به جای بهاریه: نوشته‌ای از مسعود ثابتی

, , ۲ دیدگاه

رضا که گفت چیزی بنویس برای آخر سال، خوب می‌دانست از کسی «بهاریه» می‌خواهد که اگر هم همت کند و بنویسد، حاصل کارش سخت بتواند چیزی درخور این روزها و این ساعت‌ها، و یا درخور هر روز و هر ساعتی باشد. نوشته‌هایی از این دست، متن‌هایی که قرار است نویسنده‌ا‌ش را عریان و آن‌طور که هست _ یا آن‌طور که می‌نماید _ در معرض فکر و دل مخاطب قرار دهد، اهمیت و تاثیرش را از تشخص و اعتبار نویسنده‌اش کسب می‌کند و لاجرم نوشتنش اعتماد به نفس و تشخصی می‌خواهد که در من نیست. هرگز اهل انتشار چنین نوشته‌هایی نبوده‌ام و گاه که مرتکب چنین کارهایی برای خودم و فقط خودم شده‌ام، از ابتذال و بی‌مایه‌گی‌اش خود به خنده افتاده‌ام. اما فقط این نیست. در گذر از سی سالگی، حاصل مکتوب این چند سال را که نگاه می کنم، هیچ چیز قابل ذکر و ارائه‌ای در آن نمی‌بینم.

شاید بگویید مشغول توضیح واضحات‌ام. درست. اما همه‌اش تقصیر خودم نیست. حالا دیگر از صمیم قلب معتقدم که ابتذال ذاتی ژورنالیسم خیلی وقت‌ها کاری به کفایت و بی کفایتی آدم‌ها ندارد و عواقبش دامن‌گیر همه است. آن را مدل کوچکی از عرصه‌ی‌ سیاست می‌دانم که شما در آن برای یافتن دلیل به عرش رسیدن‌ها و در فرش ماندن‌ها، خیلی وقت‌ها باید دنبال خیلی چیزها باشید مگر آن چیزی که باید… نمی‌خواهم به صراحت بگویم حیطه‌ی ژورنالیسم عرصه‌ی جولان آدم‌های متوسط‌الحال است. هرچند آن را پربیراه هم نمی‌دانم، که همه‌مان اگر کمی فکر کنیم و با خودمان صادق باشیم، شاید به نتیجه‌ای شبیه آن برسیم. اما متوسط ‌الحال بودن نسبتی با ابتذال ندارد. چیزی که مصداق و جلوه‌ی ابتذال است و بیش‌تر از هر حیطه‌ای در عرصه‌ی ژورنالیسم مجال بروز و ظهور پیدا می‌کند، آن توهم و خودبزرگ‌بینی است که در تضاد و تناقض با ذات این حرفه است و این روزها برای یافتن مصداق‌هایش نیازی به فکر کردن ندارید. آدم‌هایی که خود را در هیات ناظر کبیر اورول تجسم می‌کنند، خود را موظف به هدایت هم‌کیشان و همکاران خود می‌دانند، بی جوابیه نوشتن و ایراد گرفتن از این و آن امورات‌شان نمی‌گذرد، و بی آن که به محدودیت و حتی حقارت حیطه‌ای که در آن مشغول کارند توجهی داشته باشند، می‌پندارند در مرکز توجه همگان و تعیین کننده‌ی همه ی معادله‌هایند.

روی سخنم البته با این‌ها نیست، که اگر انصاف به خرج دهم، خود نیز یکی از آن‌ها هستم. همان‌‌طور که گفتم این ذات ژورنالیسم و کار ژورنالیستی است و ما همه در این خسران و زیان با هم شریکیم. زیاد که همت کنیم، شاید در این مضحکه کم‌تر سهم داشته باشیم، که برای بری بودن از آن، راهی جز بیرون کشیدن از این عرصه‌ی هیاهو و نمایش نیست. تنها می‌خواهم این را بگویم که مثل خیلی از پدیده‌ها، آفت و زهر این فضای ناسالم، منحصر به درون خود نیست. بت‌پرستی‌ها و مقدس‌سازی‌هایی که ضرورت تامین نان شب یا دست و پا کردن جایگاه و پایگاه برای عده ای از همکاران است و قابل درک، محصور در همین حیطه نمی‌ماند و در تسری به مخاطبان و خوانندگان، آن‌ها را هم دچار نوعی شیفتگی و خمودی می‌کند که نه نفع دنیا را برا‌ی‌شان دارد و نه خیر آخرت را.

کاری به واکنش‌های عده‌ای از همکاران به مثلا مطلب بی‌مقداری از خودم درباره‌ی فلان فیلم، یا عرف نوشتن مطالب دبرهنگام جوابیه‌مانند به قصد جنجال‌سازی‌ها و حلقه درست کردن‌ها ندارم. اما هیستری و عصبیت آن جوان‌هایی که چشم به دهان این دوستان دوخته‌اند و راه دفاع از اثری را که به زعم‌شان شاهکار هنری است، در ناسزا و مزاحمت می‌دانند، برایم غم‌انگیز است. این‌ها را گفتم تا خیلی کوتاه اصل مطلب را خطاب به آن دوستان خواننده‌ی جوان و البته خودم بگویم و تمام. این‌که آن‌ها ملاحظات و مصلحت اندیشی‌هایی را که به هر حال دامن‌گیر عده‌‌ای است ندارند و حیف است که بالندگی و شور جوانی‌شان فدای تعصب‌ها و یکسونگری‌ها شود.

آندره ژید در واپسین صفحات مائده‌های زمینی از خواننده‌‍‌‌اش می‌خواهد که کتاب او را کناری بیفکند و ما باید این معنا را دریابیم. تا وقتی فیلم دیدن و کتاب خواندن برای ما عاملی تحریک‌کننده باشد و کلیدی به دست‌مان بدهد تا ژرفاهای پنهان وجودمان را با آن بکاویم، نقش آن در زندگی‌مان احترام‌برانگیز است. اما اگر به جای بیدار کردن ما خواب‌مان کند و به جای برانگیختن‌مان برای مستقل اندیشیدن و زندگی منحصر به فرد ذهنی و فکری، جای آن را بگیرد، و تبدیل به غذایی حاضر و آماده شود که نخواهیم آن را با غذاهای دیگر عوض کنیم و مزه‌های دیگر را بچشیم، تبدیل به چیزهایی خطرناک خواهند شد.

هرگز نخواهیم که وظیفه‌ی تفسیر زندگی را به عهده‌ی یک فیلم‌ساز یا یک نویسنده بگذاریم. وقتی علاقه داریم به فضاها و دنیاهای مشخصی که یک فیلم‌ساز یا نویسنده پرداخته، وابسته شویم، خیلی راحت هزاران فضا و دنیا و منظره‌ی دیگر را که هنرمند مورد علاقه‌مان از نظر دور داشته، از دست خواهیم داد. زمانی پروست به آندره ژید گفت:«دوست عزیزم، علی‌رغم باور رایج این روزها، من معتقدم که هم می‌شود نسبت به ادبیات با نظری والا نگریست و هم در عین حال از ته دل به آن خندید.». شاید به نظرتان غیر منطقی و شتابزده باشد، اما ته رنگی از واقعیت در آن نهفته است. کسی مثل پروست در مورد خطرات بیش از حد جدی گرفتن کتاب‌ها، یا احترام گذاردن به آن‌ها در حد پرستش، آگاهی بی نظیری داشت؛ آگاهی که «در عین احترام به آن‌ها، در واقع به گونه‌ای مسخره کردن روح اثر ادبی نیز بود. این که ایجاد رابطه‌ی سالم با کتاب‌های دیگران، همان اندازه که به فواید کتاب‌شان بستگی دارد، به در نظر گرفتن محدودیت‌های آن‌ها نیز وابسته است.».

فیلم‌ها و کتاب‌ها هرگز قادر نیستند ما را به اندازه‌ی کافی نسبت به احساس‌های‌مان آگاه کنند. آن‌ها می‌توانند چشمان ما را باز کنند، در ما حساسیت برانگیزند و قوه‌ی درک ما را بالا ببرند، اما این روند سرانجام در نقطه‌ای متوقف می‌شود. هنگام خواندن یک کتاب یا دیدن یک فیلم، لحظه‌ای فرا می‌رسد که احساس می‌کنیم چیزی درست نیست، درست درک نشده و یا در حال محدود کردن ماست، خیلی ساده، چون آن محصول ذهن انسانی دیگر است و کس دیگری آن را اندیشیده است. و درست از همین‌جا است که باید آن را کنار بگذاریم و باقی راه را خودمان برویم. هر اثر هنری تنها بخشی کوچک از تجربه‌ی انسانی است و هزاران تجربه در جاهای دیگر انتظار ما را می‌کشند. آلن دوباتن بزرگداشتش از اثر پروست را با جملاتی تمام می‌کند که می توانست مورد تایید خود پروست نیز باشد:«نتیجه‌ی اخلاقی؟ این‌که نمی‌توانیم هیچ بزرگداشتی نسبت به پروست ابراز داریم جز صدور همان حکمی که خود او نسبت به راسکین اعلام کرد. این‌که، با وجود تمام قابلیت‌هایی که راسکین داشت، در نهایت، آثارش می‌توانند برای کسی که بیش از حد وقت صرف آن ها می‌کند، لوس، افراطی، محدود کننده و مغلوط باشند… حتی بهترین کتاب‌ها هم مستحق آن هستند که به کناری افکنده شوند.». و بهترین فیلم‌ها نیز… روزهای تعطیل را، اگر می‌خواهید، با کتاب‌ها و فیلم‌های خوب سر کنید. فیلم‌ها و کتاب‌هایی که نفس را در سینه‌تان حبس کنند. اما بعد نفس حبس شده‌تان را بیرون دهید و از کنارشان بگذرید، که دنیاها و شگفتی‌های دیگری چشم به راه شما دارند.

 

۲ دیدگاه

  1. امیر.م.

    ۰۲/۰۱/۱۳۹۰, ۱۰:۵۱ ب.ظ

    به گمانم همان ذهنیتی به نقد شما می‌گوید توهین‌آمیز که به کلمه‌ی مسعود فراستی می‌گوید توهین‌آمیز. من طرفدار آقای فراستی نیستم و فیلم‌های کیمیایی را هم بیش از اندازه دوست دارم اما گاهی اوقات نمی‌شود کلمات دیگری را به کار برد. متاسفانه مجاز نیستم تا مثالی بزنم.
    بعدها مفصل درباره‌ی این پرونده و فیلم «تلقین» خواهم نوشت.

    پاسخ دادن
  2. ایمان

    ۰۵/۲۶/۱۳۹۱, ۰۲:۴۴ ق.ظ

    «فیلم‌ها و کتاب‌هایی که نفس را در سینه‌تان حبس کنند. اما بعد نفس حبس شده‌تان را بیرون دهید و از کنارشان بگذرید، که دنیاها و شگفتی‌های دیگری چشم به راه شما دارند. »

    پاسخ دادن

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد