نگاهی به جایگاه زمان در آثار ژان پل سارتر و ویلیام فاکنر

, , ۲ دیدگاه

(مورد کاوی: تهوع اثر سارتر و خشم و هیاهو اثر فاکنر)

داستان و ادبیات فارغ از جنبه‌های تکنیکی و هنری، درباره‌ی دوره‌ای از زمان است. زمان و دیدی که نسبت به آن وجود دارد بالاخص در قرن بیستم یکی از مهم‌ترین دغدغه‌های نویسندگان و ادیبان بوده است. نحوه‌ی نگاه به زمان و سیالیت آن موجب ایجاد رخدادی بزرگ در سبک و نحوه‌ی نگارش شد. اگرچه اولین بازی‌های زمانی در رمان به قرن هجدهم و نوزدهم باز می‌گردد اما بی‌گمان شکوفایی و بالندگی آن در قرن بیستم بود که رمان و به طور کلی ادبیات با شکسته شدن قواعد کلاسیک داستانی راه نوینی را در پیش گرفت. می‌توان گفت نخستین رمانی که در آن شهرزاد قصه گوی نویسنده به بازیگوشی پرداخت رمان ژاک قضا و قدری و اربابش از دنی دیدرو متفکر و نویسنده‌ی عصر روشنگری و از مهم‌ترین یاران دائره‌المعارف در فرانسه بود. به طوری که «میلان کوندرا» نویسنده‌ی بزرگ چک این کتاب را پدر رمان‌نویسی مدرن می‌داند.

بازی‌های زمانی در رمان با ظهور جریان سیال ذهن با نویسندگانی چون ویرجینا وولف و ویلیام فاکنر به اوج می‌رسد. مهم‌ترین رمان این سبک «خشم وهیاهو» البته در کنار اولیس از جیمز جویس باشد. فاکنر در این رمان راوی سقوط و زوال است در یک خانواده که تعمیم می‌یابد به کل جنوب آمریکا. فاکنر به زمان نگاه می‌کند و جریان آن را برمی‌شمرد. کلیتی که بدون توانایی در دخل و تصرف همواره اتفاق افتاده است و جریان دارد، بر حال تاثیر می‌گذارد و تا آینده پا به پای آدمی قدم می‌نهد. این‌گونه است که بنجی با دیدن جای خالی آینه‌ی روی شومینه به سی سال پیش باز می‌گردد و در آن‌جادر کنار خواهرش کدی که معصومانه دوستش می‌داشت پا می‌نهد و حادثه‌ی در آغوش گرفته شدن و جریان داشتن را تعریف می‌کند. اینچنین است که جیسن با مشتی که در روز آخر زندگی‌اش می‌خورد به گذشته باز می‌گردد که باز همان حالتی است که در روز دیدار با نامزد اجباری کدی دارد و از شدت تب غش می‌کند.

ساختار زمان در خشم وهیاهو مثل پازلی است که در رمان‌های کلاسیک از ابتدا به انتها چیده می‌شود، خراب می‌شود و دوباره ساخته می‌شود. اما فاکنر با همان پازل بازی دیگری راه می‌اندازد. پازل را می‌چیند نه از اول به آخر یا بالعکس. آنگونه که ذهن یک پازل‌ساز مغموم حکم می‌کند و آن‌چنان که زوال حکم می‌کند. فاکنر متفکری آگاه و هوشیار و ناظر بر  زوالی است که زمان بر انسانها تحمیل می‌کند. ژان پل سارتر در نقدی که به مفاهیم زمان در این رمان داشته می‌گوید: «بینش فاکنر را می‌توان با بینش کسی که در اتومبیل سرگشاده‌ای نشسته باشد و به پشت سر خود بنگرد قیاس کرد. هردم اشباحی بی‌شکل از چپ و راست او بر می‌جهند و فقط اندکی بعد، با گذشت زمان و فاصله‌گیری به صورت آدم ، درخت و … در می‌آیند. زمان حال نام‌ناپذیر و ناثابت به‌زحمت می‌تواند در برابر آن تاب بیاورد، زمان حال وجود ندارد، بلکه بوجود می‌آید، نیست بلکه می‌شود ، همه چیز بود» بدین ترتیب در یکی از به یاد ماندنی‌ترین جملات کتابش می‌گوید :” انسان مساوی است با حاصل جمع بدبختی‌هاش. ممکن است گمان برند که عاقبت روزی بدبختی، خسته و بی‌اثر می‌شود، اما آنوقت خود زمان است که سرچشمه‌ی بدبختی ما خواهد شد. اما سارتر در کنار خوانده شده‌ترین رمانش تهوع زمان را به گونه‌ای دیگر می‌آفریند. او مسلما دیدگاه تلخ فاکنر را ندارد و به شدت درگیر امر خیالی و نمادین است. زمان به شدت برای آنتوان روکانتن کسل کننده است. و این کسلی از دل زمان بیرون  می‌جهد نه از پیرامون و نحوه ی زندگی‌اش. او هم به نوعی مانند کونتین کامپسن است، او هم نیازی به ساعت ندارد اما دغدغه‌ی آن رهایش نمی‌کند. کونتین هرگز نتوانست از گذشته بگسلد، حتی اگر ساعت ررا خرد کند و نخواهد بدان فکر کند، اما چنان درگیر آن شده برای او زمان حال بی‌معنی می‌شود و همه‌ی اتفاق‌ها یادآور اتفاق‌های دیگری هستند که پیش از این رخداده بود و این اتفاق کنونی نیز سپس یادآوری می‌شود با اتفاق دیگری. مثل صحنه‌ای از کتاب که در آن کونتین در حال گفت‌وگو با هم اتاقی‌های خود است و در حالی که داستانی تعریف می‌شود با گفته شدن کلمه‌ی جنایت فضای حال برش می‌خورد و به گذشته می‌رود؛ چون زمان حال تحت تاثیر گذشته است پس به عقب بازمی‌گردد و گفت‌وگوی دو نفره‌اش با کدی را به یاد می‌آورد در حالی که کدی را از جنایت می‌ترساند و کونتین تاسف می‌خورد از اینکه برای خواهر دوست داشتنی‌اش نمی‌تواند کاری انجام دهد و این سلسله‌ی رویدادها پشت سر هم تکرار می‌شوند و زمان حال را در هاله‌ای از غبار حوادث پیشین ناپیدا می‌سازنند.

قهرمان رمان تهوع به زمان فکر نمی‌کند. ساعت‌ها که در جای جای کتاب یادداشت می‌شوند فقط ساعتی از روزند…لحظه‌ای از زمان حال… ساعت ۳ بعداز ظهر با ۸ شب تنها یک تفاوت دارد، در ۳ بعدازظهر هیچ کاری نمی‌شود کرد… اما در ۸ شب باید رفت کافه… آنتوان روکانتن در تهوع مثل یک چوب شناور بر روی اقیانوسی بدون موج است. ساکن و در حال شنا کردن بدون دست و پا زدن. برای او آینده و گذشته بی‌معنی می‌شوند و فقط حال ، حال کامل معنا می‌یابد. حتی آلبوم عکس‌هایی  که با دانش‌اندوز به تماشا می‌نشیند، هیچ خاطره یا اتفاقی را به یادش نمی‌آورد. دقیقا برعکس کونتین کامپسن که یک غریق است. غریقی در رودخانه‌ی طغیانگر زمان. آنچه که هرچه بر سر راه دارد می‌شوید و می‌برد. و گذشته با سیلی خروشان حال را به همراه می‌برد و در کنار هم بر ذهن یک غریق تاثیر می‌نهد. او در حال است مثل آنتوان اما این گذشته است که او را به حال آورده و لحظه‌ای بعد لحظه دیگر… برای او هم مثل آنتوان آینده بی‌معناست. سارتر نیز آینده را حذف کرده است. برای قهرمان سارتر علاوه بر آینده حتی گذشته هم موجود نیست.او یک لحظه است. به یاد بیاوریم آن‌جاکه آنتوان در کافه دکتر روژه را می‌بیند، دکتر روژه‌ای که  به گذشته‌اش افتخار می‌کند و آنتوان با تمسخر در مورد او می‌گوید “خوش دارند به ما بقبولانند که گذشته شان به هدر نرفته و به فرزانگی تبدیل یافته، گذشته به دردبخور، کتاب لبه طلایی پر از امثال و حکم قشنگ…”  و درباره‌ی او اضافه می‌کند “دکتر دلش می‌خواهد به تجربه‌اش پایبند باشد و به آن باور داشته باشد و دلش می‌خواهد چشمهایش را به روی واقعیت ببندد که او تنهاست، بدون نصیب، بدون گذشته و با ذهنی کرخت و بدنی که متلاشی می‌شود.” در این‌جاسارتر بر خلاف روند و سیر زمانی خطی رمان خود، تعریف مدرنی از زمان به دست می‌دهد. اینجاست که سرچشمه تفاوت دیدگاه بین سارتر و فاکنر نمود می‌یابد. فاکنر علی‌رغم روند مدرن و بسیار پیچیده رمان خود، دیدی متفاوت نسبت به زمان دارد که شاید بی‌شباهت به ویلیام شکسپیر نباشد. دیدی که شکسپیر در شعرها و بالاخص در نمایشنامه مکبث اثر ویلیام شکسپیر به تماشا گذاشته است. نمایشنامه که نام کتاب فاکنر نیز از آن گرفته شده است، در جایی که مکبث می‌گوید :

فردا و فردا و فردا هم    

 می‌خزند باگامهای خرد از روزی به روزی                    

دیروز هم، لعبتکهای زمان را جز نشانی…

از غبار اندوده راه مرگ نه…

زندگی نبود مگر قصه   

قصه‌ای مفت و یاوه

راوی‌اش کالیو… سر به سر غوغا و خشم

مکبث نیز نمایش زوال است. هرآنچه در آن‌جازوال فردی و ناشی از عملی غیر از زمان است. اینچنین شاهزاده‌ی دلاور، مکبث، ظالم می‌شود و به خون آلوده و سپس در خون خود می‌غلتد. فاکنر نیز با نگاه به زوال در مردمش می‌نگریست و آنطور که او می‌گوید، گریزی نیست، ارابه‌ی زمان با چرخهای خود از روی انسانها رد می‌شود و ما نیز سقوط را ناخودآگاه به آغوش می‌کشیم. سارتر اما برخلاف فاکنر مفری را باقی می‌گذارد و آن امر خیالی است. آنگونه که لکان و فروید و سارتر علاوه بر آنها ایجاد لحظه‌های کامل را نیز بررسی می‌کند، هرچند در نظر او بن بست است اما می‌توان در نظر او جهان امر تخیلی را پیدا کرد. فاکنر در خشم و هیاهو با تمام هنرمندی و در اوج پیچیدگی زوال را به چشمان ما آشنا می‌کند. به گفته‌ی ویل دورانت او به طرز خاصی ما را عمیقتر از پیش باقی می‌گذارد. ولی سارتر در رمان خود بیش‌تر در مقام یک فیلسوف عمل می‌کند تا نویسنده. او گریز از جریان زمان را به شکل خاص به چشم خواننده هوشیار خود می‌گذارد. سارتر در تمام طول داستان به خواننده خاص توجه دارد اما فاکنر بیش‌تر به عوام می‌نگرد و قشر خاصی را مورد خطاب قرار نمی دهد. این‌گونه او باید از نوستالژی صحبت می‌کند: «به زادبومم می‌اندیشم ، به ایستگاه سوت و کور و کاکا سیاه‌ها و دهاتی‌هایی که آهسته‌ در میدان می‌ریختند با میمون‌ها و گاری‌های عروسکی و کیسه‌های آبنبات و شمع‌های مومی که از جیب‌هایشان بیرون زده بود و درونم مثل آنوقت ها که زنگ مدرسه می‌زدند به جنبش می‌افتاد.. با این اوصاف برای خواننده‌ی سارتر فقط یک راه وجود دارد. گریز از زشتی جهان بورژوازی و پناه بردن به امر تخیلی و این‌گونه روکانتن به ادبیات پناه می‌برد. سارتر این نگاه را از همان اوایل داستان به ما داده بودیم. صحنه‌ی مهم ورود به کافه و نواخته شدن آهنگ some of these days را. اینجا تهوع به هم می‌ریزد، محو می‌شود و آنتوان زمان را واقعا می‌برد و با سلوک در ادامه‌ی داستان متوجه وجود جهان تخیلی می‌شود. همچون کاراکتر فرد مدیسن در فیلم بزرگراه گمشده‌ ساخته دیوید لینچ که در زندان متوجه این موضوع می‌شود. امر تخیلی را باز می‌یابد و جهان ذهنی خویش را می‌آفریند. هرچند در روایت دیوید لینچ این جهان ذهنی با طی یک روایت دایره‌ای به خویش باز می‌گردد و خود واقعی می‌شود و در یک دنیای دوگانه متوجه بی‌پردگی دنیا می‌شود و راهی برای بهتر شدن نمی‌یابد و در این‌جاجهان امر تخیلی نیز ترک بر می‌دارد. این در حالی است که کونتین  و جیسن به شدت تحت تاثیر امر واقعی ذهن‌شان هستند. طوری که کونتین نیز نمی‌تواند ‌ زمان و نیز معصومیت از دست رفته‌ی خواهرش را بیابد و خود را متهم می‌کند و به دنبال علیتی است تا بداند این حوادث چگونه رخ داده است. چه که خود را مقصر می‌داند حتی برای رفتن به هاروارد و فروش زمین بنجی برای هزینه تحصیلش. پس دست به خودکشی می‌زند و جیسن نیز برای عدم تکرار تاریخ که به زور جاودانه‌ای در این رمان برای کونتین (دختر کدی که هم نام دایی خود است) به دست و پا می‌افتد و خسته بر در مرگ رها می‌شود.

در نهایت اینکه در هر دو کتاب، نویسندگان عامل زمان را رکن اساسی قرار داده‌اند و با نگاه به آن شخصیت‌ها را چیده‌اند و آن ها را تعریف کرده‌اند. حال یکی بر اساس گذشته و تاثیرش بر حال و دیگری با حذف زمان برای یافتن معنایی جدید برای زندگی. در پایان می‌توان به جمله ساموئل بکت بازگشت: «فقط به خاطر دیروز نیست که ملال زده‌ایم، ما دیگری شده‌ایم، دیگر همان کسانی نیستیم که قبل از هیاهوی دیروز بوده‌ایم»

 

۲ دیدگاه

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد