اعترافات یک ذهن خطرناک

, , ۱۰ دیدگاه

یک:

 به عنوان کسی که بیشترین زحمت را برای سرپا نگه داشتن این پاتوق فرهنگی و روشن نگه داشتن این چراغ کشیده و می کشم و …، اعتراف می کنم که حالا دیگر دور و برم را خیلی بهتر از قبل می شناسم  و ویژگی اصلی جامعه ای که در آن مجبور به زندگی هستم غیر مترقبگی است  و بس. خصوصیتی که روزی گریبان تاریخ را خواهد گرفت…توی همین نه ماه، تلخ اندیشی همیشگی ام به انسان و قانون و هبوط تلخ آدم بر زمین با نمونه های عینی چند برابر شده. گیرم که سرخوشی گاه به گاهی هم در میان باشد که البته هست. مثل همین اول هر ماه که به روز شدن آدم برفی ها کلی عشق و شور زندگی به من می دهد.سرخوشی از آفرینش و باز آفرینی.سرخوشی از بی اعتنایی به عقب افتادگی فرهنگی سرزمینت.سرخوشی از همنفسی با هنر. سرخوشی از بخشودن هزارباره همه آدمهای تنگ نظر و کارشکن و بددل. هرچه باشد سر همین کار با چند نفر آدم نازنین هم آشنا شده ام که خصوصیت مشترک همه شان این است که همه مثل من تنهایند…. و تنهایی رسم روزگار ما بود…ای روزگار!

دو:

بحمدالله کارها روی روال است. روال یک جورهایی به معنی همان ملال است.ماه ایوان خانه پدرم- که کوبیدند و آپارتمان ساختند- در حسرت یک کاسه آب زلال است. دلم گرفته.به من نگاه کن. یک نگاه حلال است.

سه:

اوضاع فرهنگی ایران اصلا خوب نیست.تا سال قبل اینطور نبود. یعنی اینقدر بد نبود.یکدفعه همه چیز دچار تشویش شد. حوژه های کتاب و موسیقی و سینما مشخصا دچار یک پسگرد وحشتناک شده اند. کافی است پای درد دل یک کتاب فروش قدیمی بنشینید. آنها که عاشق کتاب هستند و شغلشان را از روی عشق برگزیده اند نه از سر ناچاری و حسابگری. صحبت حسابگری باشد که هیچ عاقلی سراغ کار فرهنگی در سرزمین ایران نمی رود . یک جور رنج سرخوشانه دارد کار فرهنگی در ایران. وقتی همه حوزه های فرهنگی پر است از آثار مبتذل و خنثایی که این خنثا بودن ضامن بقایشان می شود آفرینش هر اثر واگرا و نو، حس زیبایی به آدم می دهد.کمیت روز به روز بیشتر می شود.کیفیت ها ولی از فاجعه خبر می دهند. خنثا بودن و ابتذال خصوصیت اصلی هنر امروز ایران است. اثرفرهنگی که آلوده سیاست بشود دیگر امیدی نمی شود داشت که بارور و تازه بماند. اثر فرهنگی که اسیر غم نان باشد دیگر امیدی به پرواز ذهن و نوآفرینی نیست. سالهاست بهترین هنرمندان سرزمین ما از سوژه های تکراری می نویسند و توجیهشان این است که وقتی بی عدالتی در توزیع کار و سرمایه هست- که واقعا هم هست و بیداد می کند- دلیلی برای گذر از آن و سر کشیدن به گوشه های دیگر هنرآفرینی وجود ندارد. وقتی نگاه سرزنده و همیشه جوان  سینمای اروپا را می بینم حسرت می خورم.و بعد فکر می کنم بیخود نیست که هنوز نشریات سینمایی ما از مرحله هالیوود و سینما آمریکا پا را فراتر نمی گذارند.ما اسیر یک جور ابتذالیم و هزار توجیه برای ابتذالمان می آوریم. بدبختی درست از آن جایی سر بر می آورد که ببینیم این ابتذال از دل ادعای استعلا و استغناء فرهنگی سر بر می آورد. اوضاع فرهنگ اصلا خوب نیست. من غمخوار فرهنگ نیستم . من کم توان تر از آنم که از پس این غم برآیم… ولی سهم خود را به خوبی اجرا می کنم. در دل این همه ابتذال، من و شما باید انسان و خدا را را رعایت کنیم. لااقل از خودمان شروع کنیم. فردا دیر است.من چند وقتی است سهمم را اجرا می کنم.

چهار:

به جرات می شود گفت مبتذل ترین کارکرد اینترنت در ایران تجلی یافته است.اینترنتی که به دلیل امساک سختگیرانه در ارائه اش، چیزی جز تله تکست کامپیوتری نیست. اینترنتی که به دلیلی روانپریشی و آلودگی حاکم بر ذهن نوجوانان بی ریشه و هتاک این روزگار ، فضایی برای انواع و اقسام آلودگیهای اخلاقی و روانی شده است. مثل همیشه حاکمان فرهنگی ساده ترین راه را برای توجیه و گول زدن خود بر می گزینند و فکر می کنند با ف.یلتر کردن سایت ها می شود فضای اینترنت را سالم کرد.من و شما که کم کم داریم پیر می شویم – از شما چه پنهان که وحشت سراپایم را فرامی گیرد وقتی سنم را می شمارم و به هرز رفتن جوانی ام در سرزمین ایران می اندیشم- به یادمان هست روزهای ویدیو ، روزهای ماهواره و… عجیب است که این سیاستگذاران فرهنگی هرگز از چند روانشناس و جامعه شناس نخبه و کارکشته برای سیاستگزاریهایشان بهره نمی گیرند و در همه این سالها سیاستگزاریهای تحدیدی شان اشتباه بوده و باز هم به شدت تکرار می شود… نسل نوجوان ما نسل بی ریشه ای است. نه به خاطر موهای سیخ سیخی ، نه به خاطر پسرهایی که انواع گوشواره و النگو و انگشتر را به شکلی فتی شیستی به تن می کنند و نه به خاطر رواج نمادهای هرزگی در ظاهر نوجوانان ما که اینها همه گذرا هستند و به اقتضای سن. بی ریشگی آنها در محتوای فکریشان است. کافی است پای سخنان آنها بنشینید تا ببینید چقدر از تفکر و مطالعه به دورند. چقدر بی هویت و سطحی و بی اخلاق اند. آیا با این نسل روانپریش به صرف محدودیت زایی می توان برخورد کرد؟ هر آدم عاقلی می داند که نه. تجربه این همه سال نشان داده که نه. تا وقتی که تنها ،ظاهر افراد، دغدغه حاکمان فرهنگی باشد هیچ چیز درست نخواهدشد. اصلا این سر و شکل ها بیش از اینکه کنشمند باشند حرکت های انفعالی واکنشی هستند. در پس این بی تفکری چنان حجمی از تکانش خفته که حماقت است از نظر دور بماند. با این نسل، فردای ایران فردای بدی خواهد بود. مبتذل تر از امروز .تا کی خود را گول بزنیم؟ ابتذال دم گوش ماست.

تفکر دستمال به دستی و خودسانسوری خود هنرمندان پدر فرهنگ را در آورده. چند شماره قبل از بزبزقندی نوشته بودم که میله عمود و زنجیر وصل به میله و پایش اجازه چریدن در شعاع سه متری را به او می دهد. اگر این بزبزقندی دوست دارد فقط در یک متری اش بچرد مشکل از میله و زنجیر نیست مشکل از خودش است.

پنج:

گر تیغ بارد در کوی آن ماه

گردن نهادیم الحکم للله…

آیین تقوا ما نیز دانیم

لیکن چه چاره از بخت گمراه…

مهر تو عکسی بر ما نیفکند

آیینه رویا آه از دلت آه…

حافظ چه خواهی گر وصل خواهی

 خون بایدت خورد در گاه و بیگاه

 

۱۰ دیدگاه

  1. داوود

    ۰۹/۰۳/۱۳۸۷, ۰۸:۵۷ ب.ظ

    دکتر کاظمی عزیز.دغدغه ی مشترکی داریم. گاهی فکر می کنم افرادی که اطرافمان را گرفتند باز هم از متوسط جامعه بالاتر هستند.رشته ی تحصیلیمان تقریبا مشابه است.با این تفاوت که من هنوز سال های اولیه را می گذرانم…
    اگر واقعا اطرافیانمان بالاتر از متوسط باشند فاجعه است!
    چند روز پیش داشتم متن یکی از سخنرانی های مهاجرانی را در همان سال های ۷۷-۷۸ می خواندم.گفته بود : تیراژ متوسط کتاب در ایران ۳۵۰۰ تاست و این خیلی کم است.چرا باید تیراژ اینقدر پایین باشد؟ الان تیراژ تقریبا به طور میانگین ۲۰۰۰ تاست.یعنی با گذشت ۱۰ سال و اضافه شدن جمعیتی حدود ۸ میلیون نفر تعداد ۱۵۰۰ تا کاهش یافته…
    این یک مثال است… عرصه ی تفکر روز به روز خالی تر می شود…
    اما نمی دانم چرا با این همه بدبینی ته وجودم امیدوارم.به اینکه راهی هست تا بالاخره اوضاع کمی بهتر شود…و بالاخره این روز خواهد امد…و این روز خیلی دور نخواهد بود

    پاسخ دادن
  2. سایه

    ۰۹/۰۸/۱۳۸۷, ۰۲:۱۲ ب.ظ

    سلام
    من می گم. بیاین یه کاری کنیم. همیشه فکر می کردم این رو در بایستی پدر ملت رو در آورده. به من می کن نگو زن . بگو خانوم . اون هم وسط یک بحث اساسی که قرار بود انجامی داشته باشه. وقتی نویسنده ها آدمهایی باشن که وقتی می شینن جلو اون همه سفید و به خودشون فشار می یارن که حرفای درست بزنن همین می شه. … نویسنده های بی چاره هم حتی می ترسن از اینکه احساسشون منطقی نباشه. یا دیوونگیش حتی منطقی نباشه. بیشتر خودشون درگیر چگونگی هستن تا اصل داستان. حالا این ها رو هم که من می گم هم مهم نیستن. وقتی مهم می شن که شما بیای توی روم بگی فلانی … اونجا رو بیا ایوجوری نگاه کنیم… شاید بشه درستش کرد. هوم؟…. بیاین دور هم جمع بشیم و حرف بزنیم. نه اظهار فضل… فقط حرف بزنیم.

    پاسخ دادن
  3. سیامک فارسی

    ۰۹/۰۹/۱۳۸۷, ۱۲:۰۱ ب.ظ

    بنده در اینجا یکسری نظریاتی در مورد ترکیبات اسیدی ادرار بزبزقندی و شاشیدن پای میله و این جور چیزها ابراز کرده بودم که به هر دلیل ثبت نشد. گفتم که گفته باشم!
    توضیح آدم برفی ها: چیزی نرسید. اگر امکان دارد دوباره بفرست.

    پاسخ دادن

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد