نگاهی به فیلم تماس با مارجین ساخته‌ی جِی. سی چاندور

, , ارسال دیدگاه

نام فیلم اصطلاحی در دنیای بازارِ بورس و وام است که اشاره به تماسی‌ا‌ست که از سوی بانک‌ها و بنگاه‌های مالی با وام‌گیرنده‌ها به منظور دریافت وثیقه‌ی بیشتر انجام می‌شود. فیلم در واقع روایت‌گر آغاز بحران مالی آمریکا در سال ۲۰۰۸ در یکی از شرکت‌های بزرگ اقتصادی‌ا‌ست. آن‌چه که به‌طور خلاصه درباره‌ی این بحران می‌شود گفت این است که بانک‌ها و مؤسسات پولی در آمریکا در آن زمان بدون توجه کافی به پشتوانه‌ی وثیقه‌هایی که متقاضیان دریافت وام ارائه می‌دادند، به آن‌ها وام پرداخت می‌کردند و پس از دامن‌گیر شدن بحران در بازار مسکن و افت فاحش قیمت‌ها، عملاً قیمت مسکن از وام‌ها کمتر شد و بانک‌ها که وثیقه‌ی کم‌ارزشی در اختیار داشتند، یکی‌یکی و دومینووار شکست‌های سختی را تجربه کردند. بحرانی که به عقیده‌ی عده‌ای موجب شد تا باراک اوباما رئیس‌جمهور کنونی آمریکا با سوار شدن بر موج آن و انتقاد از سیاست‌های اقتصادی جمهوری‌خواهان راهی کاخ سفید شود و شاید موجی دیگر که این‌بار گریبان وال‌استریت را گرفته راه خروج را نشان او بدهد.

در Margin Call کم‌تر اشاره‌ای به دنیای بیرون از آن شرکت می‌شود و بخش عمده‌ی فیلم به بحث و جدل‌های رسمی و غیررسمی بر سر تصمیم‌هایی‌ می‌پردازد که برای کاهش میزان ضرر قطعی شرکت مطرح می‌شود. داستان از این قرار است که در روزی که عده‌ای از کارمندان شرکت از ادامه‌ی کار در آن شرکت باز داشته می‌شوند و به اصطلاح مشمول تعدیل نیرو می‌شوند، یکی از کارمندان به نسبت ارشدتر از بقیه، به هنگام خروج از شرکت مدل ریاضی و آماری را که طراحی کرده در اختیار پیتر سالیوان یکی از کارمندان زیردستش قرار می‌دهد تا آن را تکمیل کند. پیتر با کامل کردن این مدل به حقیقتی ناخوشایند می‌رسد که آن قرار گرفتن شرکت در ورطه‌ی زیانی هنگفت است که از مدتی پیش شروع شده و هنوز نشانه‌هایش آشکار نشده. با باخبر شدن مدیران ارشد شرکت، آن‌ها بی‌رحمانه‌ترین تصمیم را می‌گیرند: فروش اوراق وام و سهام با قیمتی کمتر به خریدارانی که اطلاعی از بحران فزاینده‌ی پیش‌رو ندارند، در حالی که این اوراق واجد ارزش چندانی نیستند. در واقع این تصمیم تنها برای کاهش میزان زیان مالی فراوانی که در انتظار شرکت است گرفته می‌شود و بدون توجه به آن‌چه که در انتظار بازار مالی‌ا‌ست، فقط به منافع خودشان فکر می‌کنند.

پیش خودتان حساب کنید؛ قرار است فیلمی را ببینید که بیشتر زمان آن در طبقات مختلفی از ساختمان یک شرکت اقتصادی بگذرد و در این میان پای اصطلاحات و تعبیرهای مالی و پولی و نگرانی از ضرر ده‌ها میلیون دلاری آن هم طی یک شب تا صبح باز شود. در نگاه اول چنین قصه و روایتی زمخت به نظر می‌رسد ولی Margin Call با چینش درست موقعیت‌ها و گستراندن تدریجی ابعاد شخصیت‌های مؤثر فیلم شایسته‌ی عنوان یک فیلم خوب است. فیلم با آشکار کردن تأثیرگذار سلسله‌ی مراتبِ مدیریتی و روابط و مناسبات میان اجزای این ساختار مدیریتی در یک شرکت بزرگ اقتصادی، در نمایان کردن سازوکار نادرستِ در پیش گرفتن سیاست‌های پولی موفق عمل می‌کند. زمانی که جان تالد (جرمی آیرونز) با پُستی ظاهراً معادل رئیس هیئت مدیره از پیتر سالیوان می‌خواهد ماجرا را برای او شرح دهد از او می‌خواهد که طوری توضیح دهد که “انگار داری برای یه بچه یا یه سگ شکاری صحبت می‌کنی” یا پیش‌تر سَم راجرز یکی از مدیران میانی شرکت با بازی کوین اسپیسی از همکارش ویل امرسون (پل بتانی) مشابه همین درخواست را دارد: “تو که می‌دونی از این چرت و پرت‌ها سر در نمی‌یارم، انگلیسیشو بهم بگو!”. این دو نمونه و برخی موقعیت‌های دیگر نه به این معنی ساده‌انگارانه و پیش‌پاافتاده که مدیران اقتصادی آن از چیزی سر در نمی‌آورند و جایگاه‌شان اینجا نیست که به منظور نشانه رفتن بر سازوکاری‌ا‌ست که تنها به نتیجه می‌اندیشد و روال و چرخه‌ی حاصل آمدن این نتیجه که برای آنها چیزی جز سود مالی نیست نادیده گرفته می‌شود. اگر به این گزاره باید باور داشت که دنیای تجارت بدون زیان معنا ندارد و سود و زیان دو بال آشنای این فرآیند اقتصادی‌ هستند، در Margin Call مدیران ارشد شرکت تا حد زیادی از این گزاره غافل مانده‌اند تا با پدید آمدن یک بیماری، سرِ این پیکر اقتصادی آخرین جایی باشد که از آن باخبر می‌شود و طبعاً در واکنشی ذاتی تنها به نجات خودش می‌اندیشد و پیکر و پیرامونش را قربانی می‌کند. از این زاویه در Margin Call شخصیت‌پردازی‌ها و پیش‌روی روایت در خدمت نقد فرآیند مدیریت مؤسسه‌ها و بنگاه‌ها اقتصادی‌ا‌ست. مثلاً کارمندانی که مسئول تسویه‌حساب و تعدیل نیرو هستند با لحنی حق ‌به‌جانب و خشک و در عین حال بی‌تفاوت که سعی می‌کنند احساس مصنوعی اهمیت دادن را برجسته کنند صبح فردا خودشان جزو اخراجی‌های شرکت هستند و در وانفسای فروش اوراق و سهام، مدیران شرکت به کارمندی که آن مدل پیش‌بینی‌کننده‌ی آماری را طراحی کرده بود و روز قبل اخراج شده بود نیاز پیدا می‌کنند. پیتر سالیوان نیز به عنوان جلوه‌ای از کارمندان باهوش و آگاه، نشانه‌های این جلوه‌ی مثبت را – مثل جایی که او و دوستِ همکارش به همراه ویل امرسون بر بام ساختمان شرکت درباره‌ی جزئیات خرج کردن درآمد هنگفت امرسون در سال گذشته صحبت می‌کنند- برای تعادل بخشیدن به قواعد و ملزومات شخصیت‌پردازی در درام فیلم بروز می‌دهد. و اصلاً به نظرم این وجهه‌ی غالب درام در فیلم است که در کنار رگه‌هایی از تریلر به آن سر و شکل می‌دهد و در مقایسه با دو فیلم اولیور استون، وال‌استریت و وال‌استریت: پول هرگز نمی‌خوابد که دومی آشکارا از ولی کم‌مایه‌تر بود، کاملاً متفاوت به نظر می‌رسد و با بسط دادن ابعاد درام در دل روایتی که اتفاقاً جای چندانی هم برای آن نیست به فیلم مؤثری تبدیل می‌شود. برای اشاره‌ی پایانی از اولین صحنه‌ی حضور یافتن سم راجرز در فیلم می‌توان مثال زد که بلافاصله بعد از اخراج عده‌ای از کارمندان بخش زیر نظر او رخ می‌دهد و او را در تأثری عمیق به خاطر بیماری کشنده‌ی سگش نشان می‌دهد. این صحنه که گویی برای تأکید بر بی‌تفاوتی او گنجانده شده، ابتدا مقداری کلیشه‌ای و بی‌ظرافت به نظر می‌رسد. اما رفته‌رفته ماهیتی دیگر می‌یابد و حتی در ادامه سم که مسئول بخش خرید و فروش شرکت است تا آخرین لحظات در قبال تصمیم شرکت برای فروش سهام و اوراق وام به دلیل تأثیر مخربی که بر جامعه‌ی اقتصادی می‌گذارد مقاومت می‌کند. پایان فیلم هم از آنِ اوست: در این سکانس هوشمندانه و کنایه‌آمیز، سم شبانه در حیاط همسر سابقش در حال کندن گودالی برای دفن کردن سگ مرده‌اش است.

در کارنامه‌ی جِی. سی چاندور کارگردان Margin Call، پیش از این تنها ساخت یک فیلم کوتاه دیده می‌شود و تا لحظه‌ی نگارش این مطلب فیلم‌نامه‌ی Margin Call نامزد جایزه اسکار برای بهترین فیلم‌نامه‌ی اورژینال یا غیراقتباسی‌ا‌ست. هر چند که به اصطلاح‌ فوتبالی‌ها روی کاغذ شانس‌اش از فیلم‌نامه‌ی نیمه‌شب در پاریس و آرتیست کمتر به نظر می‌رسد. همان‌طور که فیلم‌نامه‌ی جدایی نادر از سیمین هم یکی از رقبای آن است.

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد