بازیگری در فیلم‌های ایناریتـــو

, , ارسال دیدگاه

تعداد فیلم‌هایی که محصول سال‌های اخیر باشند، اما هم‌پای فیلم‌های کلاسیک یا شاهکارهای تاریخ سینما در میان مخاطبان محبوبیت کسب کرده باشند و به فهرست فیلم‌های تمام عمر هر بیننده‌ای راه یافته باشند، اندک است. فیلم‌هایی که بتوان بارها و بارها آن‌ها را تماشا کرد و در هر بار تماشا، نمای تازه ای را در میان صدها نمای دیدنی دیگر پیدا کرد. فیلم های آلخاندرو گونزالس ایناریتو نمونه‌ای آشنا از این دسته فیلم‌ها هستند؛ فیلم‌هایی که با یک‌بار تماشایشان قانع نمی شوید و دوست دارید از تکرارشان لذت ببرید. داستان‌های ساده اما پیچیده، تصویرهای غبارگرفته اما دیدنی، لحظات تلخ اما جذاب…این سینمای ایناریتوست. تصویر متفاوتی از نمایش تلخی‌ها در قالبی منحصر بفرد با ویژگی‌هایی که مختص سینمای ایناریتوست. ویژگی هایی که استفاده از آن‌ها در فیلم‌هایی که بعدتر تحت تاثیر عشق سگی یا ۲۱ گرم ساخته شدند، نتیجه‌ای نداشتند.

دوربین سیال، تناسب رنگ‌بندی صحنه‌ها با فضای داستانی، روایت غیرخطی (البته نه به‌ شکل معمول)، ساختارشکنی در روایت داستان و … از ویژگی‌های سینمای ایناریتوست و می‌توان فیلم‌های وی را با مولفه‌های خاص خودش به خاطر سپرد.

در کنار همه مواردی که در بالا به آن‌ها اشاره شد، هر یک از فیلم‌های ایناریتو عرصه‌ای است برای درخشش بازیگرانش؛ چه ستاره‌هایی مثل شان پن، برد پیت، کیت بلانشت و نائومی واتس و چه بازیگرانی چون گائل گارسیا برنال که کمتر دیده شده‌اند. بازی‌هایی که در کنار هم و با عبور از نگاه متفاوت ایناریتو به یک‌دستی رسیده‌اند و هر کدام به یکی از متفاوت‌ترین آثار بازیگرانشان تبدیل شده‌اند. با وجود این یک‌دستی و هماهنگی میان بازیگران، اما در هر فیلم ماندگاری برخی کاراکترها و به دنبال آن بازیگرانشان پررنگ‌تر از دیگران بوده‌ است، البته این ماندگاری برای هر بیننده‌ای نتیجه‌ی متفاوتی دارد و به همان اندازه که برای نگارنده کیت بلانشت و برد پیت یادآور بابل هستند برای دیگری ممکن است گائل گارسیا برنال یادآور همین فیلم باشد.

گائل گارسیا برنال (عشق سگی)

با خشونت کاری از پیش نمی‌بری…

سکانس افتتاحیه «عشق سگی» چنان غافلگیرکننده است که هر بازیگری به جای گائل گارسیا برنال بود هم با همین یک فیلم در ذهن مخاطبان می‌ماند اما درخشش او به این سکانس و فریادهایش ختم نشد و در اپیزود اکتاویا و سوزانا بازی ماندگاری داشت که بعدتر در فیلم دیگر ایناریتو، بابل هم با وجود کوتاهی نقش تکرارش شد. اکتاویا ناخواسته درگیر ماجرایی می‌شود اما کم‌کم به میل خودش و برای رسیدن به خواسته‌ای که آینده ی روشنی هم ندارد، به ادامه‌ی بازی تن می‌دهد. برنال با چهره‌ای که در عین شرارت، سادگی کودکانه‌ای نیز در خود دارد، غافلگیرکننده ظاهر می‌شود.

اکتاویا در برخی لحظات، کودکی بی‌منطق و حسود است؛ مثل سکانسی که سوزانا را برای پاسخ گفتن به تلفن دروغین مادرش صدا می‌کند و در لحظاتی مصمم و حتی خطرناک مثل سکانس‌هایی که با برادرش رودررو می شود. برنال این تناقض را به زیبایی اجرا می‌کند، طوری که در هر سکانس مخاطب انتظار هر برخوردی را از وی دارد. در سکانسی که اکتاویا، با سوزانا بعد از مرگ رامیرو رو‌به‌رو می‌شود، دیگر خبری از آن شرارت و یا شیطنت کودکانه نیست، اما در نهایت و در ایستگاه اتوبوس اکتاویا دیگر همان کودکی نیست که با شوخی‌هایش سعی در خندان سوزانا داشت. او اکنون مردی‌ است که همه چیزش را از دست داده و ناامید از آمدن سوزانا پاهایش را روی زمین می‌کشد. برنال روند این نابودی را سکانس به سکانس پیش می‌برد؛ با تغییر نگاه‌هایش که از سرخوشی و رها بودن اولیه، تنگ‌تر و خسته‌تر می‌شود تا در نهایت به درماندگی می‌رسد.

شان پن / نائومی واتس (۲۱ گرم)

کدوم یک از ما زودتر قراره بمیره؛ اونی که توی کماست یا من؟!

چشم‌های براق با نگاهی بی‌رمق، زیرچشم‌های گود‌رفته، چهره‌ای مضطرب، آشفته، پریشان و ترسیده… شان پن و نائومی واتس در ۲۱ گرم، این طور در ذهن می‌مانند. تجربه‌ای عجیب، متفاوت و البته درخشان که در رویارویی دوباره شان پن و نائومی واتس تکرار نشد. شان پن را می‌توان با همان نگاه سرد و پر از مرگش که در اوج ناتوانی به سقف دوخته شده برای همیشه به خاطر سپرد.

با وجود روایت غیرخطی ۲۱ گرم و پرش از گذشته به حال، بازی‌ها در سطحی بالاتر از انتظار هستند. سرعتی که در روایت زندگی پال و کریستینا اتفاق می‌افتد به مخاطب فرصت قضاوت (حداقل در اولین باری که فیلم را تماشا می کند) نمی‌دهد و به همان اندازه که با کریستینا در بهت و اندوه از دست دادن خانواده‌اش همراه می‌شویم، پال را برای نزدیک شدن به کریستینا و کناره‌گیری از همسرش درک می کنیم و همین‌جاست که با بازیگرانی رو‌به‌رو هستیم که پال و کریستینا را به پرده‌ی سینما و زمان تماشای فیلم محدود نمی‌کنند؛ بازی‌هایی که بعد از پایان فیلم هم لحظه‌ای رهایتان نمی‌کنند. روند بازی پن و واتس در ۲۱ گرم با یکدیگر متفاوت است؛ اولی بیماری/سلامت/بیماری/مرگ را نمایش می‌دهد و دیگری از شادی و خیالی آسوده به نابودی می‌رسد اما با وجود این روند، در نهایت نتیجه یکسان است و هر دو به یک نقطه می‌رسند؛ به نقطه‌ی درخشانی که تلاششان در همکاری بعدی فاصله‌ی بسیاری با آن داشت.

برد پیت / کیت بلانشت (بابل)

تو منو نبخشیدی؟!

اگرچه فرصت رویارویی برد پیت و کیت بلانشت در «سرچشمه» (دارن آرنوفسکی) فراهم نشد اما ایناریتو توانست در بابل یکی از متفاوت‌ترین زوج‌های سینمایی را معرفی کند که هرچند کنار هم قرار گرفتن دوباره‌ی آن‌ها در «مورد عجیب بنجامین باتن» (دیوید فینچر) باز هم دوست‌داشتنی از کار درآمد اما هنوز «بابل» نقطه اوج این همکاری‌ است. حضور برد پیت و کیت بلانشت در ظاهری تازه، به دور از دکورهای چشم‌نواز و رنگارنگ، میان خاک و غبار در روستایی که نهایت امکاناتش تلفن است، به حد کافی کنجکاوی‌برانگیز هست؛ چه برسد به این که این کنجکاوی با لذت بازی‌های درخشان هر دو همراه باشد. ریچارد و سوزان زوجی هستند که مرد برای جبران اشتباهی، همسرش را به سفری گروهی برده و سوزان از این سفر عجیب که بهانه‌ای برای تنها بودنشان است راضی نیست. رابطه‌ی میان ریچارد و همسرش در سکوت از سر گرفته می‌شود، در میان موسیقی ملایم، تکان‌های اتوبوس پر از مسافر و کوهستانی غبار‌گرفته، دست‌های کیت بلانشت به‌یادماندنی‌تر از هر دیالوگ و ری‌اکشنی است. نگاهی که آنقدر خالی‌است که نه یادآور نگرانی و اضطراب چند لحظه پیش وی در رستوران است و نه زمینه‌ساز حادثه‌ای که به زودی برایشان اتفاق می‌افتد اما کیت بلانشت و بازی درخشانش به همین نگاه و همین سکانس محدود نمی‌شود. او با ناتوانی و دردی که می کشد، بیننده را در تمام طول فیلم نگران خود می‌کند. برد پیت با چهره‌ای متفاوت‌تر از فیلم‌های دیگرش، در موقعیتی پیچیده آن‌قدر درمانده و در عین حال امیدوار است که بیننده را هم در این موقعیت نامتعادل در فاصله‌ی میان امید به نجات و فاجعه‌ی از دست دادن همسرش با خود همراه می‌کند. در تمام لحظات، انتظار شکستن ریچارد را داریم اما تا انتهای فیلم و تماس تلفنی‌اش با فرزندانش در بیمارستان این اتفاق نمی‌افتد و برد پیت با ظرافت این موقعیت را ایفا می‌کند.

جزئیات رابطه میان این زوج از همان ابتدا با اشاره‌ی کوتاه ریچارد به گذشته‌شان شروع می‌شود، رابطه ای که این زوج را به یکی از بهترین زوج‌های آثار ایناریتو تبدیل می‌کند. کیت بلانشت و برد پیت یادآور تلخ‌ترین لحظات بابل هستند؛ چه در لحظاتی که حضور دارند و چه در لحظاتی که موقعیت غم‌انگیز دو فرزندشان نتیجه عدم حضور آنهاست.

خاویر باردم (ذیبا)

گفت متأسفم و بخشش خواست…

یک خاویر باردم متفاوت در فیلمی که با سه فیلم دیگر ایناریتو تفاوت‌های بسیاری دارد؛ از فیلم‌نامه‌نویس فیلم تا کاهش تعداد شخصیت‌های فیلم و واگذاری بخش عمده‌ای از بار یک فیلم بر عهده یک بازیگر. اتفاقی که در سینمای ایناریتو برای اولین بار می‌افتد. اوکسبال پدری که به زودی می‌میرد و نگران آینده‌ی نامعلوم فرزندانش است.

اوکسبال در کنار نگرانی از آینده‌ی فرزندانش، برای تربیت آن‌ها در همین زمان کوتاه هم تلاش می‌کند و در کنار نگرانی، اضطراب، اقتدار و عشق به آن‌ها را نیز همزمان دارد و خاویر باردم بهترین انتخاب برای چنین نقشی است. در حین تماشای ذیبا می توان سکانس به سکانس از بازی‌اش شگفت زده شد. نگرانی و ترس از اتفاقاتی که قرار است دیر یا زود برای او رخ دهد نه‌تنها در چهره‌اش بلکه در همه حرکات او دیده می‌شود.

خاویر باردم تا به اینجا یکی از بهترین بازی‌هایش را در «ذیبا» به نمایش گذاشته است؛ مجموعه‌ای از تمامی توانایی‌هایش که به مدد آن می‌توان، بارها و بارها فیلم را تماشا کرد و از آن لذت برد.

بازی‌های درخشان فیلم‌های ایناریتو به همین چند نفر که در این یادداشت به آن‌ها اشاره شد محدود نمی‌شود و همین بازی‌ها یکی از دلایل تماشای چندین‌باره‌ی «عشق سگی»، «۲۱ گرم»، «بابل» و «ذیبا» هستند. بازی‌هایی که محدود به ستاره‌ها و بازیگرهای شناخته‌شده نمی‌شود. دوربین در فیلم‌های ایناریتو بازیگران را دوست دارد؛ فارغ از نام و عنوان و رنگ چشم‌هایشان…

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد