یادداشتی بر نمایش «گلن‌گری گلن‌راس» به کارگردانی پارسا پیروزفر

, , ارسال دیدگاه



بی‌مقدمه سراغ متن ممت می‌رویم. «گلن‌گری گلن‌راس» از آن ‌دست متن‌های دشواری‌ست که هر کارگردانی را به‌زحمت می‌اندازند. نه‌تنها «گلن‌گری…» بلکه اکثر نمایشنامه‌های دیوید ممت در فضایی بسته، با چند شخصیت و درواقع دیالوگ‌محور هستند. با نیم‌نگاهی به اجراهای «گلن‌گری…» در ایران متوجه می‌شویم که اجراهای رادیویی‌اش موفق‌تر از بخش صحنه‌ای آن بوده‌اند.

اگر در جست‌و‌جوی یافتن دلیل رجوع پارسا پیروزفر به متن ممت و اجرای آن در تماشاخانه‌ی شماره‌ی یک ایرانهشر خوش‌بین باشیم و بحثِ درآمد و انگیزه‌ای را که ایرانشهر در چهره‌های سینمایی ایجاد می‌کند در نظر نگیریم، باید گفت کار روی متنی چالش‌برانگیز همچون «گلن‌گری گلن‌راس» و تجربه‌ی آن، دلیلِ اصلی کارگردان است برای انتخاب این نمایش‌نامه.

اما «گلن‌گری…» با وجود تصاویر تئاتری محدود و حجم دیالوگ‌های بالا، یا به کارگردانی مجرب نیاز داشت یا حضورِ مشاوری آگاه در کنار کارگردانی غیرمجرب. با شنیدنِ زمزمه‌ی اجرای «گلن گری….» توسط پیروزفر این‌که اجرای او چنگی به دل نخواهد زد، اتفاقی بود قابل پیش‌بینی.

 در یادداشت‌های بسیاری که روی این اجرا نگاشته شده، خوانندگان را ارجاع داده‌اند به فیلمِ این اثر و اجراهایی که سالیانی قبل از آن روی صحنه رفته‌اند. نگارنده با پرهیز از تکرارِ این مباحث می‌کوشد اجرای پیروزفر را با خودِ اثر مقایسه کند و تکیه کند روی مشاهدات و تحلیل‌های شخصی خودش.

در صحنه‌‌های اول و دوم و سوم از پرده‌ی اول، طراحی صحنه ساده اما «باچیز» بود! «باچیز» را یک شوخی در مقابل «تئاتر بی‌چیز» به حساب آورید. منظور از این تحلیل این‌که : با استفاده از آکسسوارهایی همچون میز و صندلی و دیواره‌های کاذب، هدف کارگردان رسیدن به محلی همانند رستوران بود اما به‌نظر نگارنده گروه طراح و اجرا می‌توانستند با وسایلی کم‌هزینه و کمی خلاق‌تر به سر منزل مقصود برسند. فضای منظم و از لحاظ حسیِ ساکنِ پرده‌ی اول با قرار گرفتن در پس‌زمینه‌ی دیالوگ‌های طولانی بازیگران، همان ابتدای اجرا، عرصه را به تماشاگر تنگ کرده بود.

متأسفانه به‌نظر می‌رسید در این نمایش اثری از دراماتورژی نبوده است؛ در صورتی که چنین متن گیرایی که متعلق بوده به حال‌و‌هوا و اتفاقاتِ زمان خود، نیازی اساسی داشت به دراماتورژی آگاه به تئاتر و مخاطبِ تئاتر امروز ایران تا دیالوگ‌های طولانی و گاهی اوقات جذاب و در مواقع بسیاری خسته‌کننده‌ی آن را برای تماشاگر حاضر در سالن تحمل‌پذیر کند. «گلن‌گری…» آن‌قدر محبوب و جذاب است که یک دراماتورژ بدون آسیب‌ رساندن به اساس متن، می‌تواند آن را برای تماشاگر بی‌حوصله‌ی این‌ روزهای تئاتر به‌روز کند.

در انتهای پرده‌ی اول صحبتی میان دیو‌ ماس و جورج‌ آرونو در مورد دزدی از دفتر و به ‌سرقت بردن اسامی مشتری‌ها درمی‌گیرد که تمهید کارگردان برای آغاز پرده‌ی دوم، نشان دادن جان ویلیامسون و جورج آرونو در سیاهی دفتر دستبرد‌ زده‌شده و در نور فندک ویلیامسون بود.

متأسفانه این تمهید برای متن شناخته‌شده‌ای چون «گلن‌گری…» که به‌حتم بسیاری از تماشاگران آن را خوانده‌اند، کاربرد ندارد. زیرا در مورد متن ممت، در این نمایش، زیبایی بصری و خلاقیت در نوع میزانسن کاربرد بیشتری دارد تا مخفی کردن حقیقتی که مربوط به انتهای نمایش است و همه از آن باخبرند. قرار دادن آرونو در کنار ویلیامسون هیچ ‌ارتباطی با صحبت‌های مای و آرونو در پرده‌ی قبل از آن ندارد و اگر کارگردان قصد گمراه کردن تماشاگر را داشت، باید گفت که در این مهم به‌هیچ‌وجه موفق نبود.

و اما در مورد بازی‌ها : هومن برق‌نورد  در نقشِ دیو ماس و رضا بهبودی در نقش شلی لوین کار خود را به‌خوبی انجام دادند. پارسا پیروزفر به‌دلیل عدم تسلطش بر دیالوگ‌ها، انتخاب خوبی برای ریچارد روما نبود و مسعود میرطاهری، ایفاگرِ نقشِ جان ویلیامسون، برخلافِ نظرِ تماشاگرانی که معتقد بودند نقش کم بوده و متن اجزای خودنمایی به او نداده تا بازی‌اش به چشم بیاید، باید گفت : او هم انتخابِ مناسبی برای این نقش نبود.

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد