ادامه نقد و بررسی « یک داستان کاملا فمینیستی»

, , ۱ دیدگاه

شب اول:

صغری کنار بساط خیاطی چادر نماز به کمر نشسته بود برای شب عروسی ته تغاری هسایه ملافه گلدوزی می کرد یک کاسه پر از مروارید کنار دستش  سماور گوشه ی اتاق قوری چای رویش قل قل می کرد از طبقه ی بالا صدای قرآن می آمد . تنگ بی آب و پر از یخ با یک لیوان گلی لب تاقچه بود . اکبر در را باز پرده ی جلوی در را کنار زد گفت: ” یا الله” صغری از جا پرید گفت: “سلام آقا” اکبر گفت :” تشنمه ، یه چیز خنک بده ” صغری ملافه را تا کرد و یک استکان چای ریخت اکبر داد زد :” مگه نمی گم چیز خنک؟ زبون حالیت نمی شه؟” صغری گفت: “چای واسه تشنگی بهتره آقا”  اکبر رفت طرفش: “آقا بالا سرم شدی؟!” پای صغری خورد به کاسه ی مروارید . مروارید ها ریخت روی زمین دو تا غلتید رفت پشت سماور دو تا زیر تشکچه . اکبر چنگ زد به صورتش. صورتش درد گرفت زخم هم شد. بعد چنگ زد به مو هایش و از جا بلندش کرد و زد به پنجره سرش درد گرفت زخم هم شد…

پیرزن در اتاق را باز کرد پرده را کنار زدو گفت :” یکی هزار تا شه خدا برکت بده”  آهسته آهسته با یک کاسه آب تا دم پنجره آمد و آب را در تنگ یخ ریخت:” یکی هزار تا شه خدا برکت بده”  بعد همان طور آرام آرام بیرون رفت.

اکبر بالاخره صغری را ول کرد تنگ آب را گرفت و سر کشید دست خیسش را به سرش مالید دوتا شاخ کوچک روی سرش جوانه زده بود.

 

شب دوم:

صغری داشت از پنجره به بچه ها قاقالیلی می داد: گندم شاهدانه و نقل . چادر نمازش به سرش بود سماور گوشه ی اتاق قوری چای  رویش قل قل می کرد یک قندان پر از نقل کنارش بود از طبقه ی بالا صدای شیپور می آمد اکبر در را باز کرد پرده را کنار زد پرده را کنار زد صغری ظرف را زیر چادرش قایم کرد پنجره را تند بست اکبر فریاد زد: “با کی حرف می زدی زنیکه؟” رفت طرف صغری . ظرف از دستش افتاد . دو تا نقل غلتید رفت پشت سماور دو تا رفت زیر پرده. اکبر با مشت زد به چشمش . دردش گرفت پای چشمش کبود هم شد زد به تخت سینه اش صغری خورد به دیوار جایش کبود هم شد. زد به پایش. پایش پیچید با سر خورد به زمین دردش گرفت پایش کبود هم شد.

دو تا پیرزن پرده را کنار زدند با یک کاسه آب “یکی هزار تا شه خدا برکت بده” آمدند تا پای سماور “یکی هزار تا شه خدا برکت بده ” یکی در سماور را برداشت یکی ظرف آب را تویش خالی کرد ظرف آّ را برداشتند رفتند بیرون.

آخر اکبر صغری را ول کرد نشست پای سماور برای خودش چای ریخت باد از لای پنجره می آمد صدای شیپور می آورد پرده را تکان می داد پرده می خورد به شاخ های چند سانتیمتری اکبر.

شب سوم:

صغری روی سجاده نشسته بود تسبیح توی دستش بود لبش می جنبید از طبقه ی بالا صدای خنده می آمد. سفره ی شام یک گوشه پهن بود: باقلی قاتوق و ترشی سیر، پلو تو دیس، ماهی شور، آب خوردن تو تنگ. سماور قل قل می جوشید. قوری هم پر از چای روی سماور زیر دم کنی بخار می کرد . بخارش از پنجره ی نیمه باز از لای پرده ی گلدار می پیچد و می رفت طبقه ی بالا . اکبر پرده را با شاخش پاره کرد و آمد تو. صغری سریع پا شد گفت: “سلام آقا ” اکبر گفت: “شام بکش” صغری سریع رفت که سجاده را جمع کند اکبر فریاد زد بجنب دیگه پس چه غلطی می کنی؟! صغری گفت: “سجاده رو جمع می کنم” اکبر لگد زد به سجاده: “بجنب گفتم” تسبیح گیر کرد به پاش و پاره شد دوتا دانه اش رفت پشت صندوقچه، دوتاش غلتید افتاد پشت سفره. دوتاش خورد به پنجره ی نیمه باز و بر گشت توی اتاق. اکبر رفت طرف صغری . صغری گفت: “آقا گناه داره…” اکبر زد زیر گوش چپش چادر نمازش افتاد زد زیر گوش راستش گوشواره ی آویزش کشیده شد خون هم آمد زد توی دهنش ماتیک قرمز سر نمازش  مالید به دست اکبر سرش به اندازه ی یک وجب شکست خون هم آمد.

چند پیرزن با یک کاسه آب از وسط پرده ی پاره داخل اتاق آمدند تو. “یکی هزار تا شه خدا برکت بده” آب را کنار سفره گذاشتند. “یکی هزارتا شه خدا برکت بده”  اکبر آخر سر صغری را ول کرد روی زمین آمد نشست کنار سفره به غذا  خوردن. دستش را در کاسه ی آب شست دمش را کنار زد و نشست و ظرف باقلی قاتوق را جلو کشید از طبقه ی بالا صدا می آمد: “صغری! صغری!”  صغری گوشه ی چادر نمازش را به دندان گرفت و دستش را باز کرد و از پنجره به سمت بالا رفت!

 

 

نقدی از فردین توسلیان

نقد کلی و جزئی در ۱۰ نکته !

 

برای نگاه به داستان، ابتدا باید از خیر موضوع تکلیف بودن این داستان و سیر داستان نویسی مولف بگذریدم تا شاید نگاه بی طرفان ای حاصل شوددر نقد این قصه پردازی کلاسیک!

 

کلی نگری:

نکته ی اول :عدد ۳ که در مفاهیم اسطوره شناسی اعداد در عرفان ها و آداب و سنن اقوام مختلف جهان معنای نزدیک و یکسانی دارد،در داستان بخوبی مورد استفاده قرار گرفته است.ارسطو می گوید: «سه نخستین عدد در بر گیرنده ی واژه ی  “همه” است و ثالوث یعنی عدد کل، زیرا شامل آغاز، میان، و پایان است.» در واقع مفهوم عدد۳ در بیان همان اعتقاد سنتی به آغاز و میان و پایان در پرداخت داستان بخوبی آشکلر است.اتفاقی که در شب اول (که هر شبی از زندگی زوج می تواند باشد) پیش آمده است در شب دوم شدت بیشتری می یابد و در شب سوم(که هر دوی این شب ها نیز هر روزی از زندگی می توانند باشند)  به پایان می رسد.

نکته ی دوم: اتفاقات و چینش آنها در تکامل این فلسفه ی اعداد است.در اولین اپیزود بنای حادثه بر “عدم نافرمانی مطلق” زن است.در اپیزود دوم علت جنجال،خیانت زن است و در سومین قسمت دفاع از مقدسات و اعتقادات است.بدون هیچ توضیحی این سیر عمودی شاید بهترین راه برای بیان این “سه” باشد.

نکته ی سوم: جهت گیری فمینیستی داستان کمی توی ذوق می زند.ترفیع مقام زن تا درجه ی فرشته خویی و الوهیت و نزول مرد در در تکامل سه اپیزودی به یک دیو صفت یا شیطان،هرچند در این داستان به تعمد صورت گرفته است اما شاید بدترین تعمدی بود که امکان انتخابش فراهم بوده است.مسئلهی تکرار “تشبیه پیرزن به دنیا” (که در این داستان فکر نمی کنم منظور این بوده باشد) و سماور و قاقالیلی و نماد انگاری “آب” و …  همه و همه در پرداخت  به شکل قصه پردازی کلاسیک تعمدی اثر به وضوح یافت میشوند اما بنای اتفاق در داستان و اغراق خاص آن دست کم من مخاطب را ارضا نمی کند.

نکته چهارم: استفاده ار بعضی عبارات و ضفت ها و لحن سنتی در این داستن،در مواردی در اختیار اثر و در مواردی تنها مانند یک تابلو عمل می کنند.درست مثل واژه “تابلو” در جمله ی قبل برخی اصطلاخات مانند ماتیک، ول کرد ، تویش و … خارج از دایره واژگانی این نوع قصه پردازی است.

نکته پنجم: پایان بندی سورئال داستان ،باز هم در ادامه ی همان فضای کلاسیک زده جالب از آب در آمده است.این مسئله که همیشه آدم های بدبخت در داستان های کلاسیک خصوصا مشرق زمین، به آسمان می روند و پاک می شوند و … جالب از آب در آمده است اما نکته آن است که در آن داستان ها بستر حوادث به نوعی رقم می خورد که مخاطب خود را برای آن آماده می کرد.شاید باز هم در در این نکته بتوان دلیل هجو داستان کلاسیک و … را آورد اما باز هم این اتفاق ناگهای در پایان داستان پندان جالب توجه نمینماید!

 

جزئی نگری:

 

نکته پنجم: این نوع ترکیب عبارات در داستان به شکلی مصنوعی توی ذوق می زند.”صورتش درد گرفت زخم هم شد” و امثالهم.البته باز هم از شواهد آشکار است که تعمد در مار است اما روش مناسبی بنظر نمی آید.یا دستت کم در قصه های قدیمی به این شکل دیده شده است.

نکته ششم: “چنگ زد بهش، صورتش درد گرفت، زخم هم شد ” از اون جملات بود!

نکته هفتم:در دو اپیزود ۱ و ۲ هر دو به شاخهای اکبر اشاره شده است و در سومی به دم او؟

نکته هشتم:با پاره شدن تسبیح چگونه دانه ها ۲تا ۲تا پخش شدند؟

نکته نهم : لغت “ماتیک” از کجا وارد قصه شده است؟

نکته دهم: پرده چرا در اپیزود سوم پاره شده است؟ دلیل در طول قصه حضور ندارد.

 

  

نقدی از رضا قطب

به بهانه ی یادداشت بر داستان خانم اوستایی

 

داستان در سه مرحله اتفاق می افتد. سه مرحله ای که باید داستان در آن تمام شود…

از ویرایش و نکات دستوری که به شدت در خوانش اذیتمان کرد بگذریم… داستان از ساختار نسبتا خوبی بر خوردار بود . نویسنده شروع و پایان بدی نداشت . اما نویسنده در ایجاد هارمونی بین فضاهای موجود خانه ،‌اتاق وارتباط صغری و اکبر و دنیای دیگر و پیرزن و…کمی عجولانه برخورد کرده بود یعنی با کمی دقت در رفتار ارتباط ها بین آنها می توانست به واقعیت فانتزی بهتری نزدیک شود… مثلا عدم ایجاد ان رابطه منطقی در روابط کلفت و اکبر اقا!!! (‌سلام آقا )‌ حتی اگر نویسنده قصد فانتزی بودن بیشتر داستان را از این مقصود داشته باشد.

نویسنده از ادبیات عرف محلی خودش استفاده برده است  نه ادبیات عرف یه جامعه بزرگتر مثلا «تنگ اب را گرفت» ‌منظور نویسنده تنگ آب را برداشت می باشد چرا که پیرزن که از اتاق بیرون رفته بود و صغری هم تا به خود بیاید طول میکشد… پس تنگ اب را برداشت به عقیده من بهتراست.

و اما جوانه زدن شاخه اکبر یکهو وارد داستان می شود بدن هیچ پیش زمینه ای اگر جوانه زدن شاخ را به اب ربط می داد شاید بهتر بود اما خب شاید منظور نویسنده چیز غیر از من مخاطب بوده است ….یعنی جوانه زدن شاخ ریشه در حرکات قبلی او داشته که من مخاطب تا اینجای داستان پیدایش نکردم.

استفاده بیش از یکبار از کلمات یا جملاتی که به همان منظور اول استفاده می شود نه برای ایجاد خوانش های دوباره مانند زخم شد(‌توی شب اول) ‌کبود شد (‌توی شب دوم )‌…

البته ماتیک زدن سرنماز نقطه اوج داستان به نظر من مخاطب بوده است چون در آنجاست که فانتزی بودن داستان بیشتر نمایان می شود.

و تبریک به ایشان به علت موفقیت بهتر تر از داستانهای قبلی اش. یعنی این داستان به نسبت خیلی قوی تر بود تا داستانهایی که  ازایشان قبلن خوانده بودم پر بود از دیالوگ. نمی دانم چرا اصرار از استفاده از دیالو گ  زیاد دارند ایشان وقتی به راحتی می توانند داستانی خلق کنند که خالی از دیالوگ است. البته نمی گویم دیالوگ کار نکند اما اصرار در مداومت آن کمی با تامل انگیز باشد ..مثل این داستانی که خواندم و لذت بردم…

 

 

نقدی از سعید محمدی

می توانست داستان خوبی باشد

 

می‌توانست به داستان خوبی تبدیل شود، اما به دلیل نوع روایت که به نظر من دارای اشکال است، داستان را در حد متوسط نگه داشته. چون با توجه به نوع روایت و با ریز‌بینی که در شرح ماجرا وجود دارد راوی داستان دانای کل است ولی مشکل اینجاست که گاهی طرز روایت به حد کودکانه‌ای می‌رسد، مثلا: اکبر چنگ زد به صورتش، صورتش درد گرفت زخم هم شد. بعد چنگ زد به موهایش و از جا بلندش کرد و زد به پنجره سرش درد گرفت، زخم هم شد. که در سه اپیزود داستان به همین صورت تکرار شده که به حشو هم تبدیل شده. در صورتی که کل روایت لحن کودکانه‌ای می‌گرفت و از جزیی گویی‌ها کم می‌شد تا راوی سوم شخص باشد که البته هیچ قطعیتی در مورد راوی وجود ندارد، چون از طرفی با دقت هرچه تمامتر دانه‌های مروارید، نقل و تسبیح را دنبال کرده و می‌داند که هرکدام کجا رفتند و از طرفی هیچ توصیفی از طبقه‌ی بالا نکرده که گاهی صدای قرآن، شیپور و خنده می‌آید، اگر منظور واقعا طبقه‌ی بالاست چرا بدون توضیح و اگر عرش و خداست چرا اینگونه و با استفاده از کلمات دم دستی؟

این یک داستان فمنیستی است که بی‌شباهت به داستان‌های از این نوع هم نبود. مانند بسیاری از این دست آثار از مرد تصویری خشن و دیو صفت ساخته که در اپیزود اول با جوانه زدن شاخ و در اپیزودهای بعدی با تکمیل کردن آن و اهدا دم به شخصیت مرد همه چیز را به صورت آشکار ( تابلو) به خواننده گفته، که بهتر بود با پرداختن به جزییات ذهن مخاطب را به قضاوت بکشاند نه اینکه خود قاضی باشد.

مسئله‌ی بعد حضور رابین هود وار یک پیرزن، دو پیرزن و چند پیرزن اپیزودهای یک، دو و سه می‌باشد که جای تعجب دارد که بدون پرداخت قبلی در داستان وارد شده و خارج می‌شوند، درست است این یک داستان شگفت است اما چقدر؟ به قول استاد چند عددی‌ست بین ۳ تا ۹ که در اپیزود آخر چند پیرزن برای آوردن یک کاسه آب می‌آیند. چرا؟!!!

در قسمت سوم صغری می‌گوید: آقا گناه داره. یعنی چه؟ کی گناه داره؟ ماتیک مخصوص سر نماز کجا می‌فروشند؟! یعنی سر نماز ماتیک هم می‌زنند؟!!

در پایان اینکه صغری از همان طبقه‌ی بالای نامعلوم احضار شده که با احتمال فراوان ایزد منان است و به درجه رفیع شهادت نائل می‌شود، چون تاریخ ثابت کرده هرکه نماز می‌خواند خوب است و هرکه شاخ و دم دارد بد، پس اگر یک شخص خوب به دست پلیدی از بین برود شهید محسوب می‌شود.

نقدی از یوسف موسوی

چهار نکته

 

پیشگفتار:

چون قرار بر نقد است از نکات قوت و زیبایی‌های داستان منصرف می‌شویم.

 

اول:

 

من در نقد داستان، بلحاظ عدم سبقه مطالعاتی و عدم اطلاع کافی از چارچوب شکلی و ماهیتی داستان نویسی شاید خیلی و یا اساساً موفق نباشم.

 

دوم:

 

در داستان کمترین تنش و ناهنجاری در گاهی است که از بالا صدای قرآن می‌آید

حد توسط ناهنجاری گاهی است که از بالا صدای موسیقی می‌آید

حد بالای ناهنجاری گاهی است که از بالا صدای خنده می‌آید

سؤال از نویسنده: چه نوع منطقی بر این فرآیند می‌تواند حاکم باشد؟

چرا که این فرآیند نه سیر مقدس به غیرمقدس را دارد و نه سیر لطافت به خشونت را

قرآن سررشته مقدس فرآیند است و خنده نیز به نوعی از ارزشهای خاص خود برخوردار است

به هر حال این فرآیند حرکت از قرآن به موسیقی و بعد به خنده سیر خاصی را به ذهن متبادر نمی‌کند

 

سوم:

 

در بعضی از بخش‌های متن واژه‌های بکار رفته با زبان محاوره غالب داستان همخوانی ندارد

از جمله:        خط دوم واژه «رویش»

                   خط چهارم حرف «را» بعد از ملافه

                   خط هفتم تعدد بکارگیری حرف «و»

                   خطوط پنجم و ششم بخش شب دوم تعدد استخدام واژه «پایش»

 

چهارم:

 

اگر برای طرح قاعده عمل و عکس‌العمل در شکل و ماهیت انسانی (که در این داستان از بروز شاخ به عنوان عکس‌العمل اعمال ناهنجار اکبر بکار رفته) از مصادیق واقعی بهره‌گیری می‌شد بهتر بود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یک دیدگاه

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد