هزارتوی شبانه‌روزی من…

, , ۵ دیدگاه



در روزی که نمی‌توانم در هیچ طبقه‌ای از سینما آزادی آبی پیدا کنم، به دیدن فیلمی می‌روم. به امیدی می‌روم که شاید فیلم، تشنگی از یادم ببرد… شبانه‌روزی را می‌خواهم در دو ساعت ببینم و  guess what انگلیسی را می‌گذارم در آغاز حرف‌هایم… بله … زن… هنر رقص زیبای زنی را می‌توان در سایه‌روشن دید… بازیگر زنی را می‌توان دید که تا کمی تا آخر نمی‌دانی که دارد در همان فیلم نقش بازیگری را بازی می‌کند… زن… زنی که کتاب می‌فروشد  و هنر واژه و کتاب و شعر و کودک دارد و با سر کشیدن  بطری آب تعریف می‌شود و آب می‌خورد و در آب نیست می‌شود انگار…و بازی شعر و واژه و عاشقانه با معشوقی دارد و تو نمی‌دانی که این زن خود معشوقه‌ای‌ست آن هم از نوع فرانسوی‌اش که هر مرد متاهلی این روزها یکی دارد… زن … زن یک نقاش که با لباس‌های سفید در قابی که سیاه‌وسفید است، قرار گرفته و حتی آشپزی‌اش… نحوه‌ی خرد کردن فلفل‌ها و سالاد زیبایش نیز می‌شود هنر… زن… زنی در نمایشگاه نقاشی… با چهره‌ای هنرمندانه و مرد معشوقه‌دار یکی را برای همان زن کتاب‌فروش می‌خرد… زن نمایشگاه… حتی یک طراح لباس است.. باز هنری که شاید در این مرزهای پارسی‌گو هنری نباشد که در دنیا هنری است چون دیگرهنرهای قابل ارج… و خوب باز برگردید بخوانید چند خط بالا را .. چند بار واژه‌ی زن و چند بار واژه ی هنر را به کار بردم که بگویم ای شبانه‌روز ستایش توراست که بعد از عمری تصویر کودنانه از زن و با تب این آخری که «واقعاً» یش را همه تکیه‌کلامی برازنده می‌دانند، مرا پر کردی از زن بودنم …. و الهه‌ی هنر بودنم و الهه بودنم… باز می‌گویم که گرچه plot  ی تکراری یا همان «کلیشه»…. بله دقیقاً همین واژه …. را می‌توان درباره‌ی این شبانه‌روز دید… اما نمی‌توانم از نوشتن این جمله بازایستم که ای شبانه‌روز از زن تصویری عجین با هنر آفریدی که می‌تواند مرا کمی.. مرا گاهی … پر از زیبایی کند. فیلم را نمی‌توان اثری هنری نامید … ولی می‌توان تمجیدش کرد که به هنر پرداخت و این کار را نه با مانیفست واژه‌ها که در لایه‌لایه‌های فیلمی معمولی و فیلم‌برداری غیرمعمول و هنری کرد….  این‌جاست که می‌رسم به یکی از زیباترین…. از به کار بردن چنین واژه‌ی تکراری‌ای  باید عذر خواست…. اما به هرحال می‌رسم به صحنه‌ای که جز  «زیبا» چیز دیگری نیست…آن‌جا که مرد معشوقه‌دار می‌گوید قبل از خوردن (البته به گمانم.. یا شاید هم کار دیگر).. به هرحال.. قبل از آن کار دیگر می‌گوید «اول کمی خطاطی» و تو چه انتظاری داری… حتماً کاغذی سفید و پاک… که ناگهان می‌بینی …. صورت زنی قرار است این صفحه‌ی پاک باشد… چه ستایشی بالاتر از این… زنی زیبا .. حس کشیده شدن قلمی که لبریز از جوهر است بر روی صورت زیبای این زن… و این ترکیب زیبایی و هنر و زن….

پس نمی‌توان مثل آن پسرهایی که در تمام هفت پله‌برقی که در پایان فیلم می‌آمدیم پایین که بگوییم «رفته بودم سینما»… پشت سر من ایستاده بودند و مدام می‌گفتند «این چی بود».. «این چی بود»…«نه خدایی این چی بود»… با خود بگوییم این چی بود…. بگذریم از بازی خشک…. به‌واقع بدون هیچ بازی فروتن.. بگذریم از لهجه‌ی تکراری و باز همان کلمه جادویی «کلیشه»ای نگار جواهریان و انفعال سیمون دوبواری مهتاب کرامتی و ژست روشنفکرانه‌اش در مقابل معشوقه‌ی شوهرش که به‌حق ما را در آخر کمی… نگویید نه.. بلکه کمی غافل‌گیرمان کرد… بگذریم از قصه‌ی سرطان شوخی‌برندار زن هنرمند و خون بینی و عروس فراری بازی جولیا رابرتزی و مرد مکار که این بار به جای حوا زنی را از باغ زیبایی کشاند بیرون.. و باز بگذریم از مراسم ختم بهشت‌زهرایی که انگار فیلم ایرانی بدون این نمی‌شود…. و هنوز کمی دیگر با من بگذرید از کل correlationی بی‌هدف و خارج ـ روایتی این قصه که همه در نهایت یک جوری به هم می‌رسند و یک جوری به هم ثابت می‌کنند که هی، ما هم بخشی از قصه بودیم … حالا حضور ماهک ….دوست مهتاب کرامتی را چطور می‌توان در این  correlation  جای داد من هم به خدا نمی‌دانم و بیهودگی حضورش انگار پرمعناتر بود از آن دیالوگ «خوبی .. چطوری؟ در چه حالی»  که با مهتاب کرامتی ردوبدل کردند.. حال که از آن‌ها گذشتیم… حال که حتی باید از دیالوگ‌های به‌شدت «ماهک»واری کل فیلم … یعنی همان‌هایی که فیلم را پر کرده از خود هم  بگذریم، بگذارید از دو چیز نگذریم که اتفاقاً به خاطر این دو چیز باز از پله‌برقی‌ها بالا برویم و باز آبی پیدا نکنیم و باز شبانه‌روز را در دو ساعت ببینیم …. اول به خاطر همان هنر و زن که فیلم را سرشار کرد… به خاطر شعر…به خاطر نقاشی…. به خاطر عکاسی و مدل‌های لباس مردانه.. به خاطر رقص در سایه‌روشن.. به خاطر فیلمی که در فیلم بازی می‌کنند.. به خاطر خطاطی روی چهره‌ی زن.. به خاطر این همه هنر برویم و باز لذت ببریم…

و دوم… و دوم که نه به خاطر زن که به خاطر مردی برویم که حامد بهداد را پشت خود پنهان کرده بود و باید که ما را عاشق دود سیگار خود می‌کرد و شک دارم اگر نکرده باشد… تنها قصه‌ی واقعی فیلم که در آخر می‌فهمیم واقعی‌ست، قصه‌ی همین نقاش و دختر فراری بوده است که جدا نیست از هنر… مراسم  قهوه و نقاشی و قابی که حامد بهداد در آن است و قلم‌موهایی که تصویر موج می‌کشند… این‌ها واقعی‌ست… سیاه‌وسفید است اما واقعی‌ست… نقاشی بوده و دختری… صحنه ایستگاه قطار و طرز ایستادن این دو انسان را نمی‌توان قابی در فیلمی معمولی دید که اتفاقاً یکی از آن لحظه‌های نابی‌ست که می‌توان قابش کرد و در نمایشگاه زن نقاش به نمایش گذاشت و مرد معشوقه‌دار را واداشت که آن را بخرد و برای معشوقه‌ی پنهانش ببرد.

ما در این هزارتوی شبانه‌روزی گیر افتادیم، درست… دنبال قصه‌ای رفتیم از پله‌ها بالا، درست… آب گیرمان نیامد، درست… اما فهمیدیم که می‌توان در دیالوگ‌های تکراری … در بازی های نابازی… در پایان‌های سیندرلایی… در وانهادگی و معصومیت اغراق‌شده‌ی زن… در تمام ضعف‌های فیلم… دریافتیم که فیلم «این چی بود» بزرگی نبود بلکه مجموعه‌ای از تصاویری بود که حتی اگر به هم نمی‌رسیدند هم باز باید به خاطر تقدیرش از هنر و زن و در آخر با تقدیرش از سیاوش کسرایی (که در آخر فیلم نامش را نوشته بود و باید می‌دانستیم سیاوش کسرایی کیست که آن را تقدیر به حساب آوریم).. به خطر همین‌ها اگر تشنه هم ماندیم، باز این فیلم را در محفل تجربه‌های هنری‌مان راه بدهیم..

 

۵ دیدگاه

  1. کتایون

    ۰۶/۱۲/۱۳۹۰, ۰۹:۱۶ ق.ظ

    برای دیدن این فیلم شک داشتم و نقدهای متناقضی از آن خوانده بودم.با این متن شاعرانه شما می روم تا آن چه را به زیبایی توصیف کرده اید بیابم و یا حداقل از تصاویر لذت ببرم…

    پاسخ دادن
  2. mohamad

    ۰۸/۲۴/۱۳۹۰, ۱۲:۴۰ ق.ظ

    این‌همه قاب‌بندیِ عالی٬ این‌همه کمپوزیسیونِ خیره‌کننده٬ حرکت‌های عجیب‌وغریب اما حساب‌شده‌ی دوربین٬ که با وسواس شدیدی کنارِ هم چیده شده‌اند٬ گمانم بی‌نظیر است در سینمای ما.
    حیف که نشد بیش از یک‌بار ببینم‌اش.
    «شبانه‌روز» را می‌شود بارها و بارها تماشا کرد٬ و هربار هیجان‌زده منتظر دیدار بعدی‌اش بود.

    پاسخ دادن

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد