چند داستانک از علی جعفرزاده

, , ۶ دیدگاه

۱

 

آمد. در زد. نبودم. گفته بودم بگو نیستم. دخترم سرک کشید بیرون و گفت:« بابا می‌گه نیستم.» آمد تو. چند هفته‌ای بود جدا شده بودیم. چیزی نداشتم بگویم. از دروغ بدم می آمد و به خاطر دروغ‌هایش از او متنفر شده بودم. هر چه خانه را گشت پیدایم نکرد. شاید اصلا نیامده بود. یا شاید من واقعا نبودم. با آلارم موبایل بلند شدم که بروم سر کارم. مثل هر روز.

 

۲

از شما چه پنهان. هنوز شاخه‌ی رز قرمز اولین دیدارمان را لای فرهنگ لغتی که ازش یادگاری گرفته‌ام دارم. گذاشته ام کنار واژه hate.

 

 

۳

باید به او زنگ بزنم. باید بفهمد. اگر گوشی را بر نداشت چه؟ اگر باز هم صدایم را نشنید چه؟ دیگر احساس درد نمی‌کردم. آمدم شماره بگیرم. هر چه انگشتم را فشار دادم نمی‌شد. لحظه‌ای احساس کردم که سبک شده‌ام. پاهام روی زمین نبودند. مردم جمع شده بودند اطراف اتومبیل مچاله ام و کسی انگار مرا نمی‌دید. تلاشم برای فشار دادن دگمه‌ها بی نتیجه ماند. از دور صدای آژیر می‌آمد.

 

۴

آمد نشست لبه سیمانی بیرون پنجره. باد لای پرهایش، هیکلش را چند برابر کرده بود. چقدر سختم بود بروم نان بردارم و خرد کنم برایش آن هم توی فضای سرد خانه. برف تمام قاب پنجره و تمام محیط اطراف را سپید کرده بود. ضربه‌ای به پنجره زدم. پرید و رفت. کبریت زده و قبض گازم را از محل اخطار قطعش سوزاندم و انداختم روی بخاری خاموش.

 

۵

برای دهمین بار نامه‌اش را از اول خواندم. به «دیگر نمی‌توانم ادامه بدهم »‌که رسیدم سرم گیج رفت. نتوانستم ادامه‌ی نامه را بخوانم. رفتم سراغ داستان نیمه کاره‌ام. دستم به نوشتن نمی‌رفت. نیمه‌ی ساندویچ از دیروز مانده را که نمی‌شد بست به شکم گرسنه‌ی امروز. سیگار نیمه‌ی از صبح مانده را هم نمی‌شد با کبریت نم گرفته روشن کرد. بی خیال داستان نوشتن شدم و …

 

 

۶ دیدگاه

  1. هرمس

    ۰۹/۲۶/۱۳۸۹, ۰۵:۳۵ ب.ظ

    اول حس کردم هر پنج تکه مربوط به داستان می شود و دنبال ارتباط بین آنها گشتم و به نظرم جالب آمد اما بعد فهمیدم که هر کدام جدا هستند. اصلا جالب نبود

    پاسخ دادن

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد