کور

, , ارسال دیدگاه

 

شوهرم، کریستوفر زمانی مدیر مالی بود.با این که هیچ وقت از پس جور کردن دخل وخرج مان بر نمی آمد، اما مشتریانش بفهمی نفهمی به او اطمینان می کردند و او هم اسباب راحتی خیال شان را فراهم می کرد.آنها هم پول خوبی به او پرداخت می کردند.آن وقت ها زندگی خوبی داشتیم، البته اگر از سکندری های گاه و بیگاه در مسیر رابطه مان صرف نظر کنم. مشکلاتی نبودند که با یک صحبت ملایم و یا ترک صحنه به مقصد اتاق حل نشوند.معمولا هم همه شان در مورد مسائل مالی بودند. کلاس های یوگایی که گوشه ای از خانه را انداخته بودم تازه به سوددهی افتاده بود.خیلی وقت هم نبود که آن قسمت را به سبک مینی مالیست ها طراحی کرده بودم؛ با رنگ های خنثی و چند طرح ساده و بالش های ابریشمی کاهی رنگ و گلدان های سفالی. بالاخره توانسته بودم زندگی کاری ام را به اراده خودم بچرخانم؛ جسم و جان ام را برای موفقیت اش گذاشته بودم.

 

اولین باری که دیدمش در دم گرفتارش شدم. هر چند اسمش را نمی شدگذاشت عشق.تا آن زمان هرگز با مردی زیباتر از خودم رابطه نداشتم. اما بعد از مدتی به آن عادت کردم و دیگر خیلی اذیتم نمی کرد.تازه داشتم از شر شکست عشقی ام خلاص می شدم و نیازداشتم کسی یاری ام کند. هر چه بود – اگر هم عشق نبوده باشد – به قدر کافی خوب بود. وقتی از من تقاضای ازدواج کرد پیشنهادش را توی هوا زدم. برایم واضح بود که این ممکن است آخرین شانس باشد. 

شروع خوبی بود. منظم کار می کردم و کریستوفر هم صبورانه پله های ترقی را در قسمت خودش بالا می رفت. همان وقت بود که در یک بعد از ظهر زمستانی از سال پنجم زندگی مان، کریستوفر، بدون هر گونه اخطار قبلی بلند شد و میز کارش را در بانک ترک کرد، استعفایش را تقدیم کرد، آمد خانه و بهم گفت که می خواهد از این به بعد طراح داخلی باشد.  

همیشه عاشق مخلوط کردن و جفت و جور کردن بود.انصافا هم استعداد خوبی در تشخیص رنگ و بافت و شکل داشت.اما تبدیل کردن یک سرگرمی به یک شغل چیزی نبود که در باره اش صحبت کرده باشیم. 

همیشه فکر می کردم که استرس کارش بیش از حد زیاد شده و می خواهد چند ماهی در بهار و زمستان را مرخصی گرفته باشد و یک دو تا پروژه انجام دهد و بعد هم فکر این قضیه را از سرش بیرون کند.باور نمی کردم جدی باشد.اما از وقتی که به لطف خواهرم که دوستان پولدار زیادی داشت چند مشتری برایش جور شد، شروع کرد به طرح زدن و سفارش کاتالوگ و بالا و پایین کردن فروشگاه های اثاثیه منزل و خیلی زود کارگاه خالی مان را اشغال کرد. کارگاهی پر از طرح هایی که به دیوار زده بود. بعد از صرف کلی وقت و پول و انجام چند کار خوب ، به تک تک مشتریانش زنگ زد و ازشان عذرخواهی کرد که کارش خوب نیست و قادر به طراحی برایشان نیست.  

بعد رفت و خوابید.  

الان تقریبا یک سال است که خانه نشین است.اوایل ، بیشتر روز را فقط می خوابید، بعد هم بلند می شد و همانطور با پیژامه اپرا[i] نگاه می کرد و هر چیزی که بعدش پخش می شد. حتی بیشتر وقت ها نه دوش می گرفت و نه صورتش را اصلاح می کرد. نمی خواست و نمی خواهد که دیگر با من عشق بازی کند. این بخش از زندگی مان بهترین قسمت رابطه مان بود.

 

حالا دوباره عقیده اش را تغییر داده است و تصمیم گرفته در دوره طراحی جواهرات شرکت کند.سعی می کنم حمایتش کنم. چون خوشحالم که بالاخره چیزی در زندگی سرگرمش می کند.این را هم باید بگویم که زندگی من با او در حال حاضر کمی عجِب و گاهی وقت ها ( خیلی وقت ها ) غیر منصفانه است. به خاطر مساله ای مجبور شدم کلاس های یوگای خانه را تعطِیل کنم و کلاس ها را خارج از خانه برگزار کنم.علاوه بر این، کریستوفر بیکار است و برای مدتی که نمی دانم چقدر طول خواهد کشید خرج همه چیز را باید خودم بدهم.هیچ درآمد دیگری در کار نیست.

 

وضعیت مشتری های یوگایم بد نیست. جایی را درکارگاه آماده کرده ام. فضای زیادی دارد. اما با این وجود، دور کردن کریستوفر و ریخت و پاشی که پشت سرش راه می اندازد از نگاه دیگران همیشه آسان نیست.باز جای شکرش باقی است که اقلا این روزها لباس می پوشد و وضعیت دیگر مثل آن اوایل نیست که مجبور بودم پنهانش کنم.

 

خیلی از بعدازظهر ها بهش پول می دهم که برود سینما. ظاهرا خیلی فیلم می بیند. قبلا تنها سینما نمی رفت. اما الان همه چیز فرق کرده است. سعی می کنم فکر نکنم که اگر به سینما نمی رود کجا می رود.تصوراتم را خفه می کنم.تنهایی فیلم دیدن چه معنایی دارد؟ این روزها سیگار هم می کشد و مجبورم پول سیگارش را هم بدهم.وقتی که می دانم کسی می آید عود می سوزانم تا از شر بو خلاص شوم. اما این چیزی نیست که بپسندم.

 

آرزو می کنم بتوانیم با هم درباره سیگار کشیدن و مشکلات مالی و اینکه چرا او خیلی ناگهانی عصرها تنهایی سینما می رود و بعضی روزها دو تا فیلم می بیند صحبت کنیم، اما نمی توانیم. آرزو می کنم بتوانم از او بپرسم که چرا دیگر تمایلی به خوابیدن با من ندارد.اولین و آخرین باری که سعی کردم ازش بپرسم زد زیر گریه و با این وجود هیچی نگفت.فکر کردم شاید بهتر باشد به جای اینکه مجبورش کنم صبر کنم تا خودش سر صحبت را باز کند.

 

درست در همین لحظه، کریستوفر سر میز آشپزخانه نشسته است و دارد سعی می کند با چند تکه جواهر قدیمی که برای تمرین بهش داده ام یک جفت گوشواره بسازد. خیلی آرام است. نکته مهم این است که در حال حاضر محتاج حمایت من است. خودم این را می دانم.نمی توانم به خودم فکر کنم.خودخواهانه است ، نیست؟ باشد برای بعد. وقتی که حالش بهتر شد؛ بیشتر شبیه خودش شد. 

  

——————————————————————————–

 

[i] – شوی تلویزیونی مشهور آمریکایی که به تهیه کنندگی و مجری گری اپرا وینفری پخش می شود.

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد