شترمرغ های آسمان !

اگرچه بعد از «بید مجنون» به نظر می رسید که دوره استفاده از نابازیگرها در سینمای مجیدی به پایان رسیده است،  اما آواز گنجشک ها تجربه ی دیگری ازاین دست را در کارنامه ی مجیدی به ثبت رساند. آواز گنجشک ها روایت کریم، کارگر مزرعه ی پرورش شترمرغ است که به دلیل فرار یکی از شتر مرغ ها، شغل خود را از دست داده و برای امرار معاش و همچنین تهیه هزینه ی سمعک دخترش به تهران می آید.

فیلم با داستان ساده ی خود علاوه بر ارتباط خوبش با سادگی شخصیتهای فیلم، علاقه ی مجیدی به روایت های ساده را تایید می کند اما وجود روایت فرعی پسر کریم و دوستانش و تلاش آنها برای پرورش ماهی در یک  آب انبار، وجه ی متفاوتی را به فیلم نسبت به کارهای قبلی مجیدی می بخشد. رویکرد نمادگرایانه که از همان ابتدای فیلم با سکانس گفتگوی کریم با شترمرغ ها هنگام خروج از مزرعه آغاز می شود و با رقص شترمرغ  در انتهای فیلم پایان می یابد، عملا مخاطب را با مجموعه ای از نمادهای ریز و درشت مواجه می کند که در اکثر مواقع سعی در اشاره به مفاهیم معنوی دارد. نماد گرایی های مجیدی در طول فیلم بارها دچار قوت و ضعف می شود، مثلا در جایی که کریم دکمه ی خود را به دامن همسرش پرت می کند و یا زمانی که در و پنجره های قدیمی شهر باعث سانحه و خانه نشین شدن کریم می شوند،  تصویرها و روابط دال-مدلولی جدیدی را تولید می کند. اما در برخی از قسمت ها روی آوردن مجیدی به نمادهای تکراری نظیر ماهی و گنجشک که بارها از آنها استفاده های یکسانی شده است، فیلم را دچار نمادپردازی های سطحی و کلیشه ای می کند و در نهایت در سکانس پایانی فیلم، رقص شترمرغ  به نمادی اضافی در انتهای فیلم بدل می شود که با استفاده از اشاره به رقص سماع، نه تنها پایان بندی معنوی را به زور به انتهای فیلم می چسباند بلکه استفاده ی ناموفقی از پایان بندی «بچه های آسمان» را تنها با تغییر ماهی به شتر مرغ تداعی می کند.

استفاده از هلی شات در چند سکانس، نماهای زیبا و جذابی را که مدیون مهارت های تورج منصوری است، خلق می کند تا این زیبایی های بصری باز هم به نقطه ی قوت فیلم های مجیدی تبدیل شود. هر چند که استفاده از نماهای بالا در ساده ترین معنی شان به حضور خدا اشاره دارند اما استفاده های به جای مجیدی از این نماها به نوعی کلیشه بودن این کارکرد را می پوشاند. در زمانی که داستان فیلم از روستا به شهر منتقل می شود تمامی سکانس هایی که مربوط به جابه جا کردن مسافرها توسط کریم با موتور است و دیالوگ های رد و بدل شده در این گیر و دار تنها به  فاصله گرفتن تدریجی کریم از سادگی و صداقت های ذاتی اش و درگیر شدن با عوارض و پلیدی های شهر اشاره می کند و نوعی تضاد را در نگرش و رفتار کریم با ساکنین شهر به نمایش می گذارد. در طول تلاش برای انتقال این مفهوم، مجیدی بازهم دچار شعارزدگی  شده و گاهی با استفاده از ابتدایی ترین تصاویر، نظیر نپرداختن کرایه توسط یک مسافر و یا تردید کریم در فروش یخچال جامانده و یا بازگرداندن آن، به این تعارض ها می پردازد. البته گاهی هم در سکانس هایی نظیر نماز خواندن در روبروی پارکینگ خانه ای در بالای شهر،  با استفاده از تصاویر جدید و نماد گرایی زیبا این مفهوم را بیان می کند. مجیدی در بهترین اشاره های خود به این تغییر تدریجی، با به تصویر کشیدن  تلاش کریم برای خرد کردن پولش برای کمک  به دختری که در چهار راه اسفند دود می کند و در نهایت کمک نکردنش، با عبور از کلیشه ها، موفق ترین لحظه ی فیلم را به تصویر می کشد.

در طول فیلم، در لحظه هایی که به تلاش پسر کریم و دوستانش برای پرورش ماهی پرداخته می شود، لحظات بیشماری را می توان یافت که به نوعی حضور «بچه های آسمان» را در  دل «آواز گنجشک ها» به تصویر می کشد. تلاش ها  و فداکاری های بچه ها برا ی تمیز کردن آب انبار و  تهیه ی پول خرید ماهی، ما را به یاد تلاش های علی برای شرکت در مسابقه ی دو می اندازد. تقلای بچه ها برای حفظ ماهی ها، لحظاتی شبیه به تلاش علی در مسابقه را ساخته و اشک های بچه ها بعد از ریختن ماهی ها بر روی زمین، تصویری شبیه به پایان مسابقه ی دو و اول شدن علی را نشان می دهد. شباهت هایی که در نهایت در سکانس آب انبار و با حرکت ماهی در آب، به نوعی به تکرار سکانس پایانی «بچه های آسمان» ختم می شود.

بزرگ ترین تفاوت این فیلم با سایر آثار مجیدی را می توان در طنزهای کم رنگ و سطحی آن دانست که با محوریت رضا ناجی و ویزگی های شخصیتی اش به آن می رسد. طنزی که پیش از آن به هیچ عنوان در کارهای قبلی مجیدی سابقه نداشته و در این فیلم به عامل جذب کننده ی مخاطب تبدیل شده است. هرچند در بسیاری از موارد این طنزها در کلیت کار، تاثیر نداشته و به نوعی به فیلم نامه تحمیل شده اند اما به نقطه ی قابل اتکایی برای فرار کردن از تلخی های موجود در فیلم، که ناشی از فقر و سختی ست تبدیل شده و فضای فیلم را از سیاهی و تلخی فیلم های نظیرش، نجات داده است.

موسیقی زیبای علیزاده از نقاط قوت فیلم به شمار می رود، به گونه ای که در کل فیلم و در هماهنگی با نبض آن، فضاهای لازم را به زیبایی ایجاد کرده و در رابطه مناسب  بین سازبندی ها و اشاره های معنوی فیلم، به انتقال پیام کمک می کند.

اگرچه این فیلم در ادامه ی جریانی ست که با استفاده از نابازیگرها و با محوریت فقر برای رسیدن به سینمایی تحت عنوان معنا گرا تلاش می کند و نیز با توجه به  تمامی ضعف های اشاره شده، آواز گنجشک ها را می توان یک تجربه ی موفق در کارنامه ی مجیدی دانست. تجربه ای که هرچند به پای «بچه های آسمان» نرسید اما در ادامه ی آن و شاید با وام گرفتن های متفاوت از آن به تجربه ی موفق تری نسبت به فیلم های «بید مجنون» و «باران» تبدیل شد.

این نوشته را به بالاترین بفرستید : Balatarin

facebook این نوشته را در فیس بوک خود با دیگران شیر کنید

۴ دیدگاه

  1. الهام میزبان — آذر ۱۱, ۱۳۸۷ #

    سلام
    نقدتان را خواندم.هرچند خودم کلا با این کار مجیدی ارتباط خوبی ندارم(دعوا سر ارث و میراث است چون من فکر می کنم معنی ندارد آدم از بچه های آسمان بدزد.اگر نمی توانی چیز جدیدی بسازی خوب صبر کن.نذر نکردی هی فیلم بسازی که.نه؟) اما از تلاش شما می شود ممنون بود.

  2. سیامک فارسی — آذر ۱۳, ۱۳۸۷ #

    تازه! هیچ میدونستین این فیلمساز برتر و “غیر” دولتی، با استفاده از چه روش هوشمندانه‌ای از نابازیگران کودکش گریه “در میاره”؟

  3. مرضیه ترکمانی — آذر ۱۵, ۱۳۸۷ #

    این فیلم را خیلی دوست دارم .خصوصا از اونجا که من با هر گونه ناکامی ابنا بشر کیف می کنم صحنه ای که بچه ها ماهی هاشونو از دست دادن و اون گریه ی عجیب و تکون دهنده من رو حسابی سر کیف آورد و دیگه اون صحنه ای که آدمها که از نظر لباس کاملا شبیه عالیجنابان شتر مرغ بودند داشتند دنبال شتر مرغ می دویدند…
    آهان می خواستم تشکر کنم.این متن شما بودو من فقط باید یه کامنت بذارم!
    متشکرم.

  4. غریبه — فروردین ۳, ۱۳۸۹ #

    زنده باد مجیدی زنده باد موسوی

دیدگاه خود را بنویسید