نگاهی دوباره به «قوی سیاه»

قضاوت در مورد آخرین ساخته‌ی آرنوفسکی ساده نیست. قوی سیاه از برخی جنبه‌ها جزو بهترین‌های اوست و از جهاتی دیگر ضعیف‌ترین فیلم او محسوب می‌شود.

جوهره‌ی فیلم‌های آرنوفسکی، تنهایی و کمال‌گرایی انسان است. در پی (π) کمال‌گرایی و میل به کشف راز هستی، شخصیت اصلی را به تنهایی سوق می‌دهد. در مرثیه‌ای بر یک رؤیا، پیرزن از فرط تنهایی و بی‌کسی با خود می‌پندارد که با رژیم سخت و به تبع آن خوش‌اندام شدن می‌تواند در یک برنامه‌ی تلویزیونی حضور یابد و توجه دیگران را به خود جلب کند. در چشمه کمال‌گرایی، میل به جاودانگی و تلاش مستمر برای رسیدن به آن موجب می‌گردد تا شوهر اندک فرصت باقی‌مانده برای انس با همسرش را از دست دهد. در کشتی‌گیر تنهایی و طرد‌شدگی کشتی‌گیر سال‌خورده، مجدداً او را به تشک کشتی بازمی‌گرداند.

به‌طور کلی می‌توان ادعا کرد که در فیلم‌های آرنوفسکی گاه کمال‌گرایی موجب تنهایی انسان‌هایش می‌شود (پی و چشمه) و گاه برعکس؛ تنهایی موجب کمال‌گرایی جنون‌آمیزانسان‌هایش می‌شود (در مرثیه‌ای بر یک رؤیا و کشتی‌گیر)… آرنوفسکی در آخرین اثرش نیز به این مفاهیم مورد علاقه‌اش می‌پردازد اما تفکیک علت و معلولی آن‌ها در این پیچیده‌ترین اثر سازنده غیر ممکن می‌نماید؛ چراکه این مفاهیم در هماهنگی با پیچیدگی اثر، به‌شدت درهم‌آمیخته‌اند.

بهترین واکاوی مفهوم «کمال» در همین اثر آخر شکل می‌گیرد؛ چراکه تنها در قوی سیاه است که کمال‌گرایی شخصیت اصلی به سرانجام می‌رسد و او به خواسته‌ی آرمانی‌اش می‌رسد؛ گرچه بسیار کوتاه و با پرداخت بهایی گزاف. در این اثر تصویری از کمال ارائه می‌شود که جای تأمل دارد: دست‌یابی به کمال، هنگامی محقق می‌شود که خیر مطلق و شر مطلق هم‌زمان در وجود یک نفر جای گیرد. ولی آیا این ممکن است؟ آیا تضاد و کشمکش حاصل از این هم‌نشینی فرد را متلاشی نخواهد کرد؟ با دیدن فیلم و سرانجام تلخ نینا (ناتالی پورتمن) پاسخ پرواضح است. بدین ترتیب رسیدن به کمال محال است چراکه هم‌نشینی خیر مطلق و شر مطلق محال است. از این منظر قوی سیاه نسبت به دیگر آثار سازنده‌اش کمی جلوتر قرار می‌گیرد چراکه تصویر کامل‌تری از دغدغه‌ی همیشگی سازنده‌اش به نمایش می‌گذارد. شاید آرنوفسکی قصد رهایی از این دغدغه‌ را داشته و به‌همین جهت چنین تصویری از کمال ارائه داده است.

قوی سیاه از این جهات فیلم خوبی‌ست: از عهده‌ی مفاهیمی که قصد پرداخت به آن‌ها را دارد برمی‌آید، بسیار یک‌دست، هارمونیک و خوش‌ساخت است، تنش و هیجان‌اش کاذب نیست و در سرتاسر فیلم جاری‌ست، بازی بازیگرش در حد کمال است، تصویر قابل تفسیری از انتظارات جامعه‌ی امروزی و کمال‌گرایی در آن ارائه می‌کند، تصویری واقعی از دنیای نمایش و بازیگری عرضه می‌کند و… اما یک سؤال اساسی‌ که در برخورد با این فیلم مغفول مانده این است که آیا این فیلم به‌سان فیلم‌های اولیه‌ی سازنده‌اش (خصوصا دو فیلم نخست و با تخفیف فیلم سوم‌اش) از اصالتی قابل تشخیص برخوردار است؟

فیلم‌های اولیه‌ی آرنوفسکی آوانگارد و اصیل بودند. فضای منحصربه‌فرد و ویژگی‌های به‌خصوصی داشتند به شکلی که با دیدن‌شان به‌راحتی قابل تشخیص بود که سازنده‌شان آرنوفسکی‌ست. بارزترین خصیصه‌ی این فیلم‌ها همان فضای متفاوت‌شان بود که قسمت اعظمی از این فضاسازی مرهون تصویربرداری نوینِ آن‌ها بود و خصیصه‌ی دیگر پلان‌های کوتاه منقطعی بود که از کنارهم قرار گرفتن‌شان مجموعه تصاویری دیدنی به‌وجود می‌آمد و این مجموعه‌ تصویر کوتاه، بطور متناوب در اثنای تصاویر فیلم قرار می‌گرفت (قرص خوردن شخصیت اصلی در پی یا استعمال مواد مخدر در مرثیه‌ای بر یک رؤیا). جدا از موارد مذکور، آرنوفسکی در سه فیلم اولش، در نوشتن فیلمنامه نقش داشته و احتمالاً این ویژگی‌های تألیفی به حضور او در شکل‌گیری فیلمنامه هم مربوط می‌باشد. کشتی‌گیر چهارمین فیلم آرنوفسکی‌ست و نخستین فیلمی‌ که او در فیلم‌نامه‌اش مشارکتی نداشته. تشخیص این‌که کشتی‌گیر فیلی از آرنوفسکی‌ست خیلی راحت نیست. دیگر از آن ویژگی‌های منحصر به‌فرد خبری نیست. تنها قسمتی در فیلم که ممکن است آشنا به‌نظر رسد موسیقی کلینت منسل (هم‌کار همیشگی آرنوفسکی) است. کشتی‌گیر گرچه ویژگی‌های تألیفی فیلم‌های قبلی آرنوفسکی را ندارد ولی همچون دیگر فیلم‌هایش بسیار خوش‌ساخت است و بسیار بی‌رحمی‌ست به بهانه‌ی فقدان اصالت همیشگی فیلم‌های قبلی به کشتی‌گیر انگ جعلی بودن و تقلیدکاری، بزنیم.

آرنوفسکی در قوی سیاه هم در فیلم‌نامه مشارکت نداشته و همچنان عمداً یا سهواً از ویژگی‌های آشنای فیلم‌های اولیه‌اش دوری می‌کند. شاید تنها راه برای پی بردن به حضور آرنوفسکی در قوی سیاه این باشد که کشتی‌گیر را به دقت دید و از شباهت‌های این دو فیلم به حضور آرنوفسکی پی برد. غرض از این ردیابی‌ها تنها تأکید بر فقدان ویژگی‌های منحصربه‌فرد و دنیای اصیل فیلم‌های اولیه‌ی آرنوفسکی‌ست. از این منظر قوی سیاه حتی چند پله عقب‌تر از کشتی‌گیر قرار می‌گیرد؛ چراکه علاوه براین‌که حضور آرنوفسکی و دنیای اصیل‌اش در فیلم به‌سختی قابل ردیابی‌ست، می‌توان با دقت در فیلم، تقلید آن از آثار مهجور هنری را به‌وضوح دید. قوی سیاه، ارزش‌هایش را از سه فیلم دیگر وام گرفته: معلم پیانو (هانکه)، بلوار مالهلند و امپراطوری درون (دیوید لینچ)… جنس کمال‌گرایی نینا، خود ویرانگری‌اش و رابطه‌ با مادرش از معلم پیانو گرفته شده. حتی فرجام تلخ نینا بی‌شباهت به پایان تکان‌دهنده و فراموش‌نشدنی ایزابل هوپر نیست. رابطه‌ی نینا و لیلی از رابطه‌ی عمیق و چند‌وجهی دو شخصیت اصلی بلوار مالهلند اکتساب شده (به صحنه‌ای که نینا روی سِن متوجه رابطه‌ی لیلی با شریک رقص‌اش می‌شود توجه کنید و این صحنه را با صحنه‌‌ای از بلوار مالهلند که نائومی واتس نظاره‌گر معاشقه‌ی لورا هرینگ و کارگردان است، مقایسه کنید؛ واقعا که در این صحنه تقلید به نهایت خودش می‌رسد).و در نهایت خط اصلی داستان فیلم- دختری که برای رسیدن به نقشی مهم و موفقیت در دنیای چندلایه‌‌ی بازیگری دچار مشکلات پیچیده‌ی روانی می‌شود- آشکارا از امپراطوری درون اقتباس شده است. حال پیچیدگی جاری در امپراطوری درون را با پیچیدگی قوی سیاه مقایسه کنید. کدام‌یک به معنای واقعی پیچیده است؟ کدام‌یک بیننده را در هزارتوی ذهن شخصیت اصلی‌اش رها می‌کند و پازلی می‌چیند که نظم دادن به آن محال است؟ کدام‌یک تصویری دقیق‌تر، قابل تفسیرتر و مبهوت‌کننده‌تر از ذهن انسان را به نمایش می‌گذارد؟ امپراطوری درون یا قوی سیاه؟… قوی سیاه گرچه فیلم بسیار خوش‌ریتم و خوش‌ساختی‌ست اما درنهایت نسخه‌ی جعلی و پر زرق‌وبرق دنیای یگانه‌ی مؤلفانی همچون لینچ و هانکه است.

 

6 دیدگاه

  1. محمد فیروزابادی

    10/18/2012, 12:10 ق.ظ

    با درود
    از اینکه گفتید خیر شر نمی تونه تو یک کالبد کنار هم قرار بگیره دلیل خاصی داری
    یا نه
    اگر دلیلش رو بیان کنید ممنون می شم ؟

    پاسخ دادن
  2. مرتضی مؤمنی

    10/18/2012, 02:54 ب.ظ

    از منظری، کمال هنگامی حاصل می‌شود که همه‌ی صفات موجود در یک شخص جمع گردد اما مشکل اینجاست که بسیاری از صفات در تضاد با یکدیگر قرار دارند(بعنوان مثال و به‌طور کلی، خیر و شر را میتوان در نظر گرفت) و این تضاد و کشمکش متعاقب‌اش ماهیت فرد را نابود می‌کند. دقیقا مانند همان چیزی که بر سر نینا می‌اید. تضاد همیشه کشمکشی را در پی خواهد داشت. خیر و شر بایکدیگر در تضاد هستند پس نزدیکی این‌دو، کشمکش و نبردی را در پی خواهد داشت. همیشه همینطور بوده از هابیل و قابیل تا… البته احتمالا در گذشته تشخیص این‌دو از یکدیگر در مقایسه با امروز راحت‌تر بوده.
    امیدوارم این جملات مذکور، انتظار شمارا بر آورده کند.

    پاسخ دادن
  3. سعید بدیری

    10/21/2012, 12:38 ق.ظ

    فکر میکنم فیلم بیشتر از آنکه از “امپراتوری درون مرزی” متاثر باشد, یک نسخه ی امروزی از فیلم “کفش های قرمز” ساخته ی مایکل پاول و امریک پرسبرگر است.
    اما در مقایسه ی میان “قوی سیاه” و “امپراتوری…” بی شک قوی سیاه فیلم بهتری است از فیلم عنان گسیخته ی لینچ.

    پاسخ دادن
  4. مرتضی مؤمنی

    10/21/2012, 06:04 ب.ظ

    “قوی سیاه” در گونه‌ی خودش بر اساس معیارهای تجاری ساخته شده و به‌همین دلیل با مذاق اکثر بیننده‌ها سازگار هست. “امپراطوری درون” فیلمی‌ست هنری که ذهنیت سازنده‌اش را نشان می‌دهد و از برخی جهات می‌توان گفت نمونه فیلمی‌ست که لینچ همیشه در پی ساختن‌اش بوده. عنان‌گسیختگی جزو ویژگی‌های فیلم محسوب می‌شود چرا که فیلم درباره ذهن انسان معاصر است؛ ذهنی که اغتشاش با آن آمیخته می‌گردد. گرچه تماشای امپراطوری درون راحت نیست اما فیلمی‌ست یگانه که پر است از خلاقیت، فکر نو و کارگردانی متفاوت. همانطور که در متن هم ذکر شده قوی سیاه فیلمی خوش‌ساخت و خوش‌ریتم است و معیار اکثر مخاطبان هم همین ویژگی‌ست. این در حالیست که لینچ عمدا از این ساختار و ریتم فاصله می‌گیرد تا ذهنیات‌اش را به نمایش گذارد و به دنیای خود وفادار بماند.

    پاسخ دادن
  5. سعید بدیری

    10/22/2012, 12:56 ق.ظ

    دلیل آنکه گفتم “امپراتوری…” عنان گسیخته است این بود که همه ی آن ایده های خلاقانه و دیوانه وارش را به همراه نوعی ذوق زدگی از طرف فیلمساز با ربط و بی ربط به فیلم اضافه می کند و آن را اشباع می کند و تماشایش را به تجربه ای ملال آور تبدیل می کند.این دیگر ربطی به اغتشاشات ذهنی انسان معاصر ندارد که اگر این طور بود “بزرگراه گمشده” هم فیلم بدی بود در حالی که ابدا اینطور نیست.”بزرگراه گمشده” همه ی آن دیوانه بازی ها,بازیگوشی ها و خلاقیت های لینچ را دارد و حاصل کار شاهکاری در سینمای معاصر است که می توان بارها و بارها آن را دید.”بزرگراه…” همه ی پیچیدگی ذهن انسان معاصر را درقالب فرمی جذاب,حساب شده و نامحدود عرضه می کند در حالی که “امپراتوری…” به رغم آنکه امضای لینچ را در پای خود دارد سرشار از ذوق زدگی / بی حوصلگی ست.
    در کل به نظرم “امپراتوری…” فیلمی شخصی و به دور از سینمای بدنه ای اما ضعیف است و “قوی سیاه” با اینکه نشانی از فیلمساز را برخود ندارد و وابسته به قراردادهای ژانر است اما فیلم خوبی ست.

    پاسخ دادن

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد