بهاریه‌ای از علی جعفرزاده

, , ارسال دیدگاه

گرچه همیشه به پاییز بستگی داشته‌ام اما وقتی سایه‌ات از گوشه‌ی اتاق می‌روید بهار از لای عقربه‌ها چشمک می‌زند. می‌توانم کنار خاطره‌های امسالم که به جلد تقویم رسیده‌اند آخرین سیگار را هم دود کنم. تو بر می گردی. سرت را بر می‌گردانی با گوشه‌ی چشم به چشم‌هام نگاهی می‌اندازی و من قطرات بهار را که از گوشه‌های گونه‌‌ات سرازیر می‌شوند بو می‌کنم. مادربزرگ سرما که خورجینش را ببندد تکرار می‌شوم توی تنگ ماهی قرمز. از انکسار پولک‌هایی به رنگ زیستن از میانه به دو نیم می ‌وم و تنم پوست پوست. حالا بخشی از گندم‌هایی شده‌ام که دارند درد بلوغ را بزرگ می‌شوند. سرم انگار هنوز تاب می‌خورد ،تاب بر می‌دارد بی‌تاب می‌شود دلم. احوالم قرار است به بهترین حال… چقدر بوی اسکناس می‌دهد دیوان قدیمی حافظ که توی حافظه‌ام غم نان گرفته است. به گمانم تمام اجزای بدنم زنگ زده‌اند. دارم فرو می‌پاشم. دارم سکه می‌شوم بر سر عروس بهار.

تب می‌کنم. دست‌هایت نمی‌رسند. گوشه‌ی سفره می‌سوزد سوختگی سطحی سفره سه سین می‌شود. خزر توی چشم‌هام خشک می‌شود و خاک بلند می‌شود و خطی از خواب‌آلودگی می‌چسبد به لبه‌ی لیوان چای تلخ. آرنجت را کم آورده‌ام و قوزک پایت تا قوز کنم و به جوانی‌ام پیوند بزنم. نفسم بند آمده. لباس‌های با تو بودنم هنوز روی بند زمستان آویزانند. بند نمی‌آید زخم معده. تبسمت را عادت کرده بودم در تمام این روزهای سرد که سکوت بودند و سکوت و سکوت و سکوت و سکوت ….

سین چهارم یا پنجم که برسد سلامتی تو را که سفر رفته‌ای سر سفره خواهم نهاد با دستانی که شکل کاسه‌ای به سمت آسمان گدا می‌شوند. من نیازمندم. من به صدای بهار نیازمندم. به سبزه نیازمندم. به سمنو به سماق… به اینجایم رسیده است. به سرم می‌زند. توی آینه به خودم گیر می‌دهم. گیر می‌کنم به لبه‌های رنگ و رو پریده آینه. تو نیستی و من دارم با تیک و تاک توی جمجمه به سمت نوروز پرسه می‌زنم. تیک… انگار یکی از پلک‌هایم از دستم در رفته است. به خاطره‌ات چشمک می‌زنم ناخواسته. تاک… تا کی باید تنهایی را تاب بیاورم؟

کپک زده پنیری که با کارد کلنجار رفته است روی میز صبحانه‌ی‌ آخرمان. من هنوز عادت دارم دو تا استکان چای بریزم و دو حبه قند برای دو نعلبکی… سنجدها را برمی‌گردانم به سمت ساعت. خودشان گفته بودند که بر می‌گردند. تمام ثانیه‌های بودن تو را می‌گویم. بهار دارد می‌آید تو نیستی. من روی لبه‌ی کبریتم هنوز. شمع‌ها منتظرند انگار. باز هم دوتا

سیب توی سینی دارد حمام لامپ کم مصرف می‌گیرد. سکه‌هایم همه از سکه افتاده‌اند. ماهی توی آب غرق شده اما مدام داد می‌زند آب …آب…. ساعت خودش را به دار آویخته است. من هنوز سردم است. تقویم بوی شراب هفت ساله می‌دهد. من بالا آورده‌ام. من تو را بالا آورده ام. من به ابتدای خودم رسیده‌ام. من تمام آدم‌برفی‌هایم را به رگبار بسته‌ام. صدای زنگ می‌آید. پستچی آمده تا نامه‌ی بی‌پاکتی را که تنها کاغذی است بی‌نوشته پرت کند توی صورتم. من سردم است. من توی تن اسفند ریشه دوانده‌ام. من منتظر فروردین دست و پا شکسته‌ای که لیز خورده دم پله‌های یخ زده ‌م نیستم. من آمادگی این دهه‌ی جدید را ندارم….

به نیمه‌ی سیاهم نهیب می‌زنم. بگذار روز تازه شود. سال تازه شود. دهه تازه شود. بگذار بلبل بخواند. همه چیز تازه شود. او می‌آید. جای نمک بر روی زخم نمک می‌شود روی یخ‌زدگی پله‌ها. دوباره نو می‌شوی. سکه‌هایت طلا می‌شوند. بوی نان تازه خواهد گرفت سفره‌ی دلت. توی آینه هم بهار خواهد شد. تو جاودانه خواهی شد. درست مثل همین تقویمی که صفحه‌ی اولش را باز کرده‌ای. صدای تیک و تاک می‌آید. دلت را بسپار به باد. به یاد. او همراه آفتاب اول فروردین خواهد آمد.

تمام دیالوگ‌هایم را از بر شده‌ام. باید نیشم را باز کنم. توی دوربین لبخند بزنم. به همه سلام کنم و بگویم حالم خوب است. احسن الحالم. اما نیمه‌ی پریشانم نخواهد گذاشت. چشم‌هایم هنوز دروغ گفتن بلد نیستند بانو.

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد