گفت‌وگو با حسن معجونی درباره‌ی آموزش تئاتر

, , ۲ دیدگاه

 

این گفت‌وگو در حاشیه‌ی ورک‌شاپ گروه تئاتر لیو در شمال کشور انجام گرفته و مخاطبش دانشجوی تئاتر امروز است. آن‌چه  از نظر آغازگر این گفت‌وگو اهمیت پیدا می‌کند، حسی حاکی از ضرورت بازنگری به شیوه‌های آموزش تئاتر به‌ویژه در مقطع کنونی‌ست که تئاتر خصوصی شکل و سامان تازه‌ای به خود می‌بیند. معجونی و گروهش از جمله شناخت‌‌شده‌ترین‌های این سال‌هایند که برنامه‌های مونولوگ‌خوانی و اجراهایشان در ایرانشهر مخاطبان خود را پیدا کرده. با توجه به این‌که «لیو» اهداف آموزشی را نیز دنبال می‌کند، بد ندیدم نظر معجونی را درباره اوضاع آموزش تئاتر در دانشگاه‌ها جویا شوم.

 

آقای معجونی شما ابتدای جلسه توجه حاضرین را به پیرامون جلب کردید، یعنی ابتدا خواستید هر یک با تکیه بر قوه‌ی خلاقه از امکانات و عناصر موجود دست به فضاسازی بزنند. تاکیدتان به عنوان مثال بر «تابستان» بود. با توجه به این‌که شما علاوه بر دراماتورژی و کارگردانی، طراحی کارهایتان را خود به عهده می‌گیرید، مایلم درباره‌ی این اولویت‌بخشی‌تان به فرم (مقدم بر هر چیز) در اجرای تئاتر مدرن توضیح دهید.

اولویت به فرم ندادم. در واقع خواستم نکته‌ای را یادآوری کنم که مبحث تکنوکراسی اتفاق مهمی‌ست و اولین گزینه‌ی ما در مقوله کارگردانی می‌تواند انتخاب سالن باشد و این‌که هر کدام از این سالن‌ها چه مفاهیمی را در خود دارند.

در اساسنامه‌ی شما آمده است گروه تئاتر لیو را با این مولفه ها بشناسیم : تاکید بر بازیگر به عنوان رکن اصلی اجرا، طراحی صحنه کاربردی و مینی‌مالیستی و «بازخوانی دراماتورژی متون نمایشی با هدف تبدیل متن به جزئی از اجرا، و نه مقدم بر اجرا». این مورد آخر به چه معناست؟

مطمئن هستید که این جمله مال ماست؟ من تردید دارم چون عبارت درستی نیست و ربطی ندارد. می‌توانم درباره‌ی رویکردمان به متن توضیح دهم اما درباره‌ی این جمله نه…

یک بخشی از ماجرای کارگردانی امروز  را در جسارت شکستن قواعد حتمی و به اصطلاح تثبیت‌شده دانستید. بد نیست اشاره کنم به این‌که ظاهراً شیوه‌های تدریس دانشگاهی دروس کارگردانی در مبانی و واحدهای تخصصی، دیروز و امروز چندان تفاوتی نداشته و مشترکاً این جنس از تجربه‌گرایی را برنمی‌تابند. یعنی از شما می‌خواهند متنی را که دست گرفته‌اید، اولاٌ به‌صورت کاملا شفاف و تئوریک تجزیه و تحلیل کنید و انگیزه‌ها و حوزه‌ی دغدغه‌های شخصی‌تان را بیرون بریزید، ثانیاً در شیوه‌های اجرایی‌تان از همان ابتدا میزانسن‌ها را با رسم خطوط جزیی حرکت بازیگران مشخص کنید.

بله، تو به درستی اشاره کردی و دقیقاً اتفاقی‌ست که دارد می‌افتد! منتهی یک مسئله وجود دارد و آن این‌که می‌شود درباره‌ی چنین شیوه‌هایی در دروس دانشگاهی صحبت کرد به‌ منزله‌ی تاریخچه‌ی کارگردانی و نه به عنوان درسی که در کارگردانی آموزش داده می‌شود. این متدی که وجود دارد، فوق‌العاده قدیمی‌ست و امروز فاقد اعتبار است. حمله‌ای که من کردم به این جهت بود که امروز دیگر چه کسی می‌تواند مدعی باشد که چنین قوانینی وجود دارند؟ که کارگردانی یعنی این، یعنی این‌که چنین کارهایی را انجام دهی تا نهایتاً به آن‌چه مد نظرت هست برسی. انتقاد من به این خاطر بود وگرنه می‌توان به چنین شیوه‌هایی در دانشگاه اشاره کرد و توضیح داد که متعلق به چه زمانی‌ست.

یعنی این‌ها بازتعریف شوند و شیوه‌های جدیدی ارائه شود؟

اصلاً باید بدانیم که امروز در کارگردانی چه اتفاقی می‌افتد. کارگردانی به چه سمتی حرکت می‌کند. این چیزی که الان در دانشکده‌ها تدریس می کنند اصلاً درست نیست. یعنی به نظر من شیوه ی متحجری‌ست.

شیوه‌ای از تدریس مد نطر شماست که به آن اشاره کنید؟

مد نظر من نیست. من که صاحب متد نیستم. انتقادم را می‌توانم خیلی شفاف توضیح دهم. و آن این‌که به همه‌ی شیوه‌های موجودی که دارد تعریف خودش را مشخص می‌کند حمله می‌کنم.

خوب این رویکرد بالطبع دچار عارضه‌های ذاتی‌ست. چنان‌چه هر کسی خارج از قواعد مشخص تحت عنوان «تجربه‌گرایی» دست به کار شود، حاصل هر چه باشد، مسوولیتی به گردنش نیست. شروط و الزامات این شکل از شیوه‌های اجرایی چیست؟

حرف من به منزله‌ی این نیست که کسی مسوولیتی را می‌پذیرد یا نمی‌پذیرد. ربطی هم به تجربه‌گرایی نمی‌یابد. شاید هدف ما این باشد که به آن اندازه مطلق‌نگری نکنیم اما در عین حال اصل موضوع این است که آن رویکردی که دست‌وبال آدم را می‌بندد و مدام بایدونباید تعیین می‌کند، پذیرفتنی نیست.

درباره‌ی نحوه‌ی کار با بازیگر مناقشات بسیاری‌ست. از مباحث تئوریک یعنی متدها و جریاناتی که یکی پس از دیگری آمده و بعضاً با یکدیگر در تعارض بودند که بگذریم، آن‌چه به نظر برای یک دانشجوی کارگردانی تئاتر حائز اهمیت است، علاوه بر شناخت معیارهای تشخیص تناسب بازیگر با شخصیت نمایش که قدم نخست محسوب می‌شود، شکل تمرین‌ها و پیش‌برد اهداف در مراحل آن  است. می‌خواهم بدانم شما و گروه تئاتر لیو که آگاهم به کار با گروه‌های دانشجویی و نیروهای جوان و مستعد گرایش دارید، چطور سطح کیفی و جایگاه حرفه‌ای‌تان را در طراز اول  حفظ می‌کنید؟ فکر می‌کنم نطفه‌ی گروه شما در همان دانشگاه سینما تئاتر که تحصیل می‌کردید شکل گرفت…

بله، یعنی فکر می‌کنی مغایرت دارد؟ کار با دانشجو و حفظ سطح کیفی…

به هر حال خیلی دشوار است. این‌که استعداد ها را کشف کنید و پی ببرید چه کسی برای این کار ساخته شده و بعد انرژی خود را صرف پرورش آن کنید…

حالا من فکر می‌کنم دو مقوله‌ی متفاوت باشد. به این اعتقاد ندارم که اگر کسی با دانشجو کار کند نتیجه‌ی ضعیفی ارائه خواهد داد. به نظرم درست است کار با آدم‌های حرفه‌ای این مزیت را دارد که بنا به تجربه‌ی آن‌ها اتفاقات متفاوتی می‌افتد اما این به این معنی نیست که خلاقیت را نادیده بگیریم. استفاده از هر یک از این دو طیف بازیگر در مقاطعی ویژگی‌های خاص خود را دارد. این دانشجو نیست که تعیین می‌کند در چه سطحی‌ست. شخصاً برای من فرقی نمی‌کند که با دانشجو کار می‌کنم یا حرفه‌ای، چون در نهایت کار به پای من نوشته می‌شود و باید آن کیفیتی که من مد نظر دارم حاصل شود. حالا دیگران می‌توانند قضاوت کنند که از کدام یک از بازیگران از کدام طیف بیشتر خوش‌شان می‌آید. کم پیش می‌آید که خالص با یکی از این دو طیف کار کنم. اتفاق افتاده مثلاً در چند کار اخیر من مثل «مرغ دریایی» و «رویای نیمه شب تابستان» تقریباً اکثریت عوامل دانشجو بودند. اما مثلاً در «دایی وانیا» ترکیب این دو بود. یعنی آدم‌های جوان و آدم های حرفه‌ای.

با توجه به این‌که هدف‌گذاری شما ارتباط با طیف گسترده‌ای از دانشجویان در تمام کشور است و این مرز را برداشته‌اید و درصدد توسعه‌ی این ارتباط هستید، کنجکاوم بدانم معیارهای گزینش یا انتخاب شما چیست ؟ این‌هایی که قرار است همکاران شما باشند…

در وهله‌ی اول قصد جذب آدم‌ها را نداریم. اگر می‌بینید که کسی به گروه می‌پیوندد تا حدود زیادی اتفاقی‌ست.  در همین ارتباطات و برخوردها ممکن است کسانی را کشف کنیم و پی ببریم که به کارمان می‌آیند، یعنی آن چیزهایی را که در استاندارد ما قرار دارد در او ببینیم و او جذب شود اما چنین هدفی را دنبال نمی‌کنیم. در مقوله‌ی آموزش هم صرفاً حوزه‌ی آموزشی را مد نظر داریم. به منظور ارتقای سطح کیفی مخاطبین. کسانی که پی‌گیر این زمینه هستند و جریانات تئاتری ما را دنبال کرده‌اند و علاقه‌مندند. این‌ها در واقع به سبب گرایش و تقاضایشان یک جورهایی وارد این بازی می‌شوند. می‌توان آن‌ها را جزو مخاطبینی قلمداد کرد که سرمایه‌گذاری می‌کنند. به هر جهت آن‌ها این آمادگی را اعلام کردند که بین ما و آن‌ها این تبادل صورت گیرد.

در ادامه‌ی سوال قبلی و در حوزه‌ی اهداف آموزشی، می‌خواهم از ساز و کار فستیوال مونولیو یا همان سلسله برنامه‌های مونولوگ‌خوانی گروه تئاتر لیو بپرسم. یک نمونه‌اش را دیروز در ورک‌شاپ دیدیم. برای مخاطب پی‌گیر تئاتر، این شکل نمایشی یعنی اجرای پرفورمنس ـ که من شنیده‌ام هنوز عده‌ای آن را مشمول هنرهای تجسمی می‌دانند ـ سوال ایجاد می‌کند که این چه نسبتی با اهداف آموزشی شما دارد؟

من این را تجسمی نمی‌دانم. تجسمی را باید درست تعریف کنیم. یکی از وجوه  تئاتر وجه دیداری‌ست. در عین حال که وجه غالبی نیست همان‌طور که فرضاً ما نمایش‌نامه‌ی رادیویی را نمایش می‌دانیم اما شنیداری‌ست. یا متن ادبی را می‌خوانیم. اما فقط خوانش می‌شود. تئاتر یک جنبه‌ی بارز دارد و آن جنبه دیداری‌ست و این شکل از تقسیم‌بندی را نمی‌فهمم و آن را شما باید تعریف کنید. مورد بعدی این است که دربار‌ه‌ی وجوه این پرفورمنس صحبت کنیم.

این برنامه مونولوگ چه دستاوردی دارد و چه کمکی می‌کند؟

ببینید مونولوگ تمرکز است و این با شرایط گروه ما در دوره‌ای که شروع کردیم به لحاظ اقتصادی، وجه استقلالش و به لحاظ فرمی که به‌شدت متکی بر بازیگر محوری‌ست نسبت داشت. یعنی همان‌که در اساسنامه آمده و به نظرم یکی از بهتربن فرم‌هاست برای آموزش بازیگر. تاکید روی این داشتیم و برنامه‌های آموزشی را براساس آن پی گرفتیم که در عین حال به مخاطب کمک کنیم تا در جریان این فرم قرار بگیرد و تاکید داشتیم روی این مقوله و ضمناً کار تولید متن هم داشتیم که یک نمونه‌اش را دیشب دیدید.

سوال دیگرم درباره‌ی متن‌های منتخب شماست که خود کارگردانی کرده‌اید. من سه اجرای اخیر شما را دیده‌ام، یعنی «به خاطر یک مشت روبل»، «دایی وانیا» و «مرغ دریایی». گمان می‌کنم ادراک صحیح و هوشمندانه‌ای نسبت به جهان آثار چخوف دارید. در مصاحبه‌هایتان هم گفته‌اید حس غریب و تعلق‌خاطری به لحن چخوفی دارید. شما نمونه خوبی محسوب می‌شوید که مثال بزنم از مبحث «فهم کارگردان». به هر حال این دغدغه‌ی شخصی هر کارگردانی می‌شود یعنی ارتباط و فهم جهان اثر. این از کجا می‌آید؟

واقعاً نمی دانم! من دل‌بستگی را عقلانی نمی‌بینم که توضیحش دهم. این‌‌که کنکاش کنم در کودکی‌ام که در چه مقطعی چه ویژگی یا کدام ایده‌ای در ذهنم پیدا شد که مثلاً آن را در چخوف دیدم یا جای دیگر. .. نه این‌طور نمی‌شود…

 

فکر می‌کنید این اتفاق باید برای هر کارگردانی بیافتد؟

نه واقعاً. هر کسی نه. هر کسی ناآگاه به سمتی گرایش دارد… مثلاً کسی بکت را خیلی دوست دارد هم‌زمان که مثلاً چخوف هم می‌خواند. با خودم می‌گویم چه جالب! اما نمی‌توانم او را بفهمم که چه اتفاقی در اوست که باعث می‌شود از این میان بکت را دوست داشته باشد. یا کسی عاشق شکسپیر می‌شود یا کسی ممت را دوست دارد… هیچ‌کدام این‌ها را نمی‌توانم بفهمم که چه اتفاقی درون‌شان می‌افتد. چه فرمی‌ست که آن‌ها را جذب می‌کند… حال و هوا، دیالوگ، اتمسفر کلی متن…؟ چیزهایی هست در مقوله‌ی سلیقه که نمی‌توان به‌راحتی درباره‌‌ی آن‌ها عقلانی بحث کرد. که مثلاً چرا من تاکیدم روی حال‌وهوای چخوف است. یک چیزهایی را در کلیات می‌فهمم. این‌که چرا علاقمند می‌شوم به جهان چخوف یا بعداً کشف می‌کنم که این چیزها را خیلی دوست دارم…

پس یعنی  بالاخره باید کشف کنیم؟

نه واقعاً! در مرحله‌ی اول حس تو نسبت به متن کارکرد دارد. من در همین جلسات هم گفتم حتی زمانی که تو متنی را برای اجرا انتخاب می‌کنی، الزاماً نمی‌شود بگویی من کاملاً این متن را فهمیدم چرا که ممکن است فهم تو از متن در طول کار دگرگون شود. اما در وهله‌ی اول یک «حس خوشایند» دارد. یا یک ایده‌ای برای اجرا داری چون می‌دانی که خیلی از متن‌ها را می‌خوانی اما ایده برای اجرا پیدا نمی‌شود و می‌گذری. اما یکهو به متنی برمی‌خوری که می‌گویی آهان! این همان چیزی‌ست که تئاتر ما ایجاب می‌کند، برایش نقشه دارم و الان می‌دانم باید با آن چه بکنم اما در لحظه‌ای که تو درگیر این متنی الزاماً  فهم کاملی نباید داشت.

حیفم می‌آید در انتها یادآوری نکنم کاش فرصتی مهیا شود که میزبان شما در  تنکابن باشیم. آن‌جا دانشجویان زیادی دارد.  فضای برنامه‌های  این‌چنینی هم که این‌جا داشتیم به نسبت بهتری مهیاست. چند پلاتو و یک آمفی‌تئاتر در شهر. کاش این ترتیب داده شود.

نمی‌دانم. من بدم نمی‌آید از این نشست‌ها ولی خوب اولویت ما بیش‌تر با کسانی غیر از دانشجویان تئاتر است. نمی‌دانم در جریانید یا نه، ما الان در چند دانشگاه برنامه داشتیم، علم وصنعت را تمام کردیم و دو جلسه دیگر کارمان را در شهید بهشتی به پایان می‌بریم…

بله در جریانم… چطور؟

خب ببینید شما الان آن‌جا ایستادید و یک سری اساتید در این رشته تدریس می‌کنند. اما عده‌ای در این دانشگاه‌ها این را دوست دارند اما رشته‌شان چیز دیگری‌ست. از این جهت هم لزوماً قصد این را نداریم که کاری کنیم این‌ها از جنبه حرفه‌ای وارد حوزه‌ی تئاتر شوند. ممکن است این را نخواهند و صرفاً تئاتر را به عنوان یک فعالیت اجتماعی دنبال می‌کنند یا اصلاً می‌شود این‌طور گفت که ما داریم مخاطب تربیت می‌کنیم. کسانی را می‌دیدم که می‌گفتند «نمی‌خواهم کارگردان یا بازیگر شوم ولی خیلی دوست دارم تئاتر ببینم». این برای من خیلی لذت‌بخش بود که طرف به شکلی بیان می‌کند من می‌خواهم تماشاگر حرفه‌ای باشم. و برای تماشاگر حرفه‌ای بودن هزینه می‌کند. در کلاس‌ها شرکت می‌کند تا گوش دهد. درستش هم همین است. به نظرم ارگان‌هایی مثل انجمن منتقدان باید این کارها را دنبال کنند. آثار را برای مخاطب بشکافند و و مخاطب را با اثر ارتباط دهند، اما منتقد امروز کار خودش را می‌کند. از آن خوشش نمی‌آید می‌کوبد از دیگری خوشش می‌آید نمی‌کوبد و انگار نه انگار. در حالی که بخش عمده‌ی این جریان (تربیت مخاطب) وظیفه‌ی اوست. شما اگر مخاطب خوب تربیت کنید به مراتب بهتر از این است که به کارگردانی گوشزد کنی بهتر است این کار را بکنی… آن مخاطب است که در سکوت به تومی‌فهماند که کارت قابل قبول است یا نه. توی حرف نمی‌شود. این است که بیشتر تمایل داریم به‌نوعی مخاطب را با تئاتر آشتی دهیم. سطح علمی و نگاه آنان را ارتقا دهیم. چون به هر جهت مخاطب شریک و همکار ماست. دوست داریم با مخاطب بده‌بستان داشته باشیم…

اصلاً این زیر مجموعه‌ای از  اهداف تئاتر خصوصی‌ست و شما هم طبعاً به این سمت قدم برمی‌دارید؟

از اهداف تئاتر خصوصی هم می‌تواند باشد. بله حتماً به این سمت قدم برمی‌داریم…

 

۲ دیدگاه

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد