شعری از هادی بیگی

, , ۷ دیدگاه

از گودی چشمی افتادی

که هم‌خوابی‌های تو

پیرش کرد

گودش کرد

دورش گرد

و خاک مغیل و پغیل و

هرچه اتوست مبیل و

یک دسته‌ی بیل

از هوای صبح می‌گوید:

بازنشسته‌ای در باغش

باز نشسته‌ای

در یادم

بر بادم

دریا دم، بر بامم و

خواهر و مادرم را

هراسان می‌کنی.

ارتفاع تو

سنگ بزرگی‌ست

برای شکستن عهدی

که من از شمال می‌آیم

و برای این همه امضاء

کمی خسته‌ام

 

۷ دیدگاه

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد