نگاهی به سینمای آلخاندرو گونزالس ایناریتـــو

, , ۱ دیدگاه

همواره و در اکثر برخوردها با سینمای آلخاندرو گونزالس ایناریتو، به‌خصوص در سه فیلم اول او که با همکاری گیلرمو آریاگا ساخته شد، اولین نکته‌ای که به آن اشاره می‌شود شیوه‌ی روایت غیر خطی و شکست توالی زمان و مکان است. چنین شیوه‌ای اگرچه در سال‌های نسبتاً دور، در آثاری مثل «برش‌های کوتاه» ساخته‌ی رابرت آلمن نمود داشته اما از دهه‌ی نود و در آثار فیلم‌سازانی نظیر کوئینتین تارانتینو نمود بیشتری پیدا کرد و سال‌ها بعد کریستوفر نولان با شاهکارش ممنتو و ایناریتو و آریاگا با نوآوری‌های خاص خودشان شیوه‌ی روایت غیر خطی را به شیوه‌ای کاملاً شناخته شده در سینمای جهان تبدیل کردند. شیوه‌ی روایت در آثار این فیلم‌ساز اگرچه برای طرفداران شیوه‌های متفاوت در داستان‌گویی جذاب‌ است اما حداقل در مورد ایناریتو و سینمایش منجر به کم‌رنگ شدن ویژگی‌های دیگر ایناریتو شده‌ است. همین مسئله انگیزه‌ی نوشتن این مطلب شد. در مورد سینماگر دغدغه‌مند و اندیشمندی همچون ایناریتو کمی بی‌انصافی‌ است که جدا از تلاش‌های به ثمر نشسته‌اش به همراه آریاگا در مورد شیوه‌های مختلف روایت، سایر ویژگی‌های سینمای او را نادیده بگیریم. در این نوشتار سعی شده برخی از جنبه‌های مختلف آثار او مورد بازخوانی قرار گیرد:

تصادف: در هر چهار فیلم ایناریتو و در هسته‌ی مرکزی آن‌ها، یک تصادف وجود دارد. (واژه‌ی تصادف را نه به معنای رایج آن، بلکه به مثابه واقعه‌ای پیش‌بینی‌ناپذیر و غیر‌منتظره در نظر بگیرید). بحران در آثار ایناریتو همواره غیر‌منتظره شکل می‌گیرد. در جایی که انتظارش را نداریم و تاثیر این تصادف بر زندگی آدم‌های ایناریتو پیش‌برنده‌ی درام در آثار اوست. ایناریتو اعتقاد دارد با تمام باورهایی که در مورد جبر و اختیار وجود دارد ضلع سومی هم باید به این دو کلمه‌ی همیشه مناقشه‌برانگیز اضافه کرد. این‌‌که آدم‌ها بدون آن‌که خودشان متوجه باشند روی زندگی همدیگر تاثیر می‌گذارند. شاید چنین دیدگاهی را باید در امتداد نگاه تقدیرگرایانه‌ی او توضیح داد. ایناریتو در فیلم‌هایش نشان می‌دهد چیزی که ما به عنوان تقدیر به آن استناد می‌کنیم نتیجه‌ی اراده‌ای دیگر در مکان و زمان دیگری است. همانند تئوری اثر پروانه‌ای که ادوارد لورنتس به‌صورت علمی و با کمک از علم ریاضی به دنیا ارائه کرد و اعتقاد داشت مثلا بال زدن یک پروانه در شرایط جغرافیایی و جوی خاص در مشرق زمین می‌تواند باعث بوجود آمدن طوفانی سهمگین و ویران کننده در مغرب زمین شود. اهمیت نکته‌ای که به آن اشاره کردم در این‌جاست که عنصر تاثیر‌گذار و عنصر تاثیرپذیر از چرایی چنین تاثیری بی‌خبرند و همین بی‌خبری دستمایه‌ی ایناریتو و آریاگا در پروراندن «عشق سگی»، «۲۱گرم» و «بابل» شد. در عشق سگی اوکتاویو در پی فرار از دست رفقای جاروچو به ماشین والریا می‌کوبد و زندگی او را برای همیشه تغییر می‌دهد. در ۲۱گرم جک جردن همسر و دو دختر کریستینا را زیر می‌گیرد و باعث مرگ آن‌ها می‌شود و جدا از تاثیرش روی زندگی کریستینا باعث پیوند قلب به پل می‌شود. در بابل پدر چیکو دختر کر و لال ژاپنی، اسلحه‌ای به یک مرد عرب هدیه می‌دهد و همان اسلحه باعث زخمی شدن سوزان و در نهایت کشته شدن نوجوانی بی‌گناه می‌شود. در بیوتیفول، اوکسبال در پی آگاه شدن از مرگ محتومش، مانع از مهاجرت همسر دوستِ از‌دست‌رفته‌‌‌اش به زادگاه خود می‌شود. اما این‌ها تمام موضوع نیستند. ایناریتو و آریاگا هوشمندانه این تاثیرات را در بستر دنیایی که آفریده‌اند، تعریف می‌کنند. در نظر بگیرید مثلا اگر در بابل، مسئله‌ی درگیر بودن دنیا با مسئله‌ی تروریسم را حذف کنیم احتمالاً اتفاقات بعد از تیراندازی به سوزان، شکل دیگری به خود می‌گرفت. هوشمندی ایناریتو این‌جاست که از شناخت دقیق و شگرفش از دغدغه‌ها و مسائل و دل‌واپسی‌های آدم‌هایش در راستای تعریف کردن قصه‌هایش سود می‌جوید و مخاطب را همراه و هم‌دل با قهرمان‌های مصیبت دیده‌اش می‌کند. تاثیرگذاری اثری همچون بیوتیفول از این‌جا ناشی می‌شود که اوکسبال دقیقاً و در اوج گرفتاری و مشکلاتی که با خانواده و اطرافیانش دارد، متوجه بیماری سرطانش می‌شود و باعث همذات‌پنداری هرچه بیشتر بیننده می‌شود. فکرش را بکنید مثلاً اگر کوبال شغل درستی داشت و همسرش آدم موجهی بود و زندگی‌اش روبراه بود. در آن‌صورت قطعاً مرگش چنین تاثیر هولناکی روی بیننده نمی‌گذاشت. می‌خواهم بگویم تصادف و اتفاق در اوج پیش‌بینی‌ناپذیری و غیرمنتظره بودن تعریف می‌شوند و اضطراب و دل‌شوره‌‌ی ناشی از آن که سراغ آدم‌های ایناریتو می‌آید و ما را هم به عنوان بیننده تحت تاثیر خود قرار می‌دهد، از دل همین غیرمنتظره بودن به‌وجود می‌آید. در ۲۱گرم و در روز تصادف، کریستینا زودتر از خواهرش استخر را ترک می‌کند تا زودتر به خانه و خانواده‌اش برسد و جک جردن هم عجله دارد چون در خانه‌ برایش  تولد گرفته‌اند و تصادف مرگبار جک و خانواده‌ی کریستینا در چنین شرایطی رخ می‌دهد و این تضاد است که واقعه را چنین دهشتناک جلوی چشممان ترسیم می‌کند.

باور و ایمان: همین غیرمنتظره بودن اتفاقاتی که در زندگی آدم‌های ایناریتو نمود عینی کاملی دارد، بر باورها و اعتقاداتشان تاثیر مستقیمی می‌گذارد که بهترین نمونه‌اش را باید در زندگی جک جردن فیلم ۲۱گرم جستجو کرد. جک خلافکاری‌است که تحت تاثیر یک مبلغ مذهبی راه رستگاری در پیش گرفته و هر اتفاق خوبی که برایش می‌افتد را به حضرت عیسی (ع) نسبت می‌دهد. او در باشگاهی که به اصطلاح پاتوقش است، به جوان به‌ظاهر شروری می‌گوید که اراده و خواست خداوند به حدی‌است که از حرکت یک تار موی انسان نیز آگاهی دارد. اما بعد از تصادف نظر دیگری دارد. به این گفتگوها دقت کنید:

جان: جک، عیسی نیومد ما رو از رنج رهایی بده. اون اومد تا قدرت رویارویی با رنج رو به ما بده.
جک: اون این رنج رو برای من می‌خواست

جان: هیچ ربطی به عیسی نداره. اون فقط یک تصادف بود

جک: نه تصادف نبود. عیسی من رو انتخاب کرد

جان: از عیسی طلب بخشش کن

جک:اگه تصادف بوده چرا تقاضای بخشش کنم؟

جان: چون اگه تقاضای بخشش نکنی میری جهنم

جک: جهنم این‌جاست.

و ایناریتو با چنین گفتگویی بر ناپایداری جهان و هر چه در آن هست صحه می‌گذارد. از طرفی خود کریستینا در اوایل فیلم، ظاهرا در بین گروهی مشاور اعتراف می‌کند که اعتیاد به مواد مخدر داشته و بعد از تولد اولین فرزندش تغییر کرده و آدم دیگری شده‌است. اما بعد از تصادف دوباره به استفاده از مواد رو می‌آورد تا جایی‌که در اواخر فیلم به‌خاطر مقدار زیاد موادی که در خونش است، قادر به اهدای خون به پل نیست. ایمان بشر را همواره به محکم بودن و غیر قابل نفوذ بودن نسبت داده‌اند اما ایناریتو در نگاه به شدت رئالیستی‌اش، پرده از ضعف‌های آدم‌های برگزیده‌اش برمی‌دارد. از دیدگاه ایناریتو و آریاگا اخلاق و ایمان سخنانی نیست که به راحتی تنها از دهان خارج شوند. آن‌ها اعتقاد دارند که اخلاق و ایمان و اعتقاد را بایستی در بستر خود زندگی و فاجعه تعریف کرد. جک و کریستینا در انتهای فیلم که کنار پنجره نگاهشان به هم گره می‌خورد، دیگر آن آدم‌های اول فیلم نیستند. دریافتشان از غم وشادی و زندگی و مرگ، به کلی تغییر کرده و حالا زمان آن است که به زندگی جدیدشان پای ‌گذارند. کریستینا انتظار بچه‌ای که  از پل خواهد داشت را می‌کشد و جک در تاریکی به خانه‌اش بازمی‌گردد. در بیوتیفول و در سکانس ابتدایی کوبال به دخترش می‌گوید که صدای اعماق اقیانوس در کودکی‌اش او را می‌ترساند. اما او را بعد از مردنش می‌بینیم که از دنیای تازه‌ و غریبی که به آن پاگذاشته واهمه‌ای ندارد. و یا مثلا در فیلم بابل، ریچارد از تیرخوردن همسرش ترسیده و احتمال تروریستی بودن قضیه این اضطراب را تشدید می‌کند. انگار در سرزمینی گرفتار شده که آدم‌هایش منتظر کشتن او و همنوعانش هستند. حتی سوزان جایی از سالم نبودن یخی که ریچارد در لیوانش ریخته می‌گوید و آن‌را بیرون می‌ریزد اما هرچه بیشتر پیش می‌رویم قضیه شکل معکوس به‌خود می‌گیرد تا جایی‌که ریچارد از نگرفتن پول توسط آن مرد عرب در قبال کمک‌هایی که به او و زنش کرده متعجب می‌شود و این اتفاق در زمانی می‌افتد که همسفران و هموطنان ریچارد او را در مقابل مشکلی که برایش بوجود آمده، تنها گذاشته‌اند.

عدم ارتباط به عنوان معضل بزرگ دنیای امروز : در جهانی پر از مرز زندگی می‌کنیم. مرزهای جغرافیایی و فرهنگی و ایدئولوژیک. جهانی که در هرگوشه‌اش جنگی‌است و مردمانش گویی در سوء تفاهم‌های دائمی زیست می‌کنند. هر روز آدم‌های بی گناه در چهارگوشه‌ی دنیا جان می‌دهند بدون آن‌که حتی دلیلش را بدانند. در چنین جهانی‌است که ایناریتو از رنجی که آدم‌ها از این سوء تفاهم‌ها می‌کشند سخن می‌گوید. ایناریتو آگاهانه و در اغلب آثارش با کنار هم قراردادن طبقات مختلف یک اجتماع که هم در زبان و هم به لحاظ فرهنگی و تاریخی تفاوت‌های آشکاری با یکدیگر دارند، این عدم ارتباط و مشکلاتی که برایشان به ارمغان می‌آورند را هشدار می‌دهد. اجتماع کارگران نگون‌بخت چینی و سیاه پوستانی که در زیر سایه اوکسبال که خودش آدم نگون‌بختی ‌است در بیوتیفول و ریچارد و همسفران آمریکایی‌اش در برابر مردم عرب زبان مراکش در بابل و تقابل آملیا و برادرزاده‌اش با ماموران کنترل مرز مکزیک و امریکا نمونه‌هایی از این دست هستند. در بابل این عدم ارتباط وجه پررنگ‌تری به‌خود گرفته و ایناریتو از وجه جهان شمولی چنین معضلی در خلق درامش بهره جسته‌است. چیکو دخترک کر و لال ژاپنی در بابل، به‌دلیل عدم توانایی در ارتباط برقرار کردن با دیگران از زنانگی‌اش استفاده می‌کند و خودش را عرضه می‌کند. آملیا به خاطر ملیتش برای همیشه از ورود به خانه ریچارد و کاری که به آن احتیاج دارد محروم می‌شود و احمد به‌خاطر سوء تفاهمی که در مورد تروریست بودن قضیه تیراندازی به سمت اتوبوس توریست‌ها وجود دارد کشته می‌شود. البته در آثار دیگر ایناریتو هم می‌توان چنین مولفه‌ای را ردیابی کرد. در ۲۱گرم ارتباط معنوی جک با حضرت مسیح(ع) به‌دلیل تصادف گسسته می‌شود. یا مثلاً در بیوتیفول رابطه‌ی گسسته‌ی اوکسبال با همسر بی بند و بارش پذیرش مرگ و بی سرپرستی او را برایش سخت‌تر می‌کند. البته ایناریتو قبلاً و در مصاحبه‌ای اعتراف کرده که بسیاری از معضلات این چنینی را قبلاً خودش شخصاً تجربه کرده و در واقع اعتقاد دارد چیزی که سیاستمداران دنیا به‌نام قانون و حفاظت از مملکت خودشان به خورد مردم می‌دهند همواره راه حلی انسانی نیست.

کارگردانی: حالا و پس چهار فیلمی که ایناریتو ساخته به‌راحتی می‌توان او را کارگردانی صاحب سبک به لحاظ استفاده از نوع خاصی از دوربین روی دست و بازی گرفتن و روش تقطیع پلان‌های آثارش ردیابی کرد. او به همراه فیلمبردار صاحب سبک و همیشگی‌اش یعنی رودریگو پریتو، سبک بصری ویژه‌ای برای فیلم هایش برگزیده که به‌راحتی می‌توان حضور او را از دل تصاویر فیلم‌هایش تشخیص داد. تصاویر غالباً چرک و نورپردازی‌های اغراق آمیز به لحاظ شدت نور و لرزش‌های دوربین که در نماهای نزدیک بیشتر خودشان را نشان می‌دهند از ویژگی‌های فیلمبرداری آثار اوست. فیلمبرداری پریتو در برخی جاها به قدری نرم و سیال است که در برخی جاها به سختی می توان جای کات‌ها را تشخیص داد. ایناریتو و پریتو از لرزش‌های دائمی دوربینشان در جهت القای حس ناپایداری زندگی که ایناریتو عمیقاً به آن اعتقاد دارد سود می‌جویند. پس به روال معمول استفاده از این تکنیک صرفاً برای ایجاد تنش نیست. در ۲۱گرم پلان/سکانسی محشر وجود دارد که حیف است در این‌جا به آن اشاره نکنم: کریستینا به محل تصادف همسر و فرزندان فقیدش می‌رود و دوربین پریتو در حالتی لرزان دوبار دور کریستینا می‌چرخد و تنهایی و بی‌پناهی او را که دستانش را در آغوش کشیده و لرزش خفیف ولی محسوسی دارد را به موجزترین و بهترین شکل ممکن تصویر می‌کند. یا مثلا نماهایی که در ۲۱گرم و بیوتیفول و عشق سگی از لابلای شاخه‌‌‌‌‌‌‌‌های درختان گرفته که نور خورشید از بین آن‌ها می‌درخشد و باز در راستای همان تضاد و بی‌ثباتی زندگی آدم‌های ایناریتو (همه‌ی ما) است و حال و هوایی عارفانه دارد. هم‌نشینی غم و شادی و زندگی و مرگ را ایناریتو در استفاده خلاقانه از تدوین هم نشانمان می‌دهد. کمتر فیلم‌سازی را سراغ دارم که در آثارش تا این حد از جامپ کات استفاده کرده باشد. به طوری‌که جامپ کات به چنین شاخصه‌ی مهمی در ساختار فیلم‌هایش بدل شود. مثلا نمای تیر خوردن و برهم خوردن آرامش اتوبوس توریست‌ها در بابل به سکوت و آرامش دل‌پذیر سالن والیبال در ژاپن پیوند می‌خورد و یا در ۲۱گرم سکانس خبردار شدن کریستینا از مرگ خانواده‌اش به فضای شلوغ مهمانی خانه‌ی جک کات می‌خورد و شاید یکی از دلایل تداخل داستان‌ها و زمان‌ها و مکان‌های مختلف در آثار ایناریتو را باید در اثر همین هم‌نشینی وضعیت‌های مختلف زندگی های مختلف جستجو کرد. در واقع ایناریتو با چنین ترفندی و شوک دادن به تماشاگر سعی در تببین دیدگاه فلسفی خودش به زندگی و مرگ را دارد. ایناریتو با همین چهار فیلمی که ساخته نشان داده که چه تسلط بالایی در کنترل اجزای صحنه‌اش مثل حرکات بازیگران و طراحی صحنه و کنترل بازی بازیگرانش دارد. شاید سبک بصری ویژه‌ی آثار او و شیوه‌ی تصویربرداری آن‌ها باعث شود چندان به جزئیات صحنه پردازی‌های آثارش توجه نکنیم اما توجه کنید که مثلاً در عشق سگی، والریا در صحنه‌ای روی تختش دراز کشیده و بالای تخت بادکنکی آویزان است که رویش نوشته شده: «دوستت دارم» و در نماهای بعدی و در پی اختلافی که سر گم‌شدن ریچی با دنیل پیدا می‌کند همان بادکنک را در وضعیتی می‌بینیم که بادش خالی شده و او با همین ترفند ساده بر ناپایداری رابطه‌ی دنیل و والریا صحه می‌گذارد. از این قبیل جزئیات در آثار او فراوان است و اگر هدف نهایی فیلم‌ساز را تاثیر حسی و عاطفی هرچه بیشتر بر روی تماشاگر بدانیم، ایناریتو بی‌شک یکی از بهترین کارگردانان حال حاضر دنیاست.

خانواده: ایناریتو هرکدام از فیلم‌هایش را به یکی از اعضای خانواده‌اش تقدیم کرده‌ است. ۲۱گرم را به همسرش و بابل را به دو فرزندش و بیوتیفول را به پدرش. جدای از نسبت درون‌مایه هرکدام از این آثار با اعضای خانواده‌ی او، چنین چیزی خبر از پیوند محکم او با خانواده‌اش دارد. یا مثلاً در جواب خبرنگاری که از او پرسید: حالا و پس از این فیلم‌ها چقدر در برابر تماشگران‌تان احساس مسئولیت می‌کنید؟ پاسخ داد که او تنها در برابر خانواده‌اش مسئول است. اما با همه‌ی این‌ موارد فرامتنی، قصد ندارم اهمیت ایناریتو به مقوله‌ی خانواده را در خارج از چهارچوب آثارش تبیین کنم. در هر چهار فیلم او خانواده نقشی کلیدی دارد و این را می‌توان به راحتی در آثار او ردیابی کرد: در عشق سگی اکتاویو و والریا و ال چیوو به دنبال پناه‌گاهی به‌نام خانواده می‌گردند. ال چیوو با کشتن همسر دوم همسر سابقش سعی دارد دوباره به آغوش خانواده‌اش بازگردد. اوکتاویو به‌دنبال فرار با همسر برادر خلافکارش است تا خانواده‌اش را تشکیل دهد و والریا با فروپاشاندن رابطه‌ی یک زوج سعی در تشکیل خانواده‌ی خودش را دارد. و اصلاً قسمت مهمی از سببیت قصه در عشق سگی را باید در همین تلاش‌های نافرجام این شخصیت‌ها دنبال کرد. اوکتاویو با انگیزه فراهم کردن پول فرار با سوزانا به مبارزه کردن سگش رو می‌آورد و ال چیوو در هنگام تصادف به دنبال مردی است که برای کشتنش و پولی که در آخر برای دخترش می‌گذارد اجیر شده‌ است. والریا هم از خانه‌ی تازه‌ای که دنیل برایش خریده به سمت محل تصادف می‌رود. در ۲۱گرم در مورد هر سه شخصیت اصلی با مبحث خانواده طرفیم. پل با شروع رابطه‌اش با کریستینا به رابطه‌ی نیمه‌جانش با همسر خود پایان می‌دهد و کریستینا در پی تصادف خانواده‌اش را از دست می‌دهد و جک با روی آوردن به نوعی خودویران‌گری خانواده‌اش را رها می‌کند و ایناریتوی نگران تلخی چنین مسائلی را بی‌کم‌و‌کاست جلوی چشممان می‌گذارد. در بابل هم شاهد خانواده‌ی پخش و پلای ریچارد هستیم و در بیوتیفول اوکسبال دلیل ناراحتی‌اش از مرگ قریب‌الوقوعش را ترس از بی‌راهه رفتن فرزندانش می‌داند.

و در پایان: سینمای آلخاندرو گونزالس ایناریتو در عین تلخی لمس‌شدنی‌اش، ستایش‌گر آرامش روحی انسان است. او همچنان به ذات و قدرت زندگی اعتقاد دارد. مهم اما مسیری است که آدم هایش در پی یافتن آرامش و بازگشت به زندگی طی می‌کنند؛ مسیری سخت و طاقت‌فرسا. مسیری که می‌تواند همچون زندگی اوکسبال در بیوتیفول حتی از مرز خود زندگی هم عبور کند. جایی خوانده بودم: در زندگی هم لحظات خوب و هم لحظات سخت و دشوار خواهید داشت اما از یک چیز مطمئن باشید؛ هیچ‌کدامشان زیاد طول نمی‌کشند.

 

یک دیدگاه

  1. محمدرضا

    ۰۹/۱۳/۱۳۹۱, ۱۲:۲۸ ب.ظ

    سلام خسته نباشید، عالی بود. فقط به نظرم اگه بیشتر روی تفاوت‌های فرمالیستی سه کار اولیه ایناریتو با کار آخر کار می‌کردید، جنبه‌های بیشتری از همکاری ایناریتو و آریاگا مشخص می‌شد. خسته نباشید.

    پاسخ دادن

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد