تأملاتی بر درخت زندگی ترنس مالیک

, , ۳ دیدگاه

«باید راهتون رو انتخاب کنین: یا راه فطرت یا راه مرحمت.» (تکه‌ی آغازین درخت زندگی)

پرسش‌های دوران کودکی و نوجوانی از هستی و آفرینش، همواره بدون این‌که پاسخ نهایی را دریابند، به ناخودآگاه رسوخ می‌کند و زیست خود را در این مخزن عجایب و رویاها بازمی‌یابند. ترنس مالیک در آخرین فیلم خود به پرسش‌های پدیدارشناسانه از جهان و هستی و مرگ پرداخته و چنان ایماژهایی را بر پرده نقره‌ای سینما بازآفرینی کرده که مخاطب را مسخ زیبایی تراژیک‌وارش می‌کند. مالیک این استاد فلسفه؛ گویا در کلاس دانشکده دارد برای دانشجویانش از جهان و هستی، داستانی روایت می‌کند و آنان را چنان با ناخودآگاه‌شان به چالش می‌اندازد که می‌شود نشانه‌های امری تروماتیک (به قول ژاک لاکان) را در زیست‌شان، نمایان دید. درخت زندگی روایتی از درختی است که با تولد پسربچه‌های خانواده‌ای از طبقه‌ی متوسط در تگزاس دهه‌ی ۱۹۵۰ میلادی، در حیاط خانه کاشته می‌شود و با گستراندن ریشه‌هایش در زمین و شاخ و برگش در آسمان؛ هم‌چون استعاره‌ای از پیچیدگی هستی و آفرینش، به روایت زندگی خانواده‌ای می‌پردازد که خانه را به میدانی برای جدال بین دو نیروی آپولونی و دیونیزوسی (به قول فریدریش نیچه) مبدل کرده است. جدالی که یک سویش تفکرات فطری پدر وجود دارد و همه چیز را برای نظم و پیشرفت فدا می‌کند تا خودش را راضی نگه دارد و در سوی دیگر احساس سرشار از مرحمت مادر هست که دیونیزوس‌وار، هستی فرزندانش را سرشار از عشق و لبخند می‌کند. راه پیشرفت و آپولون وار پدر (با بازی برد پیت)؛ اگر که دوره‌ای سرخوشی‌آور بود اما در انتها شکست و بی‌کاری بود که خانواده را در فقدانی بزرگ رها کرد، از دیگرسو راه مرحمتی که مادر (با بازی جسیکا چستین)؛ صحت و درست بودنش را از یک راهبه در کودکی‌اش شنیده بود هم در ناکامی عمیق و ژرف از دست دادن فرزاندنش و ازهم پاشیدگی خانواده‌اش فرو رفته دید، درخت زندگی هم در همان خانه‌ای که به علت بی‌کاری پدر فروخته شد، رها شد و پسرها هریک در رخدادی از زندگی به دور افتادند. تنهایی عمیق مادر، پدر و پسر بزرگ خانه (با بازی شان پن) آنان را در خیال و فانتزی فرو برد و پرسش‌های نخستین کودکی‌شان از معمای آفرینش و هستی و مرگ را مجددا جلوی روی‌شان آورد و در انتها تنها بازمانده‌ی خانه؛ پسر بزرگ را در عین این‌که در فضایی مدرن به کار مشغول بود به ناگاه از درون استحاله کرد و اورا به واپسین تاملات دوران گذشته برگرداند. سوگواری و غمناکی فقدان بزرگ و میل بازیافتن دوباره درخت زندگی، اورا مبدل به پیکری تکه تکه و ازهم گسیخته کرد که به ناگزیر درجست‌وجوی آرامش و التیام، به خیال کودکانه پناه برده است.

«در درون من، کشمکشی دائمی بین مادر و پدر بود.» (از دیالوگ‌های پسربزرگ خانه در درخت زندگی)

جدالی پایان‌ناپذیر بین نیروی آپولونی و دیونیزوسی، بچه‌های خانه را ازهم واپاشانده ولی همواره دور از نگاه خیره پدر، به راه انداختن کارناوال با مادری می‌پرداختند که خود سرشار از نیروی زندگی و عشقی آگاپئیک به هستی بود. عشقی که بی‌دریغ نه‌تنها به افراد که حتی فضای زندگی را مشحون از طراوت خود کرده بود. «تنها راه شاد بودن؛ عشق ورزیدنه. اگر عشق نباشه، زندگی در چشم برهم زدنی تموم می‌شه…» اما نهاد پسربچه‌ها آکنده از کشمکشی بود که از این دو نیرو شکل گرفته بود، نظم اتوریته‌ای گفتمان پدر در مقابل عشق کارناوالی گفتمان مادر، هم‌چون دو نیروی همواره در هستی و نهاد بشر، این خانه را به تنازعی بزرگ مبدل کرد که چیزی جز سرگشتگی و ناکامی و تکه‌تکه‌شدگی به بار نیاورد. همان‌گونه که ژاک لاکان؛ روان‌کاو فرانسوی از چرخه‌ی ابدی میل/ فقدان برای ابژه‌ی غایبی می‌گوید که سوژه‌ جست‌وجوگر را در هستی روزمره‌اش چنان به تقلا و کوشش برای دربرکشیدن آن چیزغایب وامی‌دارد که گویی ابژه‌ی غایب را نهایتا دربرخواهد گرفت، اما ناکامی بزرگ سوژه‌ی انسانی آن لحظه‌ای است که از پس این جدال‌ها و کشمکش‌ها، به برهوتی برمی‌خورد که صرفا نشانی از آن ابژه هست و نه همه هستی آن ابژه‌ی غایب. هرچند که به قول کافکا «خروارها امید در این جهان هست، اما نه برای ما. البته همین ناامیدانند که دریچه‌ای تازه بر هستی می‌گشایند.» و چه بسا ترنس مالیک از پس این همه سال تدریس فلسفه و هستی ناکامش، دریچه‌ی تازه‌ای را بر شناخت جهان گشوده و اما باز هم این درک و فهم، تلخی منتشری به همراه دارد که فضای زیست سوژه‌ی حساس و بحرانی را مجددا تاریک خواهدکرد.

«زمانی که من پایه‌های جهان را برمی افراختم، تو کجا بودی؟ پاسخم را بده‌ ای ایوب.» (پاره‌ای از عهد عتیق، کتاب ایوب)

مسأله‌ی پرسش از زندگی و میل به پاسخ واپسین، همواره بشر را به برساختن اسطوره‌هایی کشانده و چنان دراین راه، سخت‌جانی ازخود نشان داده که اسطوره‌هایش هم‌پای او در زیست روزمره‌اش حاضر شده و زیستی موازی با او برای خود صورت‌بندی کرده‌اند، هرچند که تراژدی ناکامی به ترجیع‌بند زیست‌جهان او مبدل گشته، آن‌چنان که سیزیف؛ بار هستی‌اش را بر دوش تا نوک قله می‌کشاند اما درغلتیدن سنگینی تراژیک حیات، اورا همواره به حضیض دره فرو خواهدکشاند. درخت زندگی در فضایی به صورت‌بندی سبکی تحمل‌ناپذیرهستی تصاویر پرداخته که انسان را مسئول پاسخ دادن به نخستین خطاب و استیضاح هستی‌اش از جانب جهان آفرینش تنها رها می‌کند، چنان که همه ما هم‌چون ایوب ناگزیر و درعین حال محکومیم به پاسخ دادن و تامل در معنای بودن، باشیدن (آن‌گونه که مارتین هایدگر می‌گوید) و چه‌گونه زیستن. درتمام نماهای فیلم با چالش درجهان بودن سوژه‌ها و پدیدارها مواجهیم و پرسش‌هایی که به درون هستی آنان رسوخ کرده و از درون، بارسنگینی را بر انسان آوار کرده که حضورش در هستی به چه معناست؟ درخت زندگی به عنوان فیلمی که چه‌گونه فلسفیدن به میانجی تصویر را پیش روی مخاطبش می‌نهد، اسطوره‌های آفرینش را به هم‌زیستی با سوژه ها فرامی‌خواند و ترنس مالیک این فراخوان را با تصاویر و ایماژهای درون ماندگارش، به ترومایی در هستی تماشاگر مبدل می‌کند، آن‌چنان که اگر تا پیش از این پرسش‌هایش از هستی به مفاهیمی انتزاعی نزدیک‌تر بود، اما با این فیلم به چیزی انضمامی‌تر و روزمره‌تر مبدل شد تا همواره همراه سوژه‌ی جست‌وجوگر، هم‌چون درخت زندگی رشد کند و او درد و رنج ناکامی را با ذره‌ذره‌ی وجودش ادراک کند. 

*کارشناس ارشد مطالعات فرهنگی

 

۳ دیدگاه

  1. seyfi

    ۱۱/۰۴/۱۳۹۲, ۱۲:۴۶ ب.ظ

    متن شیوا و زیبایی بود که شایسته چنین فیلمی نیز هست. کلاً در مورد این فیلم نوشتن سخت است ! با سپاس از دوستان آدم برفی بابت این نگارش های فوق العاده…

    پاسخ دادن

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد