاست. که البته به خودی خود موضوع ناپسندی نیست. سیاست، جزء تفکیک‌ناپذیر ورزش در دنیای معاصر است. مشکل اما این‌جاست که سیاست‌مداران ورزش‌دوست ما کوچکترین اطلاعی از قواعد دنیای ورزش ندارند و در این میان تنها احساسات معصومانه‌ی هواداران دست‌مایه‌ای برای رسیدن به اهداف پشت پرده‌ی سیاسی می‌شود. باقی ماجرا را خودتان بهتر می‌دانید.

۳- از دید هواداران: مفهوم «هواداری» در معنای کلی‌اش بسیار زیبا و در عین حال تلخ است. بی‌اغراق می‌توان رابطه‌ی یک هوادار با تیم مورد علاقه‌اش را به یک «ریلیشن‌شیپ» بسیار شخصی توصیف کرد؛ با این تفاوت که هوادار، آگاهانه و به‌گونه‌ای تراژیک گام در یک رابطه‌ی یک‌سویه نهاده است. به این معنا که علاقه‌ی او کوچکترین تأثیری در سرنوشت و عملکرد کلی تیم محبوبش ندارد. یک هوادار واقعی انسانی عاشق‌پیشه است که رنجش و آزرده‌خاطری را به عنوان جزء جدایی‌ناپذیر رابطه‌اش پذیرفته است. او رنجش باخت را قبول کرده تا سرمستی لحظه‌ی پیروزی را تجربه کند؛ بدون آن‌که بتواند کوچکترین دخل و تصرفی در آن داشته باشد و این، شهامت وافری می‌طلبد. طرفداران استقلال و پرسپولیس نیز از این قاعده مستثنی نیستند. چه بسیار اشک‌هایی که از پس شکست‌‌ بر گونه‌‌ها جاری نشده‌اند و چه بسیار لبخندهایی که بر لبان ننشسته‌اند. همچنین نباید فراموش کرد که رجزخوانی و کُری‌های متداول که لازمه‌‌‌ی هرگونه شهرآوردی است، مسلما تأثیری فزاینده بر این اشک‌ها و لبخندها خواهد گذاشت؛ به‌ویژه وقتی‌که حساسیت بازی تا ابعاد ملی بالا رفته باشد. در چنین شرایطی بدیهی است که اهمیت این دو تیم برای هواداران‌شان بسیار فراتر از محدوده‌های فوتبالی باشد.

***

هواداری یک امر دلی ‌است و تحلیل چرایی آن شاید بیهوده‌ترین کار ممکن باشد، اما هنگامی‌که برای پیشرفت فوتبال کشورمان مدام صحبت از الگوبرداری به میان می‌آید، مربی‌های «خارجی» با هزینه‌های هنگفت استخدام می‌شوند و سعی می‌کنیم ساختار باشگاه‌ها و دیگر زیرساخت‌های ورزشی را به استانداردهای بین‌المللی نزدیک کنیم، شناخت الگوهای رایج هواداری نیز جزء حداقل‌ها به‌نظر می‌رسد. همان‌گونه که پیش‌تر ذکر شد مفهوم هواداری در تقریبا همه‌ی کشورهای صاحب فوتبال محدود به قلمرو شهرهاست و این مطلب ارتباطی به قدرت یا لیگی که تیم در آن توپ می‌زند ندارد. در مورد ابرشهرها حتی می‌بینیم که دامنه‌ی این جغرافیا تنگ‌تر می‌شود. چلسی، آرسنال، تاتنهام، فولهام و وست‌هام همگی تیم‌های لندنی لیگ برتر هستند و با این‌وجود پراکنش هواداران هر یک محدود به ناحیه‌های شهری‌ست. آرسنال و تاتنهام، تیم‌های شمال لندن هستند و ورزشگاه‌های اختصاصی‌شان نیز در همان ناحیه قرار دارد. چلسی متعلق به جنوب غرب شهر است و سایر تیم‌ها نیز به همین منوال دامنه‌ی جغرافیایی خاص خود را دارند. البته واضح است که تیم‌های بزرگی چون بارسلونا، رئال مادرید، منچستر یونایتد و … در مقیاس بین‌المللی هواداران بیشماری دارند و تورهای متعددی در نواحی پرطرفدار، مخصوصا جنوب شرق آسیا، برپا می‌کنند. اما در عرصه‌ی داخلی انگشت‌شمارند کسانی که برای مثال اهل رم باشند و هوادار یکی از دو تیم مطرح شهر میلان. قصدم از بیان این نکات مسلما قیاس تطبیقی آن با الگوهای داخلی نیست. بسیار سطحی‌نگرانه است اگر بخواهیم بضاعت و امکانات فوتبال خودمان را با لیگ‌های تراز اولی چون لیگ برتر انگلیس و لالیگا در یک کفه بگذاریم. انگیزه‌ی نوجوانی که در فلان شهر (نه حتی روستا) دورافتاده‌ی سیستان و بلوچستان، ایلام یا دیگر نقاط محروم ایران زندگی می‌کند و پایه‌ای‌ترین امکانات ورزشی نیز برایش یک رؤیا محسوب می‌شود،  چه باید باشد؟… این‌جاست که وجود این دو تیم می‌تواند محرک و معنابخش هستی او تلقی شود. اگر بخواهیم او را با الگوهای خارجی معادل‌سازی کنیم، در زمره‌ی همان هواداران بین‌المللی قرار می‌گیرد؛ چراکه برای او استقلال/پرسپولیس از دنیایی آمده‌اند که کاملا با آن بیگانه است. اما اجازه دهید که این قضیه را به اصفهانی‌ها، اهوازی‌ها، تبریزی‌ها، شیرازی‌ها، مشهدی‌ها و سایر مردمی که تیم‌های ریشه‌دار در شهرشان دارند تعمیم ندهیم. برای اصفهانی‌هایی که پرافتخارترین تیم لیگ برتر را دارند، برای اهوازی‌هایی که فولادش یک‌دوره با اقتدار قهرمان لیگ برتر شده و تیم فراموش‌شده‌ی دیگرش تا پای قهرمانی پیش آمده و برای تبریزی‌هایی که پرشورترین و متعصب‌ترین هواداران فوتبال هستند، طرفداری از تیم‌های پایتخت واقعاً محلی از اعراب ندارد. مسلما قصد بر تعیین تکلیف نیست اما با بیان الگوهای شناخته‌شده و با همین بضاعت کنونی فوتبال کشورمان مشخص است یک‌جای کار می‌لنگد، وقتی‌که یکی از این دو تیم رهسپار دیار حافظ می‌شوند و بیش از نیمی از ورزشگاه به هواداری آن‌ها به‌پا می‌خیزند. چه غم‌انگیز است احساس غربت در میان خودی‌ها. باز هم تأکید می‌کنم که هواداری یک‌نوع دل‌باختگی است و در کار عشق، منطق‌تراشی و توجیه بیهوده می‌نماید. اما باید این واقعیت را پذیرفت که هر پدیده‌ای، حتی عشق، آسیب‌شناسی‌های خاص خود را دارد. حداقل این است که می‌توان درباره‌ی تأثیرات آن‌ صحبت کرد.

فوتبال ما آشکارا یک فوتبال دوقطبی‌‌ست. حتی با این‌که تیمی مثل سپاهان درخشش مداوم در لیگ برتر داشته و در چندسال اخیر تراکتورسازی در حد مدعی ظاهر شده، اما در اصل ِ این دوقطبیت تغییر چندانی حاصل نگردیده است. چراکه عملاً می‌بینیم قدرت و موفقیت تیم‌ها نمود چندانی در پوشش خبری و تبلیغات پیرامون آن‌ها ندارد. سپاهان قهرمان می‌شود، اما این قضیه هیچ‌گونه تأثیری در روند کلی لیگ بعدی ایجاد نمی‌کند. هم‌چنان بیشترین انرژی‌ در جراید حول محور استقلال و پرسپولیس می‌چرخد. ذوب آهن با شایستگی به فینال لیگ قهرمانان آسیا می‌رسد اما پوشش تبلیغاتی پیرامون آن بسیار حقیرانه صورت می‌گیرد. فکر نمی‌کنم نیاز به استدلال آوردن باشد که اگر چنین موفقیت مشابهی برای یکی از دو تیم پایتخت تکرار می‌شد چه کارناوالی به راه می‌افتاد. سلسله اتفاق‌ها در لیگ ایران بازخور ندارد. مثل یک سیکل بسته می‌ماند. درصورتی‌که می‌بینیم منچسترسیتی پس از یک‌بار قهرمان شدن در فصل پیش لیگ انگلستان، اکنون درصد قابل توجهی از اخبار و حواشی را به خود اختصاص داده است. این صحبت‌ها را نباید با فریادهای برابرخواهانه‌ی توده‌های چپ‌گرا اشتباه گرفت، خیر! صرفِ دوقطبی بودن فوتبال در یک کشور هیچ‌گونه ایرادی ندارد. در لالیگای اسپانیا، بارسلونا و رئال سالیان سال است که یکه و تنها خودنمایی می‌کنند. اما این دوقطبیت در آن‌جا بر پایه‌ی زیرساختارهای مناسب شکل گرفته است. حضور این دو تیم مانعی بر بسته‌شدن چشم‌ها بر سایر اتفاقات نیست. اوج‌گیری والنسیا در سالیانی نه‌چندان دور، آشکارا بر جایگاه بارسلونا سایه می‌اندازد و افول نسبی آن را پررنگ می‌کند. این پتانسیل در لیگ‌های پویا وجود دارد. اما در لیگ ایران که همه‌ی کنش‌هایش حول حاشیه‌های دست‌چندم بازیکنان پایتخت و مصاحبه‌ها و رفتارهای بعضا بچه‌گانه‌ی آن‌ها می‌چرخد، هر چیز دیگری طبعا در اولویت دوم قرار می‌گیرد. و این قضیه عمیقا آسیب‌رسان است. همین قضیه است که باعث می‌شود هنگام اعلام فهرست اعضای تیم ملی، نخستین واکنش‌ها «تعداد» سرخ‌پوشان و آبی‌پوشان پایتخت باشد و این‌که چرا از یکی ۵ بازیکن دعوت شده و از دیگری ۶تا. حال در این میان جایگاه جوانی که تمام فصل با کیفیت بالا در تیمی دیگر توپ زده، نادیده گرفته می‌شود. استقلال و پرسپولیس لازمه‌ی «پروپاگاندا» هستند. در هر کشوری معادل آن‌ها وجود دارد. اما مشکل اساسی جایی‌ست که این تبلیغات بیش از حد جدی گرفته شود. مشکل این‌جاست که غالب خروجی‌های ملی‌مان را در این دو تیم بیابیم درحالی‌که چشممان را بر دیگر استعدادها بسته باشیم. و بیایید رک باشیم، آخرین باری که یک بازی زیبا از این دو تیم دیده‌ایم کی بوده است؟

این نوشته مسلما نه مبنای انگیزش تغییر رویه‌ای خواهد بود و نه اساسا به چنین قصدی نگارش یافته است. همواره سعی بر آن بوده تا احترام به انتخاب‌های شخصی، فراتر از هرگونه ادعا، مبنای فکری نگارنده باشد. بلکه ماهیت و چیستی «هواداری»، به‌ویژه در مورد محبوب‌ترین تیم‌های کشورمان، نقطه‌ی تمرکز این بحث بوده است تا شاید پرسش‌های پیرامون آن، مفهوم هواداری را از ورطه‌ی ناخودآگاه‌، به سوی خودآگاه‌‌‌مان بکشاند.

 

۲ دیدگاه

  1. محسن مطلب‌زاده

    ۱۱/۱۰/۱۳۹۱, ۰۳:۱۷ ب.ظ

    امان از این هیاهوی‌های پوچ رسانه‌ها که فقط به خاطر به منافع خودشان مدام و مدام این بادکنک دوقطبی را بیشتر باد کردند.

    پاسخ دادن

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد