چند شعر سپید

 

 

 

 

 

 

محمد حسینی مقدم

 

 

 

 

این سطر اول نیست

این رج اول است

که می بافم

سیاهی موهایم را

به سیاهی بختم

که آن طرف اتاق نشسته

و با تمام پدرهای دنیا

سیگار می کشد

کوچه ها رمقی برای دویدن ندارند

و چشم های من

فقط مسیر اسلیمی ها را بلد هستند

.

نمی شود فرار کرد

از همه ی چشم های

             چشم های

             رکیک ساقی محل

که پشت سرت دودو می زنند

وقتی که بدنت

از تعارف شدن تلخی چای برمی گردد

نمی شود فرار کرد

از کدام زندانی که گره ات می زند

 به کدام زندانی که

دیوارهایی از گل دارد

و گل هایی از پشم و ابریشم

و دارهایش ایهام جمله هایت هستند

.

من

خانه های بدون قالی را

دیدم

در ته مانده های چای نخورده ات

و ساقه های اسلیمی شکسته بودند

و ساقی محل شکسته بود مثل…

و خوابم ترک برداشت

وقتی که همه پدرهای دنیا

خرناس کشیدند

غلت زدند

و دوباره خرناس کشیدند

دنیای تکراری را

با کدام جان نمانده تغییر بدهیم

وقتی که هنوز

به رج آخر نرسیده

به سطر آخر می رسیم.

 

***

طاهره کوپالی

بچه تر که بودم ۱
دلم می خواست دنیا را عوض کنم ۲
بچه های زیادی را می شناختم:  بچه های زیادی با صورتی آلبالویی
تو، یا هر اسم دیگری
ما سرخپوست صدایشان می کردیم
با تفنگم سرخپوست های زیادی را کشته ام
می خواستم آنقدر درخت آلبالو داشته باشم   -که همه ی کمپوت۳ها را خاک کردم-
تا بچه های بیشتری سرخپوست۴ باشند
تمام روز
به هسته ای فکر کردم
که دنیا را عوض می کند
به چیزی مثل توپ یا غمگین تر
که می توانست پنجره ای را کور کند
غلط نامه:
۱- بچه که بودم
دیگر نمی شود
۲- عوض کنم
رنگ کنم
۳- کمپوت
مین
۴- سرخپوست
سرخپوش
 
 
 

 

 

 

***

مریم سعیدی

تف بیندازم دوباره به کودکی ام

که چند ساله است من چندساله شدم

کارم را خراب کنم که آب از سرش گذشت

لنگ ِ کفش کی  را بگیرم به این قصه بکشم

آب دماغم یخ بزند سگ لرزه زیر برف راه بروم

خیس شلواری شود که مارک جانسون را می پرستیدم

زیر باران منتظر ایستگاه نشستم که شاید اتوبوس از عرض خیابان رد شود

که هوا بالای پل خودکشی کند

شاید از خط عابر پیاده رد نشود

به خیلی چیزها فکر کردم

خیلی کم سن وسال بودم

حتی از کودکی ام کوچکتر

فقط چندساله بودم که شاعر شدم!

 

***

 

این نوشته را به بالاترین بفرستید : Balatarin

facebook این نوشته را در فیس بوک خود با دیگران شیر کنید

۱ دیدگاه

  1. سمانه حسینی — شهریور ۲۵, ۱۳۸۸ #

    آقای کاظمی
    کار بسیار جالبی بود

دیدگاه خود را بنویسید