شعری از نادر چگینی

, , ۴ دیدگاه

گاه دلم می‌خواهد برگردم

ازتمام این سطرها که سال‌هاست رفته ام

اما هنوز در چقدر این ناپیدا تاریکم

و خوب می‌دانم

درامتداد پیراهنت

مقصد خیابانی‌ست که به سیب می‌رسد.

مثل غنچه‌های مانده به شکفتن

که گونه‌های اردیبهشت را می‌بوسند

درخیالی خالی

ذهنم آتش را از لبانت می‌گیرد

ومات می‌مانم پشت سیبل‌های سیاه جویده شده‌ام

تنها چند قدم مانده تا انگور

این بار ایستاده‌تر

نگاهم کن

هر سطری که می‌نویسم

کلاغی درآن قارقار می‌کند

کجای فردا مگر سوالی نمی‌ایستد

من که می‌دانم در پنهان پیراهنت بهار را برایم آورده‌ای

این که دیگر نقطه سر خط نمی‌خواهد

هر که هرجور دلش می‌خواهد

تلخش را قهوه‌تر بنوشد

تنها دو درخت در دیگر این کوچه از سهم بهار مانده

و در بهت به هم ریخته‌ی این خیابان

چقدر دلم می‌خواهد

در انتهای این شعر به نام صدایت بزنم

اما تمام مسئله این است

رو به شعر که می‌ایستم برف می‌بارد…

 

۴ دیدگاه

  1. قیصر3000

    ۱۲/۲۲/۱۳۸۹, ۱۱:۱۹ ب.ظ

    بعضی کارها واثرهای هنری متفاوت هستند واین تفاوت باعث می شود که نگره مخاطب هم نسبت به مقوله تفاوت پیدا کند ومن درچند شعری که از آقای چگینی خوانده ام این مسله رادیده ام گذشته از ساختار وزبان شعر که خودکار گویاست شعر به گونه یی شروع می شود که باخوانش اولین کلمات مخاطب ناخواسته تا انتهای کار با شاعر پیش میرود

    گاه دلم می‌خواهد برگردم

    ازتمام این سطرها که سال‌هاست رفته ام

    اما هنوز در چقدر این ناپیدا تاریکم
    ودرمسیر کلمات چقدر اززبان شاعربه زیبایی می رسند/درامتداد پیراهنت

    مقصد خیابانی‌ست که به سیب می‌رسد.

    —————————————————————–
    من که می‌دانم در پنهان پیراهنت بهار را برایم آورده‌ای

    ————————————————————-
    تنها دو درخت در دیگر این کوچه از سهم بهار مانده
    ——————————————————-
    وتاانتهای شعرکه شاعر باتوانای توانسته است مخاطب رادر جایگاهی قرار دهد که بتواند به داده های متفاوت دست پیداکند /رولانبارت می گوید تنهانوشتن یک اثر کار خلاقانه وآفرینش نیست بلکه نقد آن اثر. یاخوانش آن ازنگره مخاطب هم می تواندیک کارخلاقانه تلقی شودو یابه تعبیردیگرهراثرادبی نمی تواند درمرحله ی خلق اولیه بماند خلق ثانویه ی آن درمرحله ی خوانش روی می دهد البته اثر باید این توانایی را داشته باشد در نگاه این قلم شعرهای چگینی ازآن دسته کارهاست که میتواند جزو اینگونه ها باشد..

    پاسخ دادن
  2. مینا

    ۱۲/۲۳/۱۳۸۹, ۰۱:۴۰ ب.ظ

    سلام …
    ترکیبهایی که در شعرتان دیدم عالی بود …
    کاش در شعرتان کمی مرز شکنی میکردید !
    مثلا به جای این قسمت …
    گاه دلم می‌خواهد برگردم
    ازتمام این سطرها که سال‌هاست رفته ام
    میسرودید ..
    گاه دلم می‌خواهد برگردم
    ازتمام این سطرها که سال‌هاست تنفس کرده ام
    این تنها یک مثال بود !

    و در اینجا
    اما هنوز در چقدر این ناپیدا تاریکم
    کاش بعد از “نا پیدایی “، ” تاریکی “نمی آمد ..
    اما باز هم شعرتان زیبا بود …چند سطر بی نظیرش را گلچین می کنم .
    هر سطری که می‌نویسم
    کلاغی درآن قارقار می‌کند
    ………………………….
    من که می‌دانم در پنهان پیراهنت بهار را برایم آورده‌ای
    این که دیگر نقطه سر خط نمی‌خواهد
    …………………………
    و چه جابه جایی زیباییست !
    هر که هرجور دلش می‌خواهد
    تلخش را قهوه‌تر بنوشد

    پاسخ دادن
  3. اصلا هیچ کس...

    ۱۲/۲۷/۱۳۸۹, ۱۲:۵۴ ب.ظ

    سلام شاعر عزیز

    اما هنوز در چقدر این ناپیدا تاریکم

    شاید ما باید به اندیشه ای برسیم که تصاویر و مفاهیم تکراری را کنار بگذاریم و بعد دیگر از تصاویر و معانی را در پشت ترکیب واژه ها جستجو کنیم شاید به قول پاشای عزیز این اتفاقی است که باید در دهه ی هشتاد ثبت شود از این دست که شاعری معماری کلماتش به گونه ای شود که از موضوع فضا زمان و فضا مکان بگذرد از موضوع مشارکت خواننده در اثر عبور کند و به مبحث ناظر و منظور برسد و اجازه بدهد که کلمات مانند یک نقطه شوند مانند یک حجم کروی باشند که بینهایت خط یا نگاه از هر سمتی از آن بگذرد و البته که این موضوع فراتر از فرمالیسم است و به نوعی مشارکت اثر در خواننده است به گونه ای که شعر میتواند ذهن خواننده را از آن جهتی که مخاطب به اثر نگاه میکند معماری کند و تصویری در اندازه بضاعت مخاطب بسازد….اما هنوز در چقدر این ناپیدا تاریکم

    و خوب می‌دانم

    درامتداد پیراهنت

    مقصد خیابانی‌ست که به سیب می‌رسد.

    مثل غنچه‌های مانده به شکفتن

    که گونه‌های اردیبهشت را می‌بوسند

    درخیالی خالی

    ذهنم آتش را از لبانت می‌گیرد…

    عاشقانه ای که در کفش های شاعر سبز میشد
    این کودکی است که به قول سعید صدیق عزیز گریه میکند … بی آنکه چیزی بگوید و هرکسی از دید خودش به آن قضاوت میکند….
    هر سطری که می‌نویسم

    کلاغی درآن قارقار می‌کند

    کجای فردا مگر سوالی نمی‌ایستد

    من که می‌دانم در پنهان پیراهنت بهار را برایم آورده‌ای

    تنها دو درخت در دیگر این کوچه از سهم بهار مانده

    و در بهت به هم ریخته‌ی این خیابان

    چقدر دلم می‌خواهد

    در انتهای این شعر به نام صدایت بزنم

    اما تمام مسئله این است

    رو به شعر که می‌ایستم برف می‌بارد…

    آقای چگینی عزیز بطور عجیبی از کارت لذت بردم اما در بعضی جاهای شعرت از آشنا زدایی ها به طور آماتور استفاده کرده اید موفق باشید و کارهایتان را دنبال میکنم و میدانم که در آینده از شما بیشتر خواهم خواند

    پاسخ دادن
  4. محمد تشویقی

    ۱۲/۰۴/۱۳۹۲, ۰۳:۳۷ ق.ظ

    شاعر عزیز
    امیدوارم حساب بنده را از آن کلاغ هایی که در سطور شعرتان یا سطرهای زندگی تان قارقار میکنند جدا بگذارید
    دوست عزیزی گفته بودند که بجای:
    گاه دلم میخواهد که برگردم
    از تمام این سطرها که سالهاست رفته ام
    به جای “رفته ام” “تنفس کرده ام” را بکار میبردید و اسم این عدم درک موضوع و تصویر را مرز شکنی گذاشته اند.
    و باز فرموده اند که تاریکم را بعد از ناپیدا نمیآوردید
    شاید مثلن باید میگفتید در چقدر این ناپیدا سک سک
    در چقدر این نا پیدا کی بود کی بود من نبودم
    در چقدر این این پیدا بووووووووق
    شاید بخاطر سطر بعد این اتفاق میوفتد که مخاطبین خاص شما را به چالش میکشد:
    “و خوب میدانم”
    شما هم شاهکارید ها توی این افسردگی و به باد رفته گی و پشیمونی و سردگمی و تاریکی
    خوب دانستن هم نعمتیه که شاعر میداند در پیراهن فلانی سیب هست که این دانستن بیشتر جنس انتظار است و حسرت تا دانستن محل سیب
    هر چند که پیراهن یک حجاب است و لزومن حجاب،پنهان کردن نیست.که آگاهی ست که خبر از چیز مهمی میدهد که زیر این حجاب است.
    قضیه ی سیب خورد آدم و هبوط هم معلوم شد
    هم سیب خور رانده شد
    هم صاحب سیب
    اما چه باک چه کسی سیب بخورد بهتر از شاعر؟
    این سیب هم عجب چیز عجیبی ست
    حتی نیوتن وسط جنگل رفت زیر سیب
    و با همین سیب است که کشف بزرگی کرد
    و چه بسا تمام موضوعاتی که یکباره بزرگ میشوند این بزرگ شدن را مدیون سیب باشند!!!

    پاسخ دادن

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد