نقد و بررسی داستان « یک داستان کاملا فمینیستی »

, , ۴ دیدگاه

شب اول:

صغری کنار بساط خیاطی چادر نماز به کمر نشسته بود برای شب عروسی ته تغاری هسایه ملافه گلدوزی می کرد یک کاسه پر از مروارید کنار دستش  سماور گوشه ی اتاق قوری چای رویش قل قل می کرد از طبقه ی بالا صدای قرآن می آمد . تنگ بی آب و پر از یخ با یک لیوان گلی لب تاقچه بود . اکبر در را باز پرده ی جلوی در را کنار زد گفت: ” یا الله” صغری از جا پرید گفت: “سلام آقا” اکبر گفت :” تشنمه ، یه چیز خنک بده ” صغری ملافه را تا کرد و یک استکان چای ریخت اکبر داد زد :” مگه نمی گم چیز خنک؟ زبون حالیت نمی شه؟” صغری گفت: “چای واسه تشنگی بهتره آقا”  اکبر رفت طرفش: “آقا بالا سرم شدی؟!” پای صغری خورد به کاسه ی مروارید . مروارید ها ریخت روی زمین دو تا غلتید رفت پشت سماور دو تا زیر تشکچه . اکبر چنگ زد به صورتش. صورتش درد گرفت زخم هم شد. بعد چنگ زد به مو هایش و از جا بلندش کرد و زد به پنجره سرش درد گرفت زخم هم شد…

پیرزن در اتاق را باز کرد پرده را کنار زدو گفت :” یکی هزار تا شه خدا برکت بده”  آهسته آهسته با یک کاسه آب تا دم پنجره آمد و آب را در تنگ یخ ریخت:” یکی هزار تا شه خدا برکت بده”  بعد همان طور آرام آرام بیرون رفت.

اکبر بالاخره صغری را ول کرد تنگ آب را گرفت و سر کشید دست خیسش را به سرش مالید دوتا شاخ کوچک روی سرش جوانه زده بود.

 

شب دوم:

صغری داشت از پنجره به بچه ها قاقالیلی می داد: گندم شاهدانه و نقل . چادر نمازش به سرش بود سماور گوشه ی اتاق قوری چای  رویش قل قل می کرد یک قندان پر از نقل کنارش بود از طبقه ی بالا صدای شیپور می آمد اکبر در را باز کرد پرده را کنار زد پرده را کنار زد صغری ظرف را زیر چادرش قایم کرد پنجره را تند بست اکبر فریاد زد: “با کی حرف می زدی زنیکه؟” رفت طرف صغری . ظرف از دستش افتاد . دو تا نقل غلتید رفت پشت سماور دو تا رفت زیر پرده. اکبر با مشت زد به چشمش . دردش گرفت پای چشمش کبود هم شد زد به تخت سینه اش صغری خورد به دیوار جایش کبود هم شد. زد به پایش. پایش پیچید با سر خورد به زمین دردش گرفت پایش کبود هم شد.

دو تا پیرزن پرده را کنار زدند با یک کاسه آب “یکی هزار تا شه خدا برکت بده” آمدند تا پای سماور “یکی هزار تا شه خدا برکت بده ” یکی در سماور را برداشت یکی ظرف آب را تویش خالی کرد ظرف آّ را برداشتند رفتند بیرون.

آخر اکبر صغری را ول کرد نشست پای سماور برای خودش چای ریخت باد از لای پنجره می آمد صدای شیپور می آورد پرده را تکان می داد پرده می خورد به شاخ های چند سانتیمتری اکبر.

شب سوم:

صغری روی سجاده نشسته بود تسبیح توی دستش بود لبش می جنبید از طبقه ی بالا صدای خنده می آمد. سفره ی شام یک گوشه پهن بود: باقلی قاتوق و ترشی سیر، پلو تو دیس، ماهی شور، آب خوردن تو تنگ. سماور قل قل می جوشید. قوری هم پر از چای روی سماور زیر دم کنی بخار می کرد . بخارش از پنجره ی نیمه باز از لای پرده ی گلدار می پیچد و می رفت طبقه ی بالا . اکبر پرده را با شاخش پاره کرد و آمد تو. صغری سریع پا شد گفت: “سلام آقا ” اکبر گفت: “شام بکش” صغری سریع رفت که سجاده را جمع کند اکبر فریاد زد بجنب دیگه پس چه غلطی می کنی؟! صغری گفت: “سجاده رو جمع می کنم” اکبر لگد زد به سجاده: “بجنب گفتم” تسبیح گیر کرد به پاش و پاره شد دوتا دانه اش رفت پشت صندوقچه، دوتاش غلتید افتاد پشت سفره. دوتاش خورد به پنجره ی نیمه باز و بر گشت توی اتاق. اکبر رفت طرف صغری . صغری گفت: “آقا گناه داره…” اکبر زد زیر گوش چپش چادر نمازش افتاد زد زیر گوش راستش گوشواره ی آویزش کشیده شد خون هم آمد زد توی دهنش ماتیک قرمز سر نمازش  مالید به دست اکبر سرش به اندازه ی یک وجب شکست خون هم آمد.

چند پیرزن با یک کاسه آب از وسط پرده ی پاره داخل اتاق آمدند تو. “یکی هزار تا شه خدا برکت بده” آب را کنار سفره گذاشتند. “یکی هزارتا شه خدا برکت بده”  اکبر آخر سر صغری را ول کرد روی زمین آمد نشست کنار سفره به غذا  خوردن. دستش را در کاسه ی آب شست دمش را کنار زد و نشست و ظرف باقلی قاتوق را جلو کشید از طبقه ی بالا صدا می آمد: “صغری! صغری!”  صغری گوشه ی چادر نمازش را به دندان گرفت و دستش را باز کرد و از پنجره به سمت بالا رفت!

 

نقدی از محمد حسینی مقدم

 

«هگل ها را من دفن می کنم»

 

شاخ هایم کو؟

چه کسی بود صدا زد صغری؟

آشنا بود صدا مثل صدای اکبر

و اما اکبر:

اکبر از ریشه کـَبَرَ می آید که متضاد صَغـَرَ است. یعنی همان ریشه ای که صَغـَرَی از آن می آید پس یعنی این دو تا کاراکترِ متشخص و نا متشخص ما با هم در تضاد اند( لفّ و نشر جمله را داشتید؟ حالا اگر گفتید لف و نشرش مرتب بود یا نا مرتب جایزه دارید.) و اما سوال دیگری که در این جا می توان پرسید این است که ماحصل این جمع اضداد چه خواهد شد؟ آیا تزی که به آنتی تز می رسد منجر به سنتز می شود؟ آیا ماری که با خارپشت ازدواج می کند بچه اش سیم خاردار می شود؟

هگل که مطمئناً مرده، چون خودم دفنش کردم. موقعی هم که داشتم رویش خاک می ریختم هی می گفت: عمو به خدا من زنده ام! مار و خار پشت هم که از دو گونه متفاوت خزندگان و پستانداران هستند و شاید تنها از لحاظ قوافی فارسی مار و پستاندار با هم بیایند و شاید هم البته از نظر روانشناسی فروید، مار با پستاندار و پستاندار با مار بیاید که به هر حال هیچ کدامش از لحاظ زیست شناسی نیست.

علم زیست شناسی ملزومات خاص خود را دارد. مسلماً تعریف انسان در زیست شناسی این نیست که بگوید انسان موجودی است دو پا، چون کانگورو هم دو تا پا دارد. اما باز هم موجودی که در این داستان حضور دارد انسان نیست چون هیچ انسانی چنگ نمی زند توی صورت یک زن که صورتش درد بگیرد، زخم هم بشود؛ بعد هم به موهایش چنگ بزند و بکوبدش به پنجره که سرش درد بگیرد و زخم هم بشود؛ بعد هم با مشت بکوبد توی چشمش که دردش بگیرد و کبود هم بشود؛ بعد هم بزند به تخت سینه اش و بزند به پایش که پایش پیچ بخورد و با سر بخورد زمین؛ بعد هم سیلی را بخواباند زیر گوش چپش که چادر نمازش بیافتد و کشیده را بگذارد زیر گوش راستش که گوش واره آویزش کشیده بشود و خون هم بیاید و بعد هم بزند توی دهنش که ماتیک قرمز سر نمازش مالیده بشود به دست یارو. موجودی با این اوصاف هرگز انسان نیست. و من هیچ انسانی را نمی شناسم که از این کارهای بد ِ بد بکند. و تازه هیچ کانگورویی را هم نمی شناسم که از این کارهای بد ِ بد بکند. (البته باید همین جا اعتراف کنم که من تنها یک کانگورو می شناسم که آنهم «اسکیپی کانگوروی بیشه زار» است.)

و اما ساختار روایی:

صغری خانم قصه ما شب اول چادرش به کمرش است، شب دوم روی سرش است، شب سوم معلوم نیست کجاست؟ حالا این که کمر چه کار کردی در شب اول دارد و سر صغری غیر از چاک خوردن در اکثر شب ها چه کاربردی الزاماً در شب دوم دارد بماند.

صغری خانم قصه ما در شب اول دارد برای عروسی ته تغاری همسایه گل دوزی می کند، شب دوم دارد به بچه ها قاقا لیلی می دهد و در شب سوم ذکر می گوید سر سجاده. با این فرض که ما می دانیم در شب اول از بالا صدای قرآن می آید و در شب سوم صدای خنده، می توانیم تا حدی به قرینه بودن شب اول و سوم پی ببریم و به این که شاید شب دوم برآیند یا حد واسط یا نقطه تقارن یا نمی دانم چی ِ این دو شب باشد، اما این که چرا توی شب دوم شیپور می زنند بی شوخی از چیز هایی بود که من دلیلش را نفهمیدم. شاید چون شیپور در ذهن من همواره سه تا معنی خاص را فقط تداعی کرده: اول شیپور برای جنگ، دوم شیپوری که دست شیپور چی توی کارتون پسر شجاع بود و سوم شیپور یا بوق که مترادف کلمه horn  در زبان انگلیسی است. که ایهام دارد. یعنی به غیر از بوق در معنای شاخ هم به کار می رود. هر سه تلقی من از کلمه شیپور به این داستان شاید هم مرتبط باشد و شاید هم بی ارتباط و شاید هم…

و اما در شب اول ما یک کاسه پر از مروارید داریم، شب دوم یک قندان پر از نقل و شب سوم خیلی چیز ها از جمله تسبیحی که پاره می شئذ، دانه هایش می پاشد این ور و آن ور؛ اما از آن جایی که مروارید و نقل یک جور هایی رنگشان سفید است(مثل دار و دسته اسپرم ها) من دلم می خواهد تصور کنم که رنگ دانه های تسبیح هم سفید است. اما نکته ای که مهم تر از دل من است این است که این دانه ها که می پاشند این ور و آن ور کجا می روند؟ شب اول می روند پشت سماور و زیر تشکچه، شب دوم دوباره زیر  سماور و البته زیر پرده وشب سوم پشت صندوق چه و پشت سفره. این که چرا این دانه ها بعضی شب ها می روند زیر و یعضی شب ها این دانه ها می روند پشت و این که چرا دو دفعه می روند زیر سماور باز هم از چیز هایی بود که من نفهمیدم.(بی شوخی!)

جمله ای که پیرزن های داستان به صورت موتیف وار تکرار می کنند به نظرم شب های داستان را به هم کوک زده بود و البته تکثیر شدن پیرزن ها هم غیر از ایت که زمان داستان را از حالتی نسبی خارج می کرد و ترتیب را مشخص می نمود باز هم از نکاتی بود که به وحدت روایی در عناصر فیکشنال داستان کمک کرده بود. گویی این که من ترجیح می دادم در شب سوم سه تا پیزطن بیایند نه اعداد غیر قابل تجسم چند پیر زن که تصویری را در ذهنم تداعی نمی کند ولی همان طور که گفتم دل من مهم نیست و این تکثر نشان گر ایجاد وحدت روایی در عناصر فیکشنال داستان بوده و من از این حرف های قلنبه سلنبه خیلی بلدم بزنم!

 و اما خاطره:

یادم می آید که معلم عربی کلاس سوم راهنمایی من در جلسه اولیا و مربیان به اولیا و ایضاً مربیان من گفته بود که مراقب پسرتان باشید دارد دم در می آورد. صحبت از یک سانت دو سانت هم نیست، صحبت از هفت، هشت، ده متر دم است. از آن جایی که مطمئناً اشاره معلم عربی من به دوره ی بلوغ و نمادشناسی فرویدی نبود، مسلما برای خواننده ی این نقد این نکته تا حدی روشن است که چرا بعضی ها (من) با بعضی از شخصیت های این داستان همذات پنداری می کنند! چون آن بعضی ها (من) از معلم عربی شان یاد گرفته اند که اکبر از ریشه ی کـَبَر نی آید و صغری از ریشه ی صَـغـَرَ و صحبت ما هم در اینجا از بلوغ و فروید نیست و همه می دانند که تنها عضو بدن که می تواند تا ۱۴ برابر بزرگ شود مردمک چشم است!!

و اما در پایان:

لطیفه ی بی مزه ای هست که می گوید دو تا خجالتی با هم ازدواج می کنند و بچه شان آب می شود. با این حساب فکر کنید اگر کوئنتین تارانتینو با سهراب سپهری ازدواج کند بچه شان چی می شود؟ فکر کنید… چی؟ چی؟ آنا؟ اَو ِس؟ چی؟ آناهیتا اوستایی؟ نه! نچ!! اصلا خیر! اگر تارانتینو و سپهری با هم ازدواج می کردند اصلا بچه دار نمی شدند چون جفتشان مرد بودند! وقتی من می گویم که زیست شناسی کلیه ی ملزومات خودش را دارد یکی همین است که دو تا موجود مذکر در شرایط عادی بچه دار نمی شوند! پس داستان نویسان ما باید به این نکته توجه داشته باشند که زیست شناسی، زیست شناسی است همان طور که میز، میز است. («میز، میز است» عنوان داستانی است که از «پیتر بیکسل» نویسنده ی مینی مالیست سوئیسی)

 

نقدی از سمانه سرچمی

 

«برکت آب»

 

داستان سوررئال خانم اوستایی سه اپیزودی است که در یک اتاق که به سبک سنتی چیده شده است اتفاق می‌افتد. داستان با ذکر نام از مد افتاده شخصیت اصلی داستان شروع می‌شود که با فضای سنتی اتاق همخوانی دارد اما من ترجیح می‌دادم که به‌جای صغری از “میترا” استفاده می‌شد که دلیل آن اتفاقاتی است که حول محور آب رخ می‌دهد( نبود آب در تنگ، آب در دست پیرزن‌ها و …) که شاید اشاره‌ای است به پیرزن‌های طلسم‌شکن قدیمی که بر آب فوت می‌کردند و ورد می‌خواندند. اما نکته‌ی مثبت استفاده از اسم صغری این است که مخاطب را در جریان داستانی سنتی قرار می‌دهد و در پایان ضربه کاری‌تر وارد می‌شود!

شخصیت‌ها و فضای داستان (چادرنماز، بساط خیاطی، صدای قرآن، سجاده) باورپذیر طراحی شده‌اند ولی ساختار داستان جایی از واقعیت جدا می‌شود و مخاطب پی می‌برد که تا آخر داستان گول نقاب اثر را خورده است. صدای قران طبقه‌ی بالا که بسیار باورپذیر است در اواخر داستان جای خود را به صدای شیپور می‌دهد و افراد و اشکال، عینیت‌گرایی را به چالش می‌کشند و در این بینابینی که مرز بین واقعیت و خیال کمرنگ است، مخاطب به‌صورت معلق در فضای داستان قرار می‌گیرد؛ درست مانند اکبر و صغری در پایان داستان. این آشنایی‌زدایی برای این‌که به ما گوشزد کند که چیزهایی را که می‌شناسیم واقعا همانی نیستند که می‌بینیم، اشاره به این دارد که شاید بهتر باشد گاهی هم به  تصاویری که در مغزمان آنالیز می شود شک کنیم؛ شاید کوه در واقع همین تصویری را که ما از کوه داریم نداشته باشد بلکه به‌خاطر تصاویر و تعاریف ارائه شده از کوه ما آن‌را این‌گونه می‌بینیم.

داستان از زبان اول شخص غیر دانا نقل می‌شود که مثل موجودی عجیب به‌دنبال دانه‌های قل‌خورده‌ی پشت سماور و صندوقچه و سفره می‌رود و هنگام دعوا خود را گوشه‌ای جمع می‌کند و مدام نگران درد گرفتن و زخمی شدن بدن صغری است. اما آیا این دانه‌ها چرا قل می‌خورند؟ شاید صرفا به‌خاطر بازی زبانی با قل‌قل کردن سماور باشد! اما به‌نظر من “دو” عددی صمیمی است و شاید یکی بودن و تنها بودن دانه‌ها مصداق بهتری برای این داستان باشد.

 

چند نکته:

بساط خیاطی با گلدوزی فرق داره

نشسته بود (چه علامتی پس از آن است: نقطه یا و؟)

بین دستش و نیز اتاق :  ویرگول

قوری چای رویش قل‌قل می‌کرد! : سماور یا قوری؟

از تکرار درد گرفتن چه کارکردی گرفته؟

بهتر بود ریتم پرداختن به صغری کندتر بشه تا تضاد ریتم‌ها مخاطب رو بیشتر معلق نگه داره

باد از لای پنجره می‌آمد صدای شیپور می‌آورد :     می‌آمد باید حذف شود

پلو تو دیس  : تو در نوشتار درست جا نمی‌افتد

دو تا دانه تسبیح رفت پشت سفره!: سفره که حجم نداره باید می‌گفت زیر سفره

چند پیرزن داخل اتاق آمدند تو!

 

 

 

۴ دیدگاه

  1. سمیه مردانی

    ۰۵/۱۹/۱۳۸۸, ۰۳:۱۰ ب.ظ

    مرسی خانم اوستایی
    داستان جذابی بود
    فقط فکر می کنم به جای این که فمینیستی باشد جنس مونث را تحقیر کرده بود!
    جایی که صغری به جای آب برای اکبر چایی می ریزد فکر نمیکنی یک کار کاملا احمقانه انجام داد و من هم جای اکبر خسته بودم …کجا به کسی که تشنه باشد جای آب خنک چای داده اند ؟اگر چه چای برای رفع تشنگی خوب باشد(قحطی که نیامده بود)
    فضای داستان به نوعی سنتی است مخصوصا با حضور پیرزن ها اما تحمیق و خرافاتی بودن زنان را به دنبال داشت و او را که ظاهرا قرار بوده یک زن مذهبی آرام و صبور باشد به یک کارکتر ضعیف .خیال پرداز.خرافاتی.و موجودی که تو سری خور یا همان ضعیفه یه تمام معنااست تبدیل کرده است(در این صورت اکبر را به شکل غول می دیده).البته شاید بتوان گفت این داستان فمینیستی شده ولی به چه قیمتی به قیمت غول و گاو کردن جنس مذکر(در این صورت اکبر را به شکل گاو می دیده).
    باز هم ممنون از داستانت خانم اوستایی

    پاسخ
  2. محسن رضايي

    ۰۶/۱۲/۱۳۸۸, ۰۱:۱۵ ق.ظ

    می خواهم اشاره کنم به نقدی که آقای نجف دریابندری در باره ی “پیرمرد و دریا” نوشته اند. در آن نوشته آقای دریابندری اشاره به داستان دیگری از همینگوی می کند که(ضعف حافظه ی مرا ببخشید. مدتها پیش آن را خوانده ام و اسم داستان یادم نمی آید.)‌داستان سرهنگ پیری است که قایقی دارد. و موتور قایقش خراب است و سرهنگ نیز بیماری قلبی دارد و … آقای دریابندری از ترکیب “سمبولیسم حکمی” استفاده می کند. به این معنا که نویسنده عامدانه می نویسد که موتور قایق خراب است که با قلب سرهنگ به طور نمادین تناظر داشته باشد و قایق نمادی از خود سرهنگ باشد و الی آخر.در صورتی که می تواند موتور قایق سرهنگ خراب نباشد. مسلما داستان واقعگرا نیست که ایراد خانم مردانی(با پورزش از ایشان) وارد باشد که چرا صغری به جای آب چای داده و غیره. اشکال مهم داستان این است که نویسنده عامدانه سمبولهایی را انتخاب کرده به هدفی برسد. حال خواننده باید به خود فشار بیاورد تا معنای این نمادها را بفهمد. سوال من این است چرا ما باید داستانی را بنویسیم و انتظار داشته باشیم که خواننده زور بزند تا نمادهای ما را پیدا کند و معنای آنها را بفهمد؟آیا مخاطب چیزی به ما بدهکار است؟ ضمن این که در بین این همه نمادهای نامفهوم دیو شدن اکبر کمی سطحی و رو به نظر می رسد.

    پاسخ
  3. امید نقیبی نسب

    ۰۱/۲۹/۱۳۸۹, ۰۲:۱۵ ب.ظ

    من دو سه نقد اول را خواندم و خوانش را رها کردم تا نظر شخصی خودم را بنویسم. ما ایرانی ها اسطوره پروریم و ملتی که اسطوره دارد نقد ناپذیر است. البته نه به این معنی که نقد وجود ندارد بلکه نقد از لونی دیگر است. مدتهاست روی ساختار و خوانش و زبان بومی خودمان کار می کنم و برای این منظور به سراغ ادبیات قرن ۳ و ۴ و ۵ هجری رفتم و کند و کاو برای یافتن فرم داستانی خودمان. شاید حرف بزرگی باشد که بگویم ما ایرانی ها تن به ساختار وارداتی نمی دهیم و بالاخره در یک بازه از زمان رهایش می کنیم.
    در قصه ی شما که نزدیک به حکایت و فرم حکایت بود سه نکته بسیار جالب و قابل تامل وجود دارد.
    ۱- آهنگ خوانش
    ۲- شخصیت پردازی موجز و موضعی
    ۳- رها نکردن خواننده.
    به جرات می گویم یکی از بهترین داستان هایی بود که خواندم.
    در مورد آهنگ خوانش باید بگویم نوع جملات و افعال سریع ریتم خوانش را بالا می برد و جملات در ذهن رها می شوند و یکی پس از دیگری در ذهن جای می گیرند. و این یکی از بومی ترین ساختارهای موجود در ادبیات کهن ماست که با استفاده از سجع امکان پذیر بوده.
    شخصیت پردازی در این کار بومی است. ما با تصویر سازی و یا توصیف غربی روبه رو نیستیم بلکه با تیپ روبه رو هستیم. تیپ در داستان شما به بهترین شکل ممکن به کار رفته است. البته تمامی عزیزان در حوزه داستان کوتاه با این موضوع مخالفت دارند ولی به هرحال ساختار ادبی ما از نوعی دیگر است.
    و آخرین مورد که به نوعی نتیجه دو مورد دیگر است یعنی سرعت و ریتم و تیپ سازی باعث می شود مخاطب ناخوداگاه تا ته خط را با نویسنده همگام شود که می توانم بگویم در عصر حاضر یکی از بزرگترین موفقیتهاست.
    تنها چیزی که در کار آزار دهنده بود پایان بندی کار بود. که احساس کردم زیاد کار نشده و بهتر است بیاد داشته باشیم تمام داستان یک طرف پایان بندی طرف دیگر. پایان بندی سهم مسلم مخاطب است که باید آنرا بدست بیاورد در غیر اینصورت حس می کند وقتش را تلف کرده.
    موفق و پیروز باشین.

    پاسخ
  4. فرحناز عطاریان

    ۰۳/۳۰/۱۳۸۹, ۰۹:۴۰ ق.ظ

    سلام خانم اوستایی ۲۹/۳/۸۹

    شما در این داستان تکامل درونی و تدریجی صغرا را در ۳ اپیزود به خوبی نشان داده اید
    از مروارید برای عروسی نقل برای بچه ها و در نهایت مهره های تسبیح برای ارتباط معنوی. اما ترس از سنت شکنی در صغرا باعث شده که تکامل او صرفا درونی بوده و کنشی بیرونی نداشته باشد . و به همین خاطر سنت های پوسیده قارچ گونه رشد کنند که شما به خوبی و موزون با واژه ی پیره زن در اپیزود اول و دو پیرزن در اپیزود دوم و پیرزن ها در اپیزود آخر نشان داده اید. اما بهتر است برای رشد جایگاه زنان پایانی امید وارانه داشته باشیم در واقع به زنان بیاموزیم که در مقابل سنت های پوسیده (صرفا پوسیده) مبارزه بیرونی داشته باشند. با تشکر

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد