نقدی بر نمایش ابرهای پشت حنجره

, , ارسال دیدگاه


مقدمه:

(عشق، آیا این تویی؟ تو، ای عشق، که هنگامی‌که می‌پنداشتم گرفتمت از من گریختی، اینک آمده‌ای و در منی؟ تو را در چنگ دارم، دیگر از دستم فرار نخواهی کرد، تو را، ای زندانی کوچکم، در پیکر خود دارم.)*

گویی دیگر یادکردن از مردم و شعاردادن به‌نام آن‌ها در هر اثر هنری، به‌خصوص هنرهای نمایشی، تبدیل به یک شوخی بزرگ شده است که نه‌تنها خنده‌دار نیست، بلکه جز حزن و اندوه ثمره‌ای ندارد. همیشه باید یک‌نفر حضور و داعیه‌ی حکم‌رانی داشته باشد. تعبیر واژه‌ی “همیشه” صرفاً متوجه قضیه‌ی جبر و اختیار نیست بلکه ادله‌ی سروسامان دادن و یا به‌نوعی نظم دادن به یک مکان و استفاده‌ی درست از امکاناتی که در آن وجود دارد، دلیلی است که حکم‌رانی مردان یا زنانی را -درگذشته حضور زنان کم‌رنگ‌تر بود- به مردان و زنان دیگر که “شهروند” نام دارند، موجه می‌کند.

شماره‌ی ۱۳۲/۱۳۱ مجله‌ی نمایش پرونده‌ای در باب تئاتر و سیاست تشکیل داده بود که اگر بخواهیم مباحث جامع و گاهی تخصصی آنرا جمع‌بندی کنیم باید بگوییم که تئاتر به‌ذاته یک هنر سیاسی است.

اما آیا سیاست و هنر با یکدیگر در قیاس‌اند؟ سیاست، خشن، خشک، عاری از رحم و بسیار منفعت‌طلب؛ ولی هنر، لطیف، مردمی و به نوبه‌ی خود معترض به سیاست‌های اعمال شده از طرف سیاسیون می‌باشد. همانطور که می‌بینید جز تناقض چیز دیگری نمی‌توان مشاهده کرد. تنها دلیلی که برای به‌کار بردن نام این دو “مبحث آشنای متضاد” در کنار یکدیگر وجود دارد، اعتراض به سیاست‌های درپیش گرفته‌ی یک دولت توسط هنری مثل تئاتر است که شرحش در این مقال نمی‌گنجد.

روایت:

داستان ابرهای پشت حنجره در اسپانیا می‌گذرد و روایت یک مبارز سیاسی شوریده علیه دولت حاکم است. او به دختری عشق می‌ورزد و دختر نیز اورا ستایش می‌کند. لیکن در حساس‌ترین زمان که باید بین میهن و معشوق یکی را انتخاب کند، میهن را برمی‌گزیند و معشوق را فدا می‌کند.

داستان، هفت شخصیت داشت که پنج‌نفر از آن‌ها در صحنه حضور داشتند و دو شخصیت دیگر صدا بودند. نمایش با مونولوگ یکی از شخصیت‌ها که نامه‌ای به ماریانا بود شروع شد. نامه‌ای که کارگردان بسیار سعی کرد با آن کنش‌هایی ایجاد کند و متأسفانه از عهده‌اش برنیامد. ماریانا، دختری که برای حزب مخالف پرچم می‌دوزد شخصیت اصلی ابرهای پشت حنجره است که تماشاگر با فلاش‌بک‌ها و هذیان‌های ذهنی و یا شاید هم خاطرات او همراه می‌شود. مثل همیشه در کارهای گوران یک یا چند نماد، خودنمایی می‌کند و البته گاهی این نمادها نامفهوم‌اند؛ همانند لاک سرخ‌رنگی که در آخر نمایش قدیسه به‌روی انگشتان ماریانا کشید. پسندیده‌ترین نکته این است که هر تماشاگر آزاد است تا برداشت مربوط به خود را داشته باشد.‌

طراحی صحنه با آن میله‌های خشک و تیره رنگ، تماشاگر را ناخودآگاه به زندان‌های سردو نمور اسپانیا می‌برد که تنها، قدم زدن افسران ماتادور در راهروهای آن برای ایجاد رعب و وحشت زندانیان محکوم به اعدام کافی است. اما طراحی ساده، تماشاگر را چشم‌انتظار بازی‌های جذاب، متن قوی و دیالوگ‌های تأثیرگذار نگاه می‌دارد؛ ولی در این نمایش نه‌تنها دیالوگ‌های شعارگونه، بلکه موسیقی نیز به مونوتن شدن نمایش “ابرهای پشت‌ حنجره” دامن زد. کارگردان تمام تلاش خود را کرده بود که با ضربه‌هایی که ایجاد می‌کرد نمایش را از یک‌نواختی درآورد؛ اما این ضربات نه در داستان، بلکه حین اتفاقاتی که در صحنه رخ می‌داد، بودند. همانند پرت کردن باندرول‌ها از بالای صحنه به‌روی کف فلزی صحنه که صدا ایجاد کند تا شاید تماشاگران نیز همراه ماریانا از خواب بیدار شوند، اما از نظر نگارنده ناکارآمدترین اتفاقات، همین پرت کردن اشیاء از بالا به پایین بودند.

همانطور که در ابتدای این یادداشت نقبی به “اشاراتی که به مردم در متن‌های هنری می‌شود”، زدیم، در کار گوران نیز این اشارات، همانطور که ذکر شد، یک‌سری شعار اپوزیسیون بودند که جز ملالت چیزی با خود به‌همراه نداشتند.

بازی‌ها:

مهدی پاکدل خوشبختانه یکی از پرکارترین بازیگران تئاتر است و متأسفانه در هر نمایش، از او فقط تکرار “مهدی پاکدل” را شاهد هستیم. البته این نکته را یادآور شویم که تعریف پاکدل در کارهای گوران به‌مراتب فجیع‌تر از آثار دیگر کارگردانانی همچون محمد یعقوبی است. – پاکدل این اواخر ایفاگر نقش نیما در نمایش نوشتن در تاریکی به کارگردانی یعقوبی بود – پاکدل با یک اُوِرِ مندرس و پوتین‌های خاکی، همان نگاه‌ها، طنین صدا و شخصیتی را داراد که در “یرما” نیز با لباس سفید و گریمی متفاوت داشت..

از بهنوش طباطبایی نیز شخصیت تازه‌ای ندیدیم. بدون اندکی تغییر، خودش بود.

کاوه قائمی اگر کمی راکورد حسی‌اش را حفظ می‌کرد، به‌مراتب قابل تحسین بود، اما متأسفانه این مهم اتفاق نیافتاد.

ندا مقصودی ایفاگر نقش قدیسه‌ای دربند بود که وظیفه‌ی مراقبت از ماریانای زندانی را داشت. منتها نکته‌ای که از چشم نگارنده دورنماند تناقض در رفتارش با ماریانا بود که گاهی مهربانانه و گاهی با خشم‌ و نفرت با او برخورد می‌کرد. هرچقدر که از ابتدا تا انتهای نمایش به واکاوی در این رفتار پرداختیم بازهم منطقی که توجیهی برای این مسأله باشد، نیافتیم. چون نه در داستان و نه در اجرا دلیلی برای تغییر رفتار وجود نداشت. ایراد دیگری که بر بازی مقصودی وارد است، نوع نشستن او روی صندلی و نگاه او به ماریانا هیچ ارتباطی با لباسی که بر تنش بود، نداشت.

تنها بازیگری که در این نمایش بازی قابل قبولی از خود ارائه داد، شهرام حقیقت‌دوست بود. تسلط بر بازی رئالیستی، نگاه‌های هوس‌بازانه‌ی او، اعتماد به‌نفسی که شامل حال کاراکتر مورد نظر می‌شد و لهجه‌ای که برای این شخصیت یافته بود به باورپذیرترشدن کاراکتر رئیس زندان نسبت به دیگر کاراکترها کمک کرد.

درآخر:

نمایش ابرهای پشت حنجره براساس نمایشنامه‌ای به‌نام “ماریانا پیندا” اثر فدریکو گارسیا لورکا و به‌نویسندگی و کارگردانی رضا گوران، یکی از نمایش‌های حاضر در جشنواره‌ی فجر بود که بلافاصله بعد از جشنواره اجرای عموم گرفت. این نمایش با حضور بازیگرانی همچون مهدی پاکدل، بهنوش طباطبایی، شهرام حقیقت‌دوست، ندا مقصودی و کاوه قائمی اسفند ۸۹ و فروردین ۹۰ ساعت ۲۰ در تالار قشقایی اجرا می‌شود.

پانوشته:

*جان شیفته (رومن رولان)

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد