پیش‌درآمدی بر اسکار ۲۰۱۲

, , ۱ دیدگاه


هر جایزه‌ای که در فستیوال‌ها و مراسم سالیانه اعطا می‌شود، صرف نظر از بحث سلیقه که جزء جدای‌ناپذیر مدیوم سینماست، تا حد زیادی محصول نوع نگاهی‌ست که از طریق نهاد برگزار کننده‌ی آن اعمال می‌شود؛ از اُسکار و کن گرفته تا همین جشنواره‌ی فجر خودمان. حتی اگر این اعمال نظر دارای سمت‌ و سوئی آگاهانه نباشد، سیاست و خط‌مشی هر جشنواره به نحوی اجتناب‌ناپذیر بر نتایج آن سایه خواهد انداخت؛ سیاستی که لزوماً به معنای سیاسی بودن نیست و بیانگر رویکرد توأم با مصلحت‌اندیشی هر نهاد است (Policy). هرچه زودتر این نکته را مد نظر قرار دهیم، راحت‌تر می‌توان با فصل اعلام جوایز و گمانه‌زنی‌های احتمالی پیرامون آن کنار آمد. اینکه هنوز عده‌ای به بحث درباره‌ی نادیده گرفتن آثاری چون “بی‌خود و بی‌جهت” ، “پله‌ی آخر” و “برف روی کاج‌ها” می‌پردازند، از عدم شناخت کافی نسبت به سیاست‌گذاری جشنواره‌ی فجر حکایت دارد. حتی فیلم “ملکه” به تهیه‌کنندگی بنیاد سینمایی فارابی (بازوی رسمی جهت‌گیری‌های فرهنگی در سینما)، که یکی از خوش‌ساخت‌ترین فیلم‌های دفاع مقدس چند سال اخیر سینمای ماست و در برخی جنبه‌ها چون فیلمبرداری واقعاً درخشان است، صرفاً بخاطر انتقال نگاه ضدجنگ و صلح‌دوست با بی‌مهری تمام مواجه می‌شود.

از جشنواره‌ی وطنی که بگذریم، موعد اعطای جوایز اسکار – که در کنار نخل طلای کن و در جایگاهی متفاوت با آن – اعتبارآورترین جوایز سینمایی جهان محسوب می‌شود، نزدیک است. اسکاری که امسال به یُمن حضور اصغر فرهادی عزیز و فیلم دوست‌داشتنی‌اش اهمیتی فراتر از کنجکاوی‌های هرساله پیدا کرده است؛ هر اندازه هم که خود را به بی‌خیالی زده و چوب “آنتی‌اُسکاری” بر دست بگیریم… هدف از این نوشته تحلیل پارامترهایی‌ست که از سبقه و پیشینه‌ی جوایز اهدا شده بدست آمده و با توجه به آن‌ می‌توان خط‌مشی و جهت‌گیری نانوشته‌ی آکادمی را شناخت. سپس به مقایسه‌ی تطبیقی این پارامترها در مورد جدایی نادر از سیمین خواهیم پرداخت. (طبعاً جهت‌گیری نگاه یک نهاد با “بهترین فیلم‌” انتخابی سنجیده می‌شود و بخش‌های فنی و بازیگری اغلب با وسعت دید بیشتری انتخاب می‌شوند.)

اگر بخواهیم با مروری اجمالی بر آثار برگزیده‌ی آکادمی به یک نقطه‌ی اشتراک در مورد آن‌ها برسیم، باید از وجه سرراست و پررنگ “انسانی” حاکم بر آن‌ها بگوئیم (ترجمه‌ی مصداقی Humanistic). این فیلم‌ها با نشانه‌گیری خصایص انسانی و دراماتیزه کردن آن، توانسته‌اند به درامی تأثیرگذار درباره‌ی عواطف و ویژگی‌های آدمی دست یابند. البته این توضیح ممکن است بسیار کلی بنماید و این پرسش را مطرح سازد که در نهایت اغلب فیلم‌های ساخته شده را می‌توان با تفاسیر گوناگون درامی انسانی نامید. در این‌جا تأکید بر بی‌واسطگی و “سرراست” بودن این وجه انسانی می‌تواند نقطه‌ی تمییزی ایجاد کند؛ توضیح می‌دهم. ابتدا برای روشن‌تر شدن موضوع بهتر است آثاری را که غالباً در حوزه‌ی نگاه آکادمی قرار نمی‌گیرند برشماریم. فیلم‌های حاوی نگاهی تلخ و گزنده، درام‌های چالش‌برانگیز اخلاقی با پس‌زمینه‌ای تیره و تار (Dark theme) و تریلرهای روان‌شناختی (Psychological thriller) که تا مرز آزاردهندگی پیش می‌روند، معمولاً جایگاهی در مراسم اسکار ندارند. از هیچکاک و کوبریک فقید گرفته تا فون‌تریه، کراننبرگ و لینچ، همگی با بی‌تفاوتی کامل اعضای آکادمی روبه‌رو شده‌اند. حساب جایزه‌ی بهترین کارگردانی پولانسکی (پیانیست) را که کنار بگذاریم، محال است تصور اینکه یکی از فیلم‌های سه‌گانه‌ی آپارتمان، مثلاً بچه‌ی رزماری با آن نگاه تیره و هولناکش، جایزه‌ی بهترین فیلم را بگیرد. البته همین فیلم می‌تواند مرثیه‌ای بر عشق مادرانه تفسیر شود که یکی از زیباترین ویژگی‌های انسانی‌ست اما رویکرد واسطه‌مند و لحن گزنده‌ی آن، فرسنگ‌ها با معیارهای شناخته شده فاصله دارد. اینگونه است که وقتی فینچر هفت و باشگاه مشت‌زنی می‌سازد بایکوت می‌شود و وقتی بنجامین باتن می‌سازد نتیجه‌اش می‌شود ۱۳ نامزدی اسکار! یا دوباره وقتی لحن نیش‌دار و کنایه‌آمیز خود را در شبکه‌ی اجتماعی تکرار می‌کند به درام سرراست و تخت سخنرانی پادشاه می‌بازد.

کمی چاشنی خشونت اوضاع را از این هم بغرنج‌تر می‌کند. نمایش عریان خشونت چندان به مذاق اُسکاری‌ها خوش نمی‌آید. گاو خشمگین و رفقای خوب، دوتا از تحسین‌شده‌ترین فیلم‌های اسکورسیزی که اکنون به اثری کلاسیک تبدیل شده‌اند، به دو فیلم کارگردان اولی می‌بازند (به‌ترتیب به مردم عادی و رقصنده با گرگ).. یا به عنوان مثال محال است اثری در سبک و سیاق Oldboy‌ روزی برنده‌ی بهترین فیلم خارجی شود. از نمونه‌های اخیر نیز می‌توان به درایو، اثر ستایش‌شده‌ی نیکلاس وایندینگ رفن، اشاره کرد که با بی‌اعتنایی تام روبه‌رو شده است (بدون حتی یک نامزدی).

البته هنگامی که یک اثر با تحسین فزاینده‌ای روبه‌رو ‌شود، گهگاه شاهد بوده‌ایم که اعضای آکادمی تا حدی از معیارهای پیشین خود عقب‌نشینی کرده‌اند؛ به ویژه هنگامی که جشنواره‌ی کن با اعطاء جوایز خود به محصولات آمریکائی، جریان‌سازی کرده‌ و عملاً دست اعضای آکادمی را توی حنا گذاشته‌!… نامزد شدن راننده‌تاکسی و داستان عامه‌پسند را نباید به حساب خوش‌ذوقی و تیزبینی آن‌ها گذاشت که اگر سایه‌ی نخل طلا بر دوش این آثار سنگینی نمی‌کرد، بعید بود مورد توجه آکادمی قرار بگیرند… تا آن‌جا که اعتبار و حیثیت جوایز زیر سؤال نرود، معمولاً چنین آثاری مورد گزینش قرار نمی‌گیرند. بسیار به ندرت پیش می‌آید که درام پرخشونت و گزنده‌ای چون Departed یا جایی برای پیرمردها نیست، بدون به‌کارگیری این خشونت در راستای انتقال یک پیام بی‌واسطه‌ی انسانی (چنانکه نمونه‌اش را در شجاع‌دل و فهرست شیندلر دیده‌ایم)، جایزه‌ی بهترین فیلم را تصاحب کرده باشد. حتی هنگامی که هانکه با روبان سفید، نخل طلا و گلدن‌گلوب را از آن خود کرد، مثل روز برای من روشن بود که نامزدی‌اش در اسکار کاملاً صوری و از روی اکراه و بی‌میلی‌ست. کافی‌ست به جنس فیلم‌هایی چون زندگی دیگران، عزیمت‌ها، در دنیایی بهتر و … توجه کنید تا این تفاوتِ نگاه، بین فیلمی بشردوستانه و درامی تیره با خشونتی در لایه‌های درونی، بیش از پیش آشکار شود.

حال با ترسیم شمایی کلی از سلیقه و معیار آکادمی، می‌توان به بررسی جایگاه نماینده‌ی کشورمان در مراسم اسکار پرداخت. اول از همه باید به این نکته توجه کنیم که جایزه‌ی بهترین فیلم خارجی همواره جزء سخت‌ترین بخش‌های اسکار از لحاظ پیش‌بینی بوده است. حتی برای کاندیدایی که بیشترین شانس را برای توفیقش پیش‌بینی می‌کرده‌اند (Front runner)، بارها پیش آمده که اعلام نتایج موجب شگفتی شده است. امسال نیز از لحاظ تئوریک، جدایی… باید با اختلاف فاحشی جایزه‌ی بهترین فیلم خارجی را نصیب خود کند؛ چرا که نه تنها در بین فیلم‌های خارجی‌زبان، بلکه در بین همه‌ی فیلم‌های سال یکی از بهترین آثار از نگاه جامعه‌ی جهانی منتقدین بوده و حتی در فهرست ده فیلم برتر بسیاری از آنان قرار گرفته است. به علاوه این واقعیت که فیلمی خارجی‌زبان نامزد دریافت بهترین فیلم‌نامه‌ی اورجینال نیز شده قاعدتاً باید مهر تأئیدی بر کسب جایزه‌ی بخش نخست باشد. اما با مروری بر نتایج گذشته می‌بینیم که نامزدی یک فیلم خارجی در چند رشته اگرچه دال بر کیفیت بالا و تحسین همگانی آن دارد، اما لزوماً به معنای بهترین بودن آن از نگاه آکادمی نیست. هزارتوی پَن (گی‌یرمو دل‌تورو) و آملی (ژان‌پیر ژونه) در سال‌های خود نامزد همین دو جایزه شده بودند و هیچ‌یک را نبردند… همه‌ی این تناقضات راه را به سوی تحلیل‌ مضمونی و مقایسه‌ی آن با پارامترهای ذکر شده می‌برد که به نظر نگارنده مناسب‌ترین رویکرد است.

جدایی… فیلمی‌ست به شدت چندلایه؛ در یک سطح دربر دارنده‌ی مفاهیم بنیادین اخلاقی-اجتماعی چون دروغ، قضاوت،  ایستادگی در برابر اصول و… است. این گستردگی مضامین و پیچیدگی چنان در بافت اثر تنیده شده که اتلاق یک موضوعیت خاص به فیلم بسیار سهل‌انگارانه است. به عبارتی خرده‌پیرنگ‌ها چنان وسواسانه کنار یکدیگر چیده شده‌اند که گویا در نهایت با یک آسیب‌شناسی جامعه‌شناسانه روبه‌رو هستیم. از این منظر فیلم دارای وجهی بسیار پررنگ و عمیق از دغدغه‌های گوناگون انسانی‌ست که در قالب کنش‌هایی دومینووار کنار یکدیگر چیده شده‌اند.

از طرف دیگر در زیرلایه‌ی فیلم آشکارا خشونتی درونی‌ نهفته است؛ خشونتی که نمودش بسیار فراتر از رفتارهای برون‌گرایانه‌ی حجت و چند سکانس درگیری فیزیکی‌ می‌باشد. تنش، عصبیت، آشفتگی‌ ، درد و رنج و … چنان رفتار و گفتار شخصیت‌ها را تسخیر کرده که هر لحظه از فیلم در غلیان و جوششی وصف‌ناپذیر می‌گذرد؛ انگار که هر آن باید در انتظار انفجاری درونی باشیم. به همین دلیل است که بسیاری از منتقدین خارجی آن را با تریلرهای هیچکاکی مقایسه کرده‌اند چرا که سراسر التهاب است و واهمه‌. فرهادی در یک واکاوی جامعه‌شناسانه، خشونتی را که در یکی‌-دو سال گذشته به شدیدترین صورت ممکن در بسترهای بیرونی جامعه ظاهر شده، ریشه در کوچکترین واحد آن یعنی خانواده می‌داند. به همین جهت رویکرد فیلم را در همان راستای آثاری چون روبان سفید و کلاس (لورن کانته) می‌بینم. اگر هانکه با نمایش ریشه‌های استبداد، گفتمان‌های پرتنش و سرشار از خشونت و تعامل کودکان با این محیطِ واپس‌گرا به واکاوی علل وقوع جنگ‌های جهانی می‌پردازد، فرهادی نیز آینه‌ای در برابر ما قرار می‌دهد و تقابل‌های ظاهراً ساده‌ی بین‌طبقاتی را مجازی از کشمکش‌های بزرگ‌تر می‌داند. به راستی نگاه‌های غضب‌آلود ترمه و سمیه (دو کودک خانواده) که در پایان فیلم با پرداختی تأکیدآمیز به یکدیگر گره می‌خورد، جز کینه‌ای نهادینه شده در ضمیر آن‌ها چه معنایی دارد و حاصل این تقابل‌های پوچ در آینده چه می‌تواند باشد؟…

با این تفاسیر و توضیحات شاید معما پیچیده‌تر هم شده باشد. از یک طرف با فیلمی روبه‌رو هستیم که رویکردی به شدت انسانی دارد و از طرف دیگر خشونتی پنهان در سراسر فیلم موج می‌زند؛ البته این خشونت هیچ‌گاه به صحنه‌های آزاردهنده‌ی فیزیکی منجر نمی‌شود اما فیلم کیفیتی دارد که آن را “آزاردهندگی مثبت” می‌نامم. به این معنا که پس از پایان، هر چقدر هم سعی در دیلیت کردن آن داشته باشیم باز سر و کله‌اش پیدا می‌شود و ذهن را رها نمی‌کند؛ درست مانند یک ویروس کامپیوتری… حال باید دید نگاه اعضای آکادمی کدام وجه فیلم را غالب بر دیگری تشخیص می‌دهد؛ آیا روح انسانی فیلم را پررنگ‌تر می‌بینند یا تنش و تیره‌گی حاکم بر فضای آن را؟… برداشت شخصی نگارنده این است که بازگشت به مضامین اخلاقی-انسانی و درام‌های خانوادگی که در چند سال اخیر به نحو فزاینده‌ای به تِم اصلی بسیاری از آثار سینمایی تبدیل شده، چربشی در توازن این دو وجه به سود فیلم ایجاد خواهد کرد و هم‌چنان بخت اول کسب جایزه‌ی بهترین فیلم خارجی، جدایی… است. اما اگر در میان ۴ مامزد دیگر، فیلمی بتواند رویکرد انسانی‌‌اش را به صورتی راحت‌الحلقوم‌تر ارائه دهد، اصلاً بعید نیست که اعضای بی‌ذوق آکادمی انتخابی جز جدایی… داشته باشند.

به هر حال سعی شد به دور از پیش‌بینی‌های متعصبانه و احساسی نگاهی تحلیلی به پدیده‌ی اسکار داشته باشیم اما به نظر می‌رسد تنها باید منتظر ماند و به تماشای نتایج نشست… به امید موفقیت اصغر فرهادی دوست‌داشتنی.

 

یک دیدگاه

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد