چهار داستانک خواندنی

فاطمه اختصاری

 

به اندازه ی یک قابلمه دیوار را کندیم تا فهمیدیم واقعا جسدی هم در کار است. بعد وسایلمان را مجهزتر کردیم و تا زیر قاب عکس فهیمه دیوار را خراب کردیم. جسد را ایستاده لای دیوار گذاشته بودند. تقریبا فقط اسکلتش مانده بود.

فهیمه گفت: دختره یا پسر؟ نگا کن ببین سینه نداره؟

برگشتم و توی چشم های پفکی اش نگاه کردم. ریز ریز خندید و گفت: خُب حالا! خُب می خوای لای پاشو نگا کن ببین…

هلش دادم. مثل بچه ها به پشت خورد زمین. دیدم خون دارد موکت اتاق را پر می کند. مثل احمق ها خودش را زده بود به مردن.

گوشتکوب و کفگیر را برداشتم و انداختم توی دستشویی کنار اتاق. اتاق ما آخرین اتاق در طبقه ی اول خوابگاه بود. با چهارتا تخت که فعلا یکی اش خالی بود. منتظر ورودی های جدید بودیم. فهیمه می گفت همیشه جنایت ها توی اتاق های آخر خوابگاه ها اتفاق می افتند.

چند بار تکانش دادم و به صورتش زدم ولی انگار واقعا مرده بود. معمولا حرف ها و کارهایش غیر منتظره بود. حالا هم که با آن قاشق توی دستش افتاده بود وسط اتاق و خونش تمام موکت را خیس خیس کرده بود. قاشق را از دستش گرفتم و به کندن دیوار ادامه دادم. دیوار مثل یک قبر شده بود. با احتیاط اسکلت را بیرون آوردم. دستش گیر کرد و لای دیوار ماند. اسکلت را دراز کردم کف اتاق و دستش را هم آوردم و کنارش گذاشتم. یک قاشق فلزی لای انگشت هایش مانده بود.

ساناز در را باز کرد و همان جلوی در ایستاد. ساک خاکستری را که دستش بود گذاشت زمین و محکم جلوی دهانش را گرفت. بعد که چشم های قلمبه اش معمولی شدند دست هایش را برداشت و بریده بریده گفت: دیدی گفتم یه جسدی تو کاره! زود باش! زود باش جمش کن این ورودی جدیده اومده. تو اتاق سرپرسته…

مانتو و مقنعه اش را را در آورد و آمد جلو. بعد دوباره برگشت و دمپایی هایش را پوشید. ساناز جفت من بود. شبها هم بغل من می خوابید. معمولا سعی می کرد کارهایش را سریع انجام دهد ولی هرچه بیشتر دست و پا می زد بیشتر توی حماقت خودش فرو می رفت و آخر سر هم گریه اش می گرفت.

سریع جسد را بلند کرد و سمت سوراخ دیوار هل داد. سر جسد رفته بود توی سوراخ و دست و پایش بیرون مانده بود. مثل یک کانسپچوال آرت حسابی.

ساناز دست هایش را از زیر بغل جسد بیرون کشید و شروع کرد به زار زدن. کمکش کردم و با احتیاط جسد را به صورت ایستاده گذاشتیم لای دیوار. دیوار مثل یک قبر شده بود. ساناز قاشق را از روی زمین برداشت و گذاشت توی دست جسد و گفت : هیچ اثری نباید بمونه. بعد آجرها را یکی یکی سر جایشان گذاشتیم و خاک گل های کف اتاق را هم ریختیم توی قبر. ساناز کمد کتاب هایش را هل داد طرف دیوار تا فعلا چیزی دیده نشود. ورودی جدید در زدو آهسته وارد اتاق شد. چشم های ریزش را دوخته بود به موکت. دختر سر به زیری بود. سلام کرد و گفت اسمش فهیمه است. من و ساناز همدیگر را نگاه کردیم و بعد ساناز قابلمه ی کف را گذاشت روی زمین. دست هایش را زد به کمرش و گفت: باشه. حالا لباساتو عوض کن و یه چایی بخور که باید کمک کنی اتاق رو یه تکون حسابی بدیم. اتاق خوبیه فقط یه کم کثیف مثیفه. فهیمه لبخندی زد و گفت : خُب! همیشه دوس داشتم اتاقم آخرین اتاق راهرو باشه. یه جور آرامش خاص داره. مگه نه!؟

 

سیامک فارسی

 

مرد که نگاهش را به چشمان درشت دختر دوخته بود، از لحظه رها شدن دستش از میله، تا افتادنش جلوی پای دختر، به این فکر میکرد که چطور خودش را از روی زمین جمع کند. دختر فقط یک جمله گفت:” میشه بدونم چرا دیگه تو چشمهام زل نمیزنی؟“ صدا اعلام کرد:” دینگ دینگ! آزادی!“ دختر پیاده شد.

 

آرش معدنی پور

 

دیالوگی برای سه نفر

 

…بهش گفتم: «به نظرم بهتره که یک کم به هم فرصت بدیم»، گفتش: «فرصت واسه چی؟!»

گفتم: «تو که می دونی، آدما هم بعضی وقتا شارژشون تموم می شه، اونوقت باید یه مدتی ساکت یه گوشه بشینن تا دوباره شارژ بشن »، گفت: «آره،‌ درسته، ولی چرا الان؟»

بهش گفتم: «فرصت واسه اینکه دوباره یه سِری چیزا رو مرور کنم» گفتش: «مرور کنی؟! چیو مرور کنی؟!»

گفتم: «اتفاقا فکر میکنم وقتش دقیقا همین الان باشه»، گفت: «ولی من شک دارم»

بهش گفتم: «این عادتِ منه، معمولا هر چند وقت یه بار، برای یه مدت کوتاه همه چی رو نگه میدارم تا یه بار دیگه نگاشون کنم»، گفتش: «‌حالا مثلا نمی‌شه نگه نداری و نگاشون کنی؟!»

گفتم: «خب معلومه، منم شک دارم، ولی یه حسی بهم می گه که الان وقتشه»، گفت: «آخه تو تا کِی می خوای به این حِسّات اعتماد کنی ؟‌»

بهش گفتم:‌ «نگاه کردن، یعنی تمرکز کردن، و تمرکز کردن باید تو آرامش باشه، و آرامش در سکون به دست میاد نه تو حرکت؛ لااقل برای من که این جوریه»، گفتش: «برای تو این جوریه؟! پس من چی؟ مهم نیست که برای من چه جوریه؟!»

گفتم: «‌تو که دیگه می دونی؛ می دونی که من خیلی وقتا به همین حِسّا هم شک می کنم، ولی می بینی که! فعلا دستام خالیه، فقط همین برام مونده»، گفت: «آره، می بینم! و اینم می دونم که تو هر وقت این جوری حرف می زنی، یعنی دیگه فایده ای نداره، هر چی هم که من بگم، باز تو کار خودتو می کنی»

بهش گفتم: «ولی من این حقّو برای تو هم قائل می شم؛ همیشه قائل بودم»، گفتش: «معلومه که همیشه قائل بودی، مثل همین الان که بازم کار خودتو می‌کنی!»

گفتم: «شایدم تو راست می گی،‌ اما بذار که این بارم همین جوری پیش برم»، گفت: «‌هر جور راحتی»

بهش گفتم: «شایدم تو راست می گی، اما… اما بذار که این بارم همین جوری جلو بریم»، گفتش: «‌جلو بریم؟! باشه، هر جور تو راحتی…»

گفتم: «باشه، قبول؛ من خودخواهم، فقط خودمو می بینم، قبول دارم…»

گفتش: «باشه دیگه، باشه…»

دو هفته ای نبودم، اما برگشتم، باید برمی گشتم. گوشی را که از جیبم درآوردم و روشن کردم، صدای غار غار کلاغ آمد؛ یک sms  رسیده بود…

 

حمید ملک زاده

 

روی تخت دراز شد و سیگارشو روشن کرد. انگشتای دستشو خیلی به پایین فیلتر نزدیک نکرد. -اون معمولاً آخرین جای ممکن ِ فیلتر سیگارشو محکم با دست می گیره- همونطوری که روی تخت دراز کشیده بود، پشتشو کرد به در اتاق و به انتهای تخت تکیه داد.

: امرروز خیلی حوصله ندارم. خیال بد به سرت نزنه. امروز تعطیله.

ته صداشو کشید، آخرای تعطیله رو با غلظت بیشتری ادا کرد.

: تو که هنوز اون جا واسادی، حولتو روی بند آویزون کن.

پک ملایمی به سیگار زد. پاهاشو روی هم جا به جا کرد و یه طوری که من هم متوجه بشم از توی آینه بالای تخت نگاه زیر چشمی شیطنت آمیزی بهم انداخت.

: چیه واسادی اون جا منو نگا می کنی؟ نکنه منتظری پاشم بیام سیگار آقا رو هم روشن کنم؟

 دستشو به موهاش کشید و ادای بی حوصله ها رو در آورد. بعد زیر لب یه چیزی رو زمزمه کرد که خیلی ازش سر در نیاوردم.

: حداقل می تونی بگی که کبریت و کجا گذاشتی که؟

بدون این که سرشو بچرخونه کبریت و به طرفم پرت کرد.

: زیر سیگاری تو از توی آشپزخونه بردار… دیروز که رفتی کلی وقت داشتم کونه سیگاراتو جمع می کردم از کف خونه.

بعد یواش یواش جابه جا شد و روی دست چپش لم داد. پکی به سیگار زد و ناخنای دست راستشو برانداز کرد. کمی جابه جا شد. سیگارشو با عصبانیت و عجله مضحکی که توی حرکت دستش بود توی زیر سیگاری گذاشت. دستشو یه جای زیر بدنش برد و کتاب کوچیکی رو در آورد. همین طور که پشتش به من بود با دست راستش بلندش کرد و تو هوا تکونش داد.

: چیه؟ هر شب منو خواب می کنی و مث جغدا می شینی به کتاب خوندن.

یواشکی خندید. فکر کنم داشت از خنده می ترکید اما تونست جلوی خودشو بگیره. بعد یواشکی توی آینه نگام کرد. سیگارشو توی زیر سیگاری خاموش کرد.

: چیه داری می خندی؟ حالا چرا سیگارتو نمی تکونی. دستت می سوزه ها.

 

 

این نوشته را به بالاترین بفرستید : Balatarin

facebook این نوشته را در فیس بوک خود با دیگران شیر کنید

۱ دیدگاه

  1. آناهیتا اوستایی — آذر ۸, ۱۳۸۷ #

    سلام فاطمه اختصاری:
    ببین داستانت خوبه!
    save کردم بخوونم بهتر ته و توشو در بیارم
    برمی گردم…..

دیدگاه خود را بنویسید